0 Items

خانواده مظلومی  – 11 دی 1390 – ونکوور کانادا

من نزدیک یک ماهم بود که به پناهگاه آوردنم و یه خانواده مهربون (خاچاطوریان) تصمیم گرفتن که منو برای مدتی‌ توی خونشون نگهدارن. چندروز از حضورم در خانواده اونها نگذشته بود که خیلی‌ مریض شدم و امیدی به زنده بودنم نبود.

پاروو  بیماری کشنده ایه که در میان توله‌های که واکسن نزده اند شایع هست و امید به زندگی‌ آنها ۵۰ به ۵۰ درصد است اما با نگهداری خونوادم، و توصیه پزشکی‌ بعد از ۲ هفته سلامتی خودم رو به دست آوردم و به شیطنتهام مثل قبل ادامه دادم. ۲ماه بعد از بهبودیم یه خانواده مهربون در کانادا من رو قبول کردن، و کارهام ردیف شد و خودشون اومدن بردنم!  چند خط هم اونها براتون از طرف من نوشتن:

شروع خوش زندگى Optimus Prime یا همون توبى سابق.

چیز زیادى یادم نمیاد از وقتى كه كوچکتر بودم. خیلى زود از مادرم و بقیه خواهر و برادرام جدا شدم. در خیابوناى ایران به دنیا اومدم و زندگى راحتى نداشتم. یادم میاد كه یه آدم مهربون منو به پناهگاه وفا برد. از اونجا موقتاً خانواده نازنینى از من خیلى مراقبت كردند تا اینكه از سختیها و آسیبهاى زندگى خیابانی رها شدم. یادم میاد یكى از روزهاى ماه اكتبر بود كه پدر و مادر موقتم وقتى مشغول بازى بودم از من عكس فیلم می گرفتن (و من براشون فیگورهای بانمكى می گرفتم).من اون موقع نمی دونستم كه اینا قراره براى پیدا كردن خونه دائمى براى من بره تو اینترنت.

بعد از مدت كوتاهى خانواده اى در كانادا از من خوششون اومد و براى دیدن من در ماه دسامبر به خانه موقت من در ایران اومدن. در مدت ٣هفته اى كه ایران بودن، ٢بار به دیدن من اومدن و منو سرشار از كادو و عشق و جایزه هاى خوشمزه كردن! اونا حتى یه جعبه بزرگ هم آوردن كه اون موقع من نمی دونستم این همون قفسیه كه من باید براى رفتن به كانادا برم توش. شب سفر من به فرودگاه پیش اونا برده شدم. چیز دیگه اى كه یادم میاد اینه كه وارد یه زندگى جدید شدم. وقتى وارد فرودگاه كانادا شدیم همه چیز جدید بود. همینكه به خونه رسیدیم خواهرم منو برد بیرون براى كارى كه بهش پیاده روى می گفتن. من نمی دونم دلیل اینكار چى بود، چون تو ایران من فقط براى دستشویى به حیاط می رفتم. اوایل می ترسیدم از پله ها بالا پایین برم. همه چیز و همه كس منو میترسوند. همه چیز برام جدید و غریبه بود.

الان یه ماهى میشه كه با خونوادم زندگى میكنم. اونا خیلى با من صبورن و منو هم براى كلاس یادگیرى ثبت نام كردن هم براى جایى كه با سگها باشم و اجتماعى تر بشم. من كلى از اون جایزه هاى خوشمزه می گیرم و بازى و پیاده روى می كنم. ولى بیش از هركارى می خوابم و خرخر می كنم. زندگى جدیدم عالیه! من تقریباً پنج ماهمه و این یك شروع فوق العادس.

توبی ـ اپتیمس

Related Posts

لوییجی (پیشی) آلمانی شد لوییجی تیرماه سال ۹۸ کنار ورودی پناهگاه رها شد و قدم زنان به سمت پناهگاه آمد. لوییجی پسری با بدن نسبتا درشت و دست و پای کوتاه، در اندازه‌ای بود که ...
داستان سفر لکسی (نسیم) به مونترال... امروز سالگرد به هم رسیدن من و لکسی است... ۶سال شد.. ۲۷ می سال ۲۰۱۵ بود که نسیم (و حالا لکسی) وارد زندگیم شد و اونو بهتر کرد. همیشه دلم می خواست سگی...
پرنسس ریچارد دل پزو - ۱۷ فروردین ۱۳۹۳ - ساحل دیتونا، فلوریدا پرنسس یک عضو فوق‌العاده خونه ما از تاریخ ۶ آوریل ۲۰۱۴ شده. دار یک فاصله کوتاه، او حسابی‌ خود...
سرانجام خوش “پاییز”: از خیابان های هشت... داستان "آتوم"(پاییز) مثل بقیه سگ هایی هست که تو کوچه و خیابون ها باید به دنبال لقمه ای نون بگردن و مواظب باشن که با ماشین تصادف نکنن یا بچه ای به اونه...
Share This