ژانویه 29, 2017
خانواده دانهام – ۲۸ مهر ۱۳۸۹ – ونکوور، کانادا

سلام، من بیلی هستم و خانواده دانهام سرپرستی منو قبول کردند. در ۲۰ اکتبر، ۲۰۱۱ من از ایران به ونکوور کانادا پرواز کردم تا با اونا ملاقات کنم. اولش خیلی از همه چی میترسیدم…! دلم نمیخواست از توی قفسم بیام بیرون و وقتی هم که اینکارو کردم با یه عالمه پله رو به رو شدم!

خوشبختانه، خانواده جدید من خیلی صبور بودند و دو روز تمام برای اینکه بتونم تو اتاق اونا بخوابم موقع بالا و پایین رفتن از پلهها منو بغل میکردن. از راه رفتن توی تاریکی هم میترسیدم. دو سه هفته طول کشید تا بفهمم که این صداها و نورهای عجیب و غریب مال ماشین هاست و کمی احساس راحتی کنم و بتونم پشت خونه همسایهها راه برم. حالا میدونم بیرون رفتن و قدم زدن یعنی دیدن سگهای دیگه که بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست دارم. چند تا دوست دارم که هر روز صبح میبینمشون، یکی دوتاشون پیرند و دوست ندارند بازی کنند، اما بقیه شون میذارند دورشون بدوم و باهاشون بازی کنم که این خیلی عالیه! یه جنگل کوچیک پشت خونمون هست که بوهای جالبی داره، مامانم میگه توش خرس، راسو، راکون و خیلی موجودات دیگه هستند…شکر خدا ما فقط چند تا راسو دیدیم که با وجود این که من کنجکاو بودم و می خواستم از نزدیک ببینمشون، مامانم منو سفت کشید به سمت دیگه.


توی خونه دو تا آدم کوچولو هستند که من عاشقشونم. از همه بیشتر به حرف جسیکا گوش میکنم، اون ۴ سالشه و همیشه شکم و گوشای منو ناز میکنه. جاش هی بهم میگه چقد بانمکم و آروم رو سرم میزنه، تازگیام یه کار تازه شروع کرده و به من گوش خوک جایزه میده! اونا یه عالمه اسباب بازیهای تو پر دارند که من توی خونه این و اونور میکشونم. مامانم میگه باید با اسباب بازیهای خودم بازی کنم اما من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و سراغ اسباب بازیهای اونا نرم. من یه فیل تو پر جیغ جیغو دارم و یه جوجه لاستیکی که عاشق بازی پرت کن و بیار با اونا توی حیاط پشتی ام.

بعد از اینکه خوب تشکی رو که خونوادم برام خریده بودند تیکه پاره کردم، اونا فهمیدن که من دوست دارم روی مبل بخوابم. اونا خیلی تلاش کردند جلومو بگیرند، اما من خیلی مصمم بودم و اونا بعد از چند روز بالاخره تسلیم شدند. اینجا گوشه خلوت منه که کمی با بچهها فاصله داره، اما به آشپزخونه دید داره(تا اگه تصادفا غذا بریزه رو زمین) و همین طور به در جلو. تصمیم داشتم روی مبلای دیگم برم اما مامان و بابا از منم مصممتر بودند که نذارن، خوب دیگه، دارم کم کم از این کار قطع امید میکنم.
زندگی اینجا خیلی عالیه، هنوز دو ماه نشده که من اومدم توی این خونواده اما خوب همدیگرو درک میکنیم. اونا دارند با صبوری کارهایی رو که باید یاد بگیرم یادم میدند و منم به سختی تلاش میکنم مقررات خونه و کارای دیگرو هر چه زودتر یاد بگیرم. من فکر میکنم خیلی با هم جوریم! من پسر خوش شانسی هستم.

بیلی
ما هم خونواده خوش شانسی هستیم. بیلی، رفتار ملایم تو با بچهها خیلی بهتر از اونیه که ما از یه توله ۶ ماهه انتظار داشتیم.
با مهر
دب، کریس، جسیکا، و جاش
https://www.youtube.com/watch?v=hE3Xnu53Ts4
ژانویه 29, 2017
خانواده کانیرز – ۸ تیر ۱۳۹۰- سن حوزه ، کالیفرنیا

وقتى نلى اومد پیش ما، مثل یه هاپوى كوچولوى اسباب بازى بود. اون خیلى خودسر و داراى شخصیت خاصى بود! همه رو دوست داشت و دوست داشت باهاشون بازى كنه. اون خیلى خوشگل بود و همه عاشقش بودن. اون از جمله توله سگ هاى خوشبختى بود كه مورد حمایت وفا و حامیانش قرار گرفته بود و ما هم واقعاً از مدتى كه اون باهامون زندگى میكرد لذت بردیم.
من از همسرم خواستم چند جمله اى راجع به نلى بگه، البته اون یه سرى اتفاقات بامزه از توله هاى مختلفى كه در طول یك سال گذشته سرپرستى كرده بودیم و شخصیتهاشون یادش بود ولى میگفت نلى توله مورد علاقه اش بوده، خیلى باهوش و سرشار از زندگى.
آرمینه




مارلی کوچولوی عزیز (که البته آن زمان اسمش “نلی” بود) وقتی که 9 هفته اش بود به خانۀ ما آمد! او یک دختر مصمم و با اراده بود که احتیاج به کمی آموزش داشت. با تشکر از خانم کمالی که به ما یاد داد چگونه مارلی را آموزش دهیم که به فرمان های ما پاسخ دهد. با اجرای روش های خانم کمالی، در مدتی کوتاه ما توانستیم به مارلی کارهایی مثل: آوردن، نشستن، پایین آمدن، گاز نگرفتن و خیلی کارهای دیگر را یاد بدهیم. همچنین، من خودم یاد گرفتم که برای یک سرپرست خوب بودن برای سگ ها، فقط به یک قلب بزرگ و تمایل به یادگیری کمی فوت و فن نیاز است.


مارلی حتی یاد گرفت که به سگ من شازده که به او حسودی می کرد و گاهی با او دوستانه نبود بی اعتنایی کند. من باید اظهار کنم که یکی از تأسف های زندگی ام این است که نتوانستم مارلی را برای همیشه نگهداری کنم. من فکرمی کنم که هوشمندی، شیرین بودن و محبت مارلی می توانست تا حد زیادی زندگی من را بهتر کند. من فقط بسیار خوشحال هستم که یک خانوادۀ شایسته و سزاوار، لذت داشتن مارلی را خواهد داشت. مارلی معلوم شد که بهترین است و همچنین سزاوار بهترین هاست. فرانک جان، از اعتماد شما به من برای نگهداری از یکی از سگ های وفا متشکرم.
فرشته

“مارلی” از طریق یک فرشته به سوی ما آمد… ما در واقع به دنبال سرپرستی دائمی یک تولۀ دیگر از “وفا” بودیم. درست بعد از دیدار خانگی ما “فرح” تلفن کرد و از ما خواهش کرد تا از یک تولۀ دیگر برای آخر هفته نگهداری کنیم. بی درنگ من جواب بله دادم! “مارلی” از آن روز هرگز خانۀ ما را ترک نکرده…ما آن موقع نمی دانستیم که قسمت ما برکت وجود “مارلی” باشد.

“مارلی” روحیۀ لطیفی دارد… گاهی اوقات بازیگوش ولی بسیار لطیف است. او عاشق بازی کردن است، مخصوصاً با پدرش “جیسون”، برادرش “دومینیک” و پسر عمویش “مارسل”. مامانش “زوریدا” و خواهرش “ایمان” عاشق در آغوش گرفتن او هستند. “مارلی” عاشق دویدن است. وقتی که او را برای راه رفتن می بریم و یا وقتی که او به پارک سگ ها می رود، این عشق دویدن آشکار است. وقتی که “مارلی” آزادانه و بی هراس در حال دویدن است، هیچ چیز دیگری برای او اهمیت ندارد… “مارلی” بالآخره در نهایت به جایگاه خود رسیده است…

زورایدا
ژانویه 29, 2017
زوبین موبدشاهی- ۲۷ شهریور ۱۳۹۰- مورگان هیل – کالیفرنیا

ما تابستان پارسال یک عکس و چند خط در مورد جنی در فیسبوک گذاشتیم: جنی یک سگ ماده خیلی مهربون و نگهبان عالی. اونو با جرب وحشتناک آوردن قرنطینه. اولش خیلی میترسید. یک خانم چند روزی تو حمام خونه اش نگه داشته بود ولی دیگه نتونست و دادش به ما .




نمیدونم چه بلایی سر گوشش اومده بود هردو کاملا زخم بودن و فکر نمی کنم از جرب بود. خلاصه بعد از چند روز ترسش ریخت و با راکی بازی میکرد. هر روز شستیمش و لوسیون زدیم که باعث شد خیلی زود جربش خوب بشه، ولی گوشش خیلی طول کشید تا خوب شدن. الان هم بین سگای دیگه تو پناهگاه بازی میکنه ولی من ترجیح میدم یک خونوادهٔ خوب ازش مواظبت کنن چون تشنهٔ محبته و خیلی سختی کشیده.
خانم مهربانی از آمریکا با ما تماس گرفتند و گفتند حاضرند خرج سفر جنی را جور کنند، اگر ما براش یک خانه دائم پیدا کنیم.







همانطور که داشتم تارنمای “وفا” را مشاهده می کردم، فکر می کردم که این حیوانات قرن هاست که با بدبختی زندگی کرده اند. وقتی که از نزدیک و با تأمل عکس ها را نگاه می کردم و مجذوب نگاه های پر از عشق در چشمان یکایک سگ ها می شدم، یک امید تازه ای به من دست داد که احساس کردم با کمک “وفا” زندگی تاریک گذشتۀ شان را می توان در هم شکست.


با یک نگاه، من عاشق “جِنی” شدم. گوش ها و دم او را بریده بودند. او بعد از این همه رنج کشیدن، هنوز نگاهی خیره کننده و جذاب داشت. با چشمانی اشک آلود، ناگهان به یک فکری افتادم که موجب لبخند زدنم شد. “من به جـِنی کمک می کنم که به اینجا بیاید و خانۀ همیشگی را که سزاوارش است پیدا کند.” بسیار سریع هزینۀ سفر جِنی را فراهم کردیم و چند ماه بعد با کمک تیم وفا و فرانک (سرمشق من در حمایت از حیوانات) او را به اینجا آوردیم.

دیگر نه تنها جِنی تنها نیست، بلکه او در میان حامیان خود است. جِنی هرگز من را ندیده، اما می دانم که زندگیش به کلی تغییر کرده. با یک نگاه، یک نفر تصمیم گرفته که به جِنی یک خانۀ گرم و یک بالش نرم برای خوابیدن بدهد. من شنیده ام که زندگی جِنی سرشار از محبت و ماجراجویی شده. من شب های بسیاری در بستر به جِنی فکر می کنم و با خود می گویم که اگر هر کدام از ما یک سگ مثل جِنی را نجات دهیم چه خواهد شد؟! و بعد لبخند می زنم!
دوستت دارم جِنی ـ مرجان
و این هم چند خط از طرف پدر همیشگی جونی:

جنی، که حالا جونی شده، خیلی زود به محیط باز و وسیع اطرافش عادت کرد. او، با زندگی کردن در مزرعه پرورش دام، آدما رو موقع اینطرف اونطرف رفتن و پیاده روی دنبال میکنه و کمکشون میکنه موشای مزرعه رو بگیرند.
هر روز صبح، اون با شور و اشتیاق آهوها رو با هیجان از روی تلّ بازیافت فراری میده. عصرها توی قفسش، در حالیکه در قفس بازه یه چرتی میزنه و دوباره قبل از اینکه چراغا خاموش بشند و همه بخوابند، مثل همیشه، دوباره گشتی میزنه تا شاید دستههای بلدرچین رو غافلگیر کنه و به سمت پایین دره یا بوتههای بلندتر و امن تر کوچشون بده.
در اولین معاینهای که ازش شد دکتر گفت اون یکی از سالمترین سگ هاییه که در عمرش دیده؛ ورزیده، شاد، و خوش بین. به کالیفرنیا خوش آمدی جونی ـ زوبین
ژانویه 29, 2017
سیلیا پلیستر – ۲۸ مهر ۱۳۹۰ – ونکوور کانادا

در ٢٠اكتبر ٢٠١١ من اولین قدم را در سفر به خانه همیشگیم گذاشتم و به همراه برادرم بیلى از ایران راهى ونكوور شدم. چند هفته اول را در جاى خیلى دورى با خانواده موقتیم زندگى كردم. بعد مادر دائمیم اومد دنبالم و من خیلى هیجان زده بودم.


خانواده جدیدم و هركس كه شانس دیدن منو داشت می گفت من موجود خیلى زیبا و شیرینى هستم. تو خونه من دوست دارم تو تختم بخوابم و شیكممو نوازش كنن و بغلم كنن. منو همیشه در حالى پیدا میكنین كه دارم دنبال دوست گربه پشمالوم نیكو می گردم. اون یكى پرسى هم داره سعى میكنه توجه منو به خودش جلب كنه. دیلان ، كوچولوى مورد علاقه من یه همبازى مهربون و كنجكاوه كه من خیلى باهاش با صبورى و آروم رفتار میكنم.



یك حیاط بزرگ دارم كه توش بازى میكنم و یه عالمه از استخونامو اونجا قایم میكنم. خارج از خونه یه پارك مخصوص بازى سگهاست كه من عاشق اونجام. من خیلى اجتماعیم و عاشق اینم كه با همه هاپوها آشنا بشم و باهاشون بازى كنم خصوصاً كوچولوهاشون. من تو دویدن استعدادم فوق العاده هست، من از اسب هاى مسابقه هم سریعترم.


علاقه دیگه من راه باریك به سمت رودخونه ست، كه معمولاً با دوستم بیلى میریم، می غلتیم و حتى می پریم روى علف هاى بلند كنار رودخونه. عادت بد من رفتن سراغ ماهی هاى كنار روده كه همیشه مامانم بعدش باید حمومم كنه. اون نمیفهمه چه چیز اون ماهی هاى بوگندو براى من جالبه!





من دارم در كلاس هاى آموزشى با خانواده ام شركت میكنم، هرچند مامانم عقیده داره كه من خیلى راحت یاد می گیرم چون همیشه همه ازم راضین. از همین یه جلسه اول كلى چیز یاد گرفتم، خصوصاً دستشویى رفتن تو لگن. اوایل دوست نداشتم تو قفسم تنها باشم وقتى مامانم میرفت سر كار ولى الان راحتم. كارهایى مثل “بیا”، “بشین” و “دست بده” را هم یاد گرفتم!
“وفا” از شما متشكریم، به خاطر تلاش زیادتون در آوردن امیلى (لى لى) به زندگى ما. اون سراسر درخشندگى ، عشق و شیرینیه. ما همراه همیشگى بهتر از اون نمی تونستیم بخواهیم.
ژانویه 29, 2017
کلی و بابی درافشار ، ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ – لوس آنجلس، کالیفرنیا

بالاخره نزدیکای اولین سالگرد تولد”نیرو” یا همون ” چارلی، نشستم و شروع کردم به نوشتن داستان اون. به عنوان موسسان New Leash on Life Animal Rescue (پناهگاه سگها تو کالیفرنیا ) ، نامه ها و عکس هایی که خانواده ها برامون می فرستن ، خیلی مهمن (حتی اگه بعد از 8 ماه به دستمون برسن!)


دنیای امداد کوچیکه اما دستهای پرتوانش به داد ناتوانان می رسه…فراتر از منطقه ها و شهرها و ایالات و حتی کشورها. فرانک سرگروه پناهگاه وفا در آمریکا یه همکار داره که عمریه دوست بابی، همسرمه. فرانک با ما تماس گرفت. وقتی مشخصات سگها به دست بابی رسید، متوجه شد که یکی از توله ها مخلوط شپرد بلژیکی است؛ یعنی همون نژادی که همسرم مدتها بود دنبالش می گشت. بابی بهم گفت که می خواد یکی از سگها رو قبول کنه. به عنوان شریکش در گروه نجات و همسرش، هیچ وقت لازم نیست برای قانع کردن من انرژی زیادی صرف کنه تا عضو جدیدی به خونه اضافه شه. سگها به LAX اومدن. چارلی مدام اینور و اون ورو بو می کشید و هنوز تصمیم نگرفته بود در مورد ینگه دنیا باید چه نظری داشته باشه. حتی حاضر نشد تو عکسی که دو تایی با هم گرفتیم جلو دوربین لبخند بزنه. فقط می خواست اینور و اونور وول بزنه و بدوه. طبق تجربه ام فکر می کنم که احتمالا دنبال غذا می گشت که ماموریت همیشگی اون در زندگیه ؛ پیدا کردن غذا ، خوردن غذا و پیدا کردن غذای بیشتر!


انتخاب اسم برای اون کار خیلی سختی بود. من بلافاصله تصمیم گرفتم اسمشو شیطون بذاریم . با اینکه بابی قبول داشت این اسم به رفتارهای شیطنت آمیز اون می خوره اما فکر می کرد که یه اسم موقرانه تر براش مناسبتره. نیرو (به معنی قدرت) به نظر کاملا مناسب بود. پس اون شد “نیرو” ، برادر کایا. کایا که در زبان بومی آمریکا به معنی زیبایی کمیابه( یه توله شیطون و پر رو از نژاد Chocolate Border Collie mix است که شش ماه قبل از نیرو آوردیمش. اون به شدت دنبال یه همبازی پر انرژی مثه خودش می گشت. دو تا برادر دیگرش (Cody & Jack) هر دو 15 ماهه ان و علاقه ای به اینجور سرگرمی ها ندارن . نیرو از وقتی اومد شد رقیب و همبازی اون که تا حالا هم ادامه داره. موقع دویدن و بازی تو حیاط، انرژیشون حسابی با هم هماهنگه. فقط تو خونه است که Kiaha استراحت می کنه در حالیکه نیرو همچنان دنبال غذا یا چیزی برای جویدن می گرده! اگه لنگه جورابی زیر مبل پیدا شه، واقعا بد میشه. چون نیرو پیداش می کنه و چنان مشغول خوردنش می شه که انگار خوشمزه ترین غذاییه که تا حالا دیده. تا حالا چندتایی رو خودم از گلوش در آوردم ، اما متاسفانه یکی دوتایی رو هم قورت داده.


نیرو خیلی زود خودشو با زندگی و کارهای روزمره اش وفق داد. هر روز صبح با من میاد به K9s تا با همه مربی های ما تمرین کنه و یاد بگیره به حرف آدم گوش بده (چه با قلاده چه بدون اون). علاوه براین با سرمربی بدنسازی اونجا هم تمرین می کنه، یک هفته بعد از اومدنش اولین کلاس شنا رو رفت و حالا حسابی به شنا علاقه مند شده ؛ سرعتش تو استخر دو برابر کایا است.
ظرف هشت ماه گذشته سایزش چهار برابر شده، با این وجود هنوز هم اصرار داره بپره رو پام و خودشو تو بغلم جمع کنه. همسرم به کنار، نیرو یکی ار رمانتیک ترین موجوداتیه که تو زندگیم دیدم، اونقدر که حتی آروم آروم و ریز ریز گوشتون رو هم غرق بوسه می کنه. به طرزی باور نکردنی خوش اخلاق و مهربونه و رفتارش با بچه ها فوق العاده است. شاید اولش جثه بزرگ اون کمی بچه ها رو به وحشت بندازه، اما خیلی زود متوجه می شن که با دستورهای خیلی ساده ای می تونن رفتارهای اونو کنترل کنن. نیرو به اونا اجازه می ده دوستش داشته باشن ، بغلش کنن و هر چقدر دلشون می خواد ماچش کنن.

چند ماه قبل ما تقریبا نیرو رو از دست دادیم. یهو دست از همه چی کشید؛ نه چیزی می خورد، نه چیزی می نوشید، نه از جاش بلند می شد. بعد از گذروندن چند روزی در بیمارستان، انجام کلی معاینه و آزمایش و یه خرج حسابی، هیچ تشخیصی داده نشد. جواب تمام آزمایشات منفی بود، اما نیرو تا دم مرگ رفت. بعد یک مرتبه بهتر شد. دامپزشک نتونست به ما بگه بیماریش چی بود و یا چطوری اینقدر معجزه آسا حالش بهتر شد؟ فقط یهو شروع کرد به خوردن! هنوزم معده اش ناراحته اما با تغییر رژیم غذاییش حالش خیلی بهتر شده. حالا دیگه اینجا خونه همیشگیه اونه و نیرو برای همیشه عضوی از خانواده ماست. با اینکه از اون دو تا پسر دیگم خیلی خیلی شیطون تره اما به همون اندازه هم دوست داشتنیه.
کلی و بابی در افشار
ژانویه 29, 2017
خانواده اسکات – ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ – بسانس فرانسه

نازگل خانم که عزیز دل همه ماست خوشبخت شد.
داستان از یک شب وحشتناک شروع شد که ساعت ۲ نیمه شب یک تفنگ؛ نازگل نازنین را هدف قرار داد و ۲ گلوله به سمتش شلیک شد و کتف نازگل را مجروح کرد. بلافاصله همان تفنگ جان ۲ تا از تولههای نازگل را جلوی چشمانش گرفت.





تصور این موضوع هنوز هم دل همه ما را به درد می آورد.
نازگل مجبور به فرار شد و پس از ۴۸ ساعت با تنی دردناک و ضعیف برمی گردد تا ۵ توله باقیمانده خود را شیر دهد.
آقای نمینی که مدتها نازگل و تولههایش را تغذیه می کرد با ما تماس گرفته و بلافاصله گروه امداد وفا برای نجات نازگل در محل حاضر شد.





همان روز دکتر عابدی نازگل را جراحی کرد و نازگل به قرنطینه وفا منتقل شد.
از آن روز نازگل تحت مراقبت جدی قرار گرفت ولی با تمام این مراقبتها و به خاطر فشارهای زیادی که در این مدت به جسم و روح نازگل وارد شده بود؛ نازگل ابتدا خونریزی داخلی کرد و سپس در کما رفت. 11روز طول کشید تا نازگل از کما خارج شد و کم کم رو به بهبود رفت.
مدتی بعد نازگل خانم سفری به شیراز کرد و مدت ۸ ماه در شیراز با هانی ، دی جی، شازده، پاشا و مدتی هم با اسکار و برنا هم خونه شد.
در ماه مرداد نازگل خانم به تهران منتقل شد و چند شبی پیش آقای شفائی مهمان بود.
در نهایت ژانت عزیز زحمت کشید و نازگل را به به هما که نازنینترین فرد روی زمین هست در آلمان رساند.




از آن روز به بعد تمام زحمات نازگل با هما جون بوده. بلافاصله که نازگل رسید فهمیدن به یک عمل جراحی نیاز داره که کل هزینه و زحمات را هما کشید و با مراقبتها و رسیدگی های ایشان نازگل نجات پیدا کرد.
و حالا…
نازگل خانم صحیح و سالم پیش هما جون در فرانسه یک زندگی شاهانه داره.
مسافرت های گوناگون، پیاده روی های روزانه و از همه مهمتر اینکه این عزیز دل رئیس خانه شده. (البته مثل همیشه ایشون رئیس هستن)
از همه کسانی که در این راه ما را یاری دادند، سپاسگزاریم.
ندا محمودی



با درود
یادمه برای اولین بار که عکسشو تو فیس بوک دیدم تو صفحه وفا، زخمی خونی! اون لحظه در عرض یک دقیقه تصمیم گرفتم که بگم من مادر زخمی شده رو میخوام چون فکر کردم که بچه های خوشگلش شانس بیشتری دارن. به مرور زمان وابستگی من به نازگل بیشتر شد از طریق عکس ها و خبرها، ولی قصد نداشتم که پیشم بمونه، براش نامزدهای دیگه پیدا کرده بودم، هدفم فقط اهمیت دادن به نازگل، آوردنش و واگذاری به یک خانواده خوب بود. خودم یک سگ بزرگ به اسم بنجی (نجاتش داده بودم ) ۲ تا گربه و یک خوکچه هندی داشتم. بلاخره نازگل رسید، چه روز هیجان انگیز و مهمی بود! همونطور که میدونید به دلایلی پیش خودمون نگهش داشتم چون باید میموند و دختر ما شده، خیلی دوسش داریم، و به ما خیلی وابسته هست حتا گربه ها هم دوسش دارن. عاشق گردش های روزمره هست (طولانی ) حتا اگه مریض باشم پر از تب، میر تیل اینجور چیزا حالیش نیست الان اسمش میر تیل هست
اقلاً این نشون میده اون حالش خوبه و تلاش این همه آدم مهربون به نتیجه رسیده.
هما
ژانویه 29, 2017
خانواده مظلومی – 11 دی 1390 – ونکوور کانادا

من نزدیک یک ماهم بود که به پناهگاه آوردنم و یه خانواده مهربون (خاچاطوریان) تصمیم گرفتن که منو برای مدتی توی خونشون نگهدارن. چندروز از حضورم در خانواده اونها نگذشته بود که خیلی مریض شدم و امیدی به زنده بودنم نبود.


پاروو بیماری کشنده ایه که در میان تولههای که واکسن نزده اند شایع هست و امید به زندگی آنها ۵۰ به ۵۰ درصد است اما با نگهداری خونوادم، و توصیه پزشکی بعد از ۲ هفته سلامتی خودم رو به دست آوردم و به شیطنتهام مثل قبل ادامه دادم. ۲ماه بعد از بهبودیم یه خانواده مهربون در کانادا من رو قبول کردن، و کارهام ردیف شد و خودشون اومدن بردنم! چند خط هم اونها براتون از طرف من نوشتن:


شروع خوش زندگى Optimus Prime یا همون توبى سابق.
چیز زیادى یادم نمیاد از وقتى كه كوچکتر بودم. خیلى زود از مادرم و بقیه خواهر و برادرام جدا شدم. در خیابوناى ایران به دنیا اومدم و زندگى راحتى نداشتم. یادم میاد كه یه آدم مهربون منو به پناهگاه وفا برد. از اونجا موقتاً خانواده نازنینى از من خیلى مراقبت كردند تا اینكه از سختیها و آسیبهاى زندگى خیابانی رها شدم. یادم میاد یكى از روزهاى ماه اكتبر بود كه پدر و مادر موقتم وقتى مشغول بازى بودم از من عكس فیلم می گرفتن (و من براشون فیگورهای بانمكى می گرفتم).من اون موقع نمی دونستم كه اینا قراره براى پیدا كردن خونه دائمى براى من بره تو اینترنت.


بعد از مدت كوتاهى خانواده اى در كانادا از من خوششون اومد و براى دیدن من در ماه دسامبر به خانه موقت من در ایران اومدن. در مدت ٣هفته اى كه ایران بودن، ٢بار به دیدن من اومدن و منو سرشار از كادو و عشق و جایزه هاى خوشمزه كردن! اونا حتى یه جعبه بزرگ هم آوردن كه اون موقع من نمی دونستم این همون قفسیه كه من باید براى رفتن به كانادا برم توش. شب سفر من به فرودگاه پیش اونا برده شدم. چیز دیگه اى كه یادم میاد اینه كه وارد یه زندگى جدید شدم. وقتى وارد فرودگاه كانادا شدیم همه چیز جدید بود. همینكه به خونه رسیدیم خواهرم منو برد بیرون براى كارى كه بهش پیاده روى می گفتن. من نمی دونم دلیل اینكار چى بود، چون تو ایران من فقط براى دستشویى به حیاط می رفتم. اوایل می ترسیدم از پله ها بالا پایین برم. همه چیز و همه كس منو میترسوند. همه چیز برام جدید و غریبه بود.


الان یه ماهى میشه كه با خونوادم زندگى میكنم. اونا خیلى با من صبورن و منو هم براى كلاس یادگیرى ثبت نام كردن هم براى جایى كه با سگها باشم و اجتماعى تر بشم. من كلى از اون جایزه هاى خوشمزه می گیرم و بازى و پیاده روى می كنم. ولى بیش از هركارى می خوابم و خرخر می كنم. زندگى جدیدم عالیه! من تقریباً پنج ماهمه و این یك شروع فوق العادس.
توبی ـ اپتیمس
ژانویه 29, 2017
خانم و آقای کیهانی – ۲۱ دی ۱۳۹۰ – تهران، ایران
فاکسی، پسر سیاه رنگ 6 ساله، یکی دیگر از مهمانهای کوچک وفاست، که مدتیست با کمک خانم گندم تدریسی صاحب خانه و زندگی شده و خداروشکر که خوشبخت شده است.
خانم بهاره پور احمد درباره آشنایی با او می گوید:
مدت زیادی بود که تصمیم گرفته بودیم از یک سگ آپارتمانی نگهداری کنیم ولی هنوز نمیدونستیم چه نژادی برای ما مناسبتره تا اینکه یک روز یکی از بستگان سگی که گم شده بود به ما داد که تا پیدا شدن صاحب اصلیش ازش مراقبت کنیم. برای پیدا کردن صاحب سگ علاوه بر آگهی دادن، به صفحات فیس بوک هم مراجعه کردیم که باعث شد با انجمنها و صفحات حمایت از حیوانات زیادی آشنا بشیم که این موضوع نظر ما را برای تهیه سگ عوض کرد و تصمیم گرفتیم به جای خریدن سگ یکی از سگ های بی سرپرست را به خونه بیاریم بنابراین با خانم تدریسی که فعالیت زیادی در صفحه های حمایت از حیوانات داشتند تماس گرفتیم و ایشون بعد از دیدن ما و بررسی هایی که انجام دادند فاکسی را به ما معرفی کردند و چون خیلی مؤدب و ساکت بود، خیلی ازش خوشمون اومد و فردای اون روز به خونه آوردیمش.
فاکسی خیلی سریع خودش رو تو دل همه ما جا کرد. به زودی متوجه کلی از خوبیهای دیگرش شدیم، خیلی باهوشه، اصلا الکی توی خونه پارس نمی کنه، عادت به جویدن چیزی نداره، هیچوقت توی خونه دستشویی نمی کنه و اگر مجبور بشه، اینکارو کنار راه آب حمام انجام میده، عاشق بیرون رفتنه و اصلا ازش خسته نمی شه، با آدمها و حیوانهای دیگه، حتی گربه ها رابطه خوبی داره مگر اینکه طرف مقابل بخواد دعوارو شروع کنه ولی یک کم حسوده یعنی اگر ببینه ما زیادی به یک سگ دیگه توجه می کنیم با اون سگ دعواش میشه. توی خونه هم یه کم خوشخوابه، وقتی هم که میریم مهمونی بعد ازاینکه خوب خونه میزبان را گشت، میاد خیلی مؤدب کنار خودمون میشینه.
الآن وقتی که فکر میکنیم می بینیم این بهترین سگیه که ما می تونستیم داشته باشیم و برای همین حسابی از بودنش خوشحالیم. فضای خونه ما با اومدنش خیلی عوض شده و شادتر شده. کلا فاکسی عشق زندگی ماست و دلمون میخواد تمام سختی هایی که تا الآن تحمل کرده را فراموش کنه و تمام سعی خودمون رو می کنیم.
خیلیییییییییی دوستش داریم.
ژانویه 29, 2017
خانم استفنی جیمز ـ دوم آذر ۱۳۹۰ – والهو، کالیفرنیا

در٢٣ نوامبر٢٠١١، من یاشا رو آوردم تا در تعطیلات عید شكرگزارى ازش نگهدارى كنم. در ٢٤ نوامبر (روز عید) تصمیم گرفتم براى همیشه نگهش دارم. اون توله سگ گرد و قلمبه و بامزه ایه. من اسمشو تغییر دادم به “ایندیانا” (مثل ایندیانا جونز) چون همین دوره كوتاه زندگیش پر از ماجراهاى جالب بوده. پدر و مادر من كه از طرف من نوه اى ندارند، اونو به عنوان نوه شون میدونن!



از اونجایی كه من تمام وقت كار می كنم، ایندى رو روز ها میذارم محل نگهدارى سگها كه بتونه در طول روز بازى كنه و با سگهاى دیگه معاشرت كنه و دوست بشه. اونجا خیلى جاى جالبیه و ایندى روزهایى كه باید بره اونجا خیلى هیجانزدس.
ما در كلاس آموزش براى توله ها ثبت نام كردیم، بنابراین ایندى میتونه آداب اولیه رو یاد بگیره. انگیزه زیادى براى غذا نشون میده و راحت تربیت میشه! حاضره براى گرفتن یه دونه شیرینى هر كارى بكنه. من واقعاً سگى بهتر از این نمی تونستم بخوام. و اون ٢هفته دیگه فارغ التحصیل میشه!


ایندى با گربه سیامى ٢ ساله من “دكستر” خیلى سریع دوست شد. اونا خیلى دوست دارن با هم بازى كنن و از سروكله هم بالا برن. تماشا كردنشون خیلى جالبه كه البته معمولاً دكستر مسابقه رو میبره. اون گربه سرسختیه.
داشتن ایندیانا لذت بزرگیه. خیلى بامزه از پشت قر میده وقتى هیجانزده میشه و دوست داره به طرف هر كسى بره و محبت بگیره. خیلى دوست داره دنبال توپ تنیس بدوه، بازى طناب كشى كنه و در زیر آب آبپاش باغچه بازى كنه. اخیراً بردمش ساحل و خیلى بهش خوش می گذشت وقتى با موجها بازى می كرد و تو شن ها گودال درست می كرد! تو خونه دوست داره پتوها و بالشهاى نرم رو از رو تخت یا كاناپه بكشه و بیاره رو زمین و طورى خودشو به اونا بمالونه انگار دارن نوازشش می كنن.




خیلى این اتفاق جور در اومد كه من ایندیانا رو در روز عید شكرگزارى گرفتم، چون از این بیشتر نمی تونستم شكرگزار باشم در قبال كسانیكه كمك كردند تا یاشاى عزیز رو بیارن اینجا. اون یه توله سگ بامزه بود و داره بزرگ میشه تا بشه یه سگ فوق العاده. شما همگى كمك كردین تا براش یك زندگى بهتر بسازین، و من قول میدم كه به بهترین نحو انجامش بدم.
با تشكر و عشق زیاد
استفنی و ایندیانا – یاشا
ژانویه 29, 2017
خانم و آقای آرچر-19 دی ۱۳۹۰- آمریکا

وقتی اُپال 8 ژانویه 2012 اومد پیشمون تا با ما زندگی کنه، دختر خیلی خجالتی بود. بعد از یکماه اون خیلی خوب خودشو با برنامه های ما و کارهای روزانه وفق داد. هیچی بهتر از زندگی با دو تا رفیق پیر بازنشسته نیست. اپال روزش رو با یه کش و قوس حسابی به بدنش شروع می کنه و میره تا یه دوری اطراف بزنه.


بعد میاد تا منو در حال غذا دادن به گلدفیش ها تماشا کنه. سرشو به یه طرف خم می کنه و ماهی ها رو که دسته جمعی دنبال غذا این طرف و اون طرف می رن، نگاه می کنه. بعد نوبت رفتن تا پائین تپه و آوردن روزنامه است. عاشق وقت هایی هستم که خم می شه و دستهاشو جلوش دراز می کنه تا همسرم تام قلاده رو تنش کنه. وقتی کار تام تموم میشه، اپال از سر تا دمشو می لرزونه (هر وقت خیلی هیجان زده می شه، این کار رو می کنه) و بعد آماده رفتن می شه.


تام ، اپال و گربه مون (شستا) با هم از جاده خاکی که به سمت خونه همسایه هامون می ره، پائین می رن، بعد از یه مسیر خاکی دیگه می رن پائین تپه تا برسن به صندوق پستی . وقتی که برمی گردن، همه با هم صبحونه می خوریم.
بعد صبحونه، تام و اپال 1.5 مایل پیاده روی می کنن. اُپال عاشق این پیاده روی هاست و رفتارش با قلاده فوق العاده است. اُپال یه شکارچی درجه یک هم هست. یه وقتهایی لونه موشهای کیسه دار رو با پنجولاش می کنه ، تا حالا چند تایی موش کیسه دار و موش کور شکار کرده. به سنجابها هم خیلی علاقه منده ، اما چون هنوز با قلاده بیرون می ره ، نتونسته یکی از اونا رو بگیره.


عصرها من و اُپال با ماشین میریم دنبال نوه ام ، Amber ، و اونو از مدرسه اش تو Sebastopol بر می داریم. اُپال سواری با ماشین کوچولوی من رو دوست داره چون هم سایزش مناسبه ، هم سوار و پیاده شدنش آسونه. ما Amber رو می رسونیم خونه و معمولا یه سر هم به اونا می زنیم. اُپال با Nova(توله سگ 9 ماهه Amber) و اون یکی سگشون Daisy (که هم سن اُپاله) بازی می کنه. اگه دخترم و نوه ام آخر هفته بیان پیش ما ، سگهاشون رو هم میارن تا با اُپال بازی کنن.
اونا عاشق اینن که دور حیاط بدوند. Nova طرفدار پرو پا قرص توپ بازیه، اُپال هم داره از اون یاد می گیره ، با اینکه تازه این بازی رو شروع کرده اما به خوبی فهمیده چه جوری باید توپ رو بیاره. تازه بازی های دیگه ای هم میکنه. یه اسباب بازی کوچولو داره که هر وقت جای درست رو گاز می گیره ، صداش در میاد. جای این اسباب بازی همیشه کنار تختشه.


هر وقت خونه رو جارو می زنم از اتاق در میره. وقتهایی هم که تو باغچه با شن کش و شلنگ مشغول باغبانی هستم، بی قراری می کنه. می دونم که خاطره بدی از یه باغبان تو ایران داره که از سگها متنفر بوده. من همه سعیمو می کنم که به ترس هاش توجه کنم و واکنش درست نشون بدم. وقتی باید خونه رو جارو کنم، در ورودی رو باز میذارم ، اینجوری می تونه هر وقت خواست بره بیرون. معمولا این موقع ها میره بیرون ، درست جلوی در می شینه و منو تماشا می کنه و وقتی کارم تموم شد برمی گرده تو خونه.
اُپال حسابی مراقب قلمرو مون هست . دور تا دور محوطه گشت می زنه و اگه کسی پیاده یا با دوچرخه از جاده بیاد بالا ، پارس می کنه. ما توی یه منطقه جنگلی دورافتاده زندگی می کنیم که خیلی پر رفت و آمد نیست. بعضی از آخر هفته ها دوچرخه سوارها میان . گاهی تعدادشون به 50 تا 100 تا میرسه. اُپال دم در می ایسته و به پایین جاده زل می زنه و به دوچرخه سوارها پارس می کنه. شبها حس پاسبانی کردنش خیلی بیشتر می شه که البته برای ما خوبه چون می فهمیم کسی اون بیرون تو جاده است. صدای پارس بلندی داره که خیلی تاثیر گزاره . هروقت بهش می گم ” بسه” ، دیگه پارس نمی کنه.

اگه هوا توفانی نباشه ، همگیمون (که شامل پیشی هم میشه ) نزدیکای غروب به یه پیاده روی کوتاه میریم . من متوجه یه تغییر جالب تو چشم های اُپال شدم. اولین باری که دیدمش ، مردمک چشم هاش خیلی کوچیک و بسته بود ، اما حالا بزرگتر و گردتر شده . جالبه. چند روز پیش عین یه ملکه رو تراس پشت خونه نشسته بود و دور و بر قلمرو خودش رو با رضایت و خوشحالی تماشا می کرد.

احساس می کنم اون از اینکه با ما زندگی می کنه، خوشحاله. از طرفی ما هم خوش شانس بودیم که اُپال اومد پیشمون. اون داره دردها و ترس های زندگی گذشته اش رو خیلی سریع پشت سر می ذاره که این فوق العاده است. من واقعا خوشحالم که آدمهای مهربون و خوبی تو ایران و پناهگاه وفا هستن که با کمکهاشون باعث شدن این اتفاق خوب بیفته و اپال الان پیش ما باشه. از صمیم قلب از همگیتون ممنونم.
ارادتمندJamie Archer


پانوشت:من چند تا عکس هم از خونه جدید اُپال براتون فرستادم تا جایی رو که زندگی می کنه ببینین، فکر می کنم یه کم با خونه های قبلیش فرق می کنه.