0 Items
شيما

شيما

کتی ویلسون – ۲ فروردین ۱۳۹۰ – آمریکا

از همون موقع که به Sonoma County  نقل مکان کردیم، همیشه تو این فکر بودم که یه سگ دیگه هم بگیریم.

وقتی یکی از دوستان ایرانی ام عکس شیما رو (که الان  تیگنTeagan صداش می کنیم) برام فرستاد قلبم لرزید؛ اون دقیقاً مثه Townes توله ناز خودم بود! نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با وفا تماس گرفتم. تیگن ـ یعنی ” شاعر کوچولو” ـ  3 ماه و نیم پیش اومد به مزرعه ما و بلافاصله شد عضوی از خانواده! این خانوم کوچولو با اون چشمای قشنگش که انگار خط چشم کشیده و اشتیاقش برای بازی کردن، هیچ فرصتی رو برای دوست شدن با داداش بزرگش (Townes) از دست نداد.

حالا دیگه همه کارها  رو دوتایی انجام میدن؛ از چرت زدن گرفته تا بازی و طناب کشی  و یا دیوونه وار دویدن روی تپه های کالیفرنیای شمالی. تیگن  داره جا می افته و هفته به هفته پیشرفت چشمگیری می کنه. وزنش داره اضافه می شه، با دقت بیشتری درس هاشو یاد میگیره (نه مثه اوایل که شبیه یه لاک پشت خوابالو بود)، هر دفعه صداش می زنیم، میاد (البته تقریباً هر دفعه!) ، و بی اعتمادیش نسبت به آدما داره روز به روز کمتر میشه، مخصوصاً از وقتی که بابای جدیدش بهش نشون داده بعضی آدما چقدر مهربونن و چه همبازی های خوبی می تونن باشن. داره کم کم از ذهنیتی که به عنوان یه سگ خیابانی درباره زندگی و غذا و … داشت، دست می کشه و متوجه می شه که اینجا همه چی خیلی آرومتر و راحت تره.

البته این طرفا همیشه چند تا پرنده یا سنجاب هست که بشه دنبالشون کرد. ممنونم از تو فرانک جان و بقیه که خیلی زحمت کشیدین تا اون بتونه بیاد اینجا. تیگن دو تا خواهر هم داشت، اما متاسفانه زنده نموندن. من خیلی خوشبختم که این خانم کوچولو رو تو زندگیم دارم و واقعاً ممنونم از اینکه Townes حالا یه خواهر دوست داشتنی داره تا باهاش بازی کنه. اون دوتا با هم، هر روز زندگیم را به یک روز خوب مبدل می کنن.

 

نينا

نينا

لی و جاکوب کروپ  –   ۲۸ خرداد۱۳۹۰ – ونکوور، کانادا

ما مدتهاست كه پناهگاه وفا و تعداد زیادی از گروه های حمایت از سگها را در فیس بوك دنبال می كنیم.

بعد از اسباب كشی، بالاخره آماده شدیم تا یك عضو جدید را در خانواده مان بپذیریم .

زمانی كه با ” وفا” تماس گرفتیم، فرح فورا ایمیلی برایمان ارسال كرد با عكس های یك توله سگ! اون “مومو” بود . البته فكر می كنم كه در اون زمان “نینا” صداش می كردند. اون واقعا ستودنی بود و ما عاشقش شدیم. از همون لحظه اول كه دیدیمیش، اون شد دختر كوچولوی ما.

پنجه های “مومو” به نسبت سنش خیلی بزرگن و ما مطمئن هستیم كه خیلی زود ما یك دختر خیلی بزرگ خواهیم داشت. شاهد رشد روزانه “مومو” بودن برای ما هم عجیبه هم شگفت انگیز .

ما از داوطلبان و خانواده مهربانی كه برای انتقال “مومو” ی جوان از ایران به ونكوور كمك كردند بسیار قدردانی می كنیم. بعد از مدتها انتظار، اون بالاخره در 8 جون 2011 رسید .

در ابتدا اون خیلی خجالتی بود، اما حس كنجكاویش، خیلی زود شخصیت واقعیش را رو كرد. ” مومو ” دل هركسی رو كه اونو می بینه می برد . همه از ما می پرسن : “نژاد “مومو” چی هست؟ ” و ما در جواب می گیم كه ” خودمون هم نمی دونیم”.

اولین بار كه “مومو” ، “مانستر” ( دوست پشمالوی ” مومو ” در ونكوور) رو دید، ترسید و دمش رو آورد پائین،‌ بین پاهاش. خوشبختانه “مانستر” سگ خیلی با محبت و مهربانی است،‌ و خیلی زود آنها مثل دوتا دوست قدیمی مشغول بازی شدند. ( “مومو” اونشب خیلی خوب و راحت خوابید ) الان دیگه اون هیچ ترسی از سگ های دیگه نداره، در واقع رفتن به پارك سگها یكی از بهترین تفریحات اون شده .

“مومو” مثل یه بچه نوزاد می مونه. اون می تونه جذاب، راحت، احمق، كله شق یا كناره گیر باشه، اما اون همیشه خیلی عزیز و عاشقانه است .

اما بزرگترین مشكلی كه برای “مومو” در زندگی جدیدش در كانادا ایجاد شد، چند روز پیش در نتیجه خوردن یك تكه سنگ بود كه در اولین ویزیت دامپزشك، بررسی شد. در اونجا صحبت از انجام رادیوگرافی و حتی عمل جراحی به میان آمد، كه همه ما رو خیلی نگران كرد. اما خوشبختانه به محض اینكه از دامپزشكی آمدیم بیرون، “مومو” سنگ رو به صورت طبیعی دفع كرد و همه ما رو از نگرانی در آورد و “مومو” تقریبا خوب خوب شد .

ما حتی یك لحظه هم از آوردن “مومو” به زندگیمون پشیمان نشده ایم و كاملا” مطمئن هستیم كه این احساس ما دوطرفه است .

لی و جاکوب

 

كارامل

كارامل

سیامک و نسرین یگانه ۹ فروردین ۱۳۹۰- آمریکا

ما خیلی خوش شانسیم که سرپرستی یه توله سگ رو از پناهگاه وفا قبول کردیم. خیلی سخته لذتی رو که این کوچولو به زندگی ما داد،

بتونم با کلمات توضیح بدم. اما اگر من به درخواست شما جواب نداده بودم این اتفاق نمی افتاد؛  خواسته بودین هر کدوم از مسافرا که می تونن یکی از سگ های وفا رو با خودشون به آمریکا بیارن. ما چهار نفر بودیم. تاندر (کارامل) با خاله زودتر از ما رسید. سیامک (همسرم) قرار بود سرپرست موقت اون باشه، اما سیامک می گه که از همون نگاه اول عاشق این نو رسیده شد،  مخصوصاً وقتی شنید که کارامل فقط دو روزش بوده که تو خیابون رها شده. همسرم منتظر من بود که برگردم تا تصمیم نهاییش رو بگیره.

واقعا نمی تونم بهتون بگم اولین باری که تاندر رو دیدم چه حسی داشتم. وقتی به چشماش نگاه کردم، دلم لرزید و دقیقا همون لحظه فهمیدم که نمی تونم از این کوچولو دست بکشم.

سیامک میگه تاندر مثه سونامی می مونه، راست می گه! همه چی رو می جوه، مخصوصاً عاشق جوراب های مامانمه. اصلا دوست نداره کسی بخوابه و مدام سر به سر داداش بزرگش (شازده) می ذاره. خیلی بازیگوش، بانمک و دوست داشتنیه. ما که عاشقشیم و نمی تونیم زندگی بدون اون رو تصور کنیم.

ركسانا ( ليلی )

ركسانا ( ليلی )

کیتی و مت  آلن- گوبل – ۲ خرداد۱۳۹۰ – آمریکا

الان تقریباً سه ماه میشه که لیلی اومده پیش ما. روزای اول همش سعی می کرد اسکوتر(داداش بزرگشو) سر جاش بنشونه؛ خوراکیهاشو قاپ می زد و نمی ذاشت اسکوتر  تو جای خودش بخوابه.

به همین دلیل من و مت (همسرم) حسابی وقت گذاشتیم تا هر دو تا سگمون رو همزمان تربیت کنیم و نتیجه اش این شد که لیلی به جای رقابت با داداشش برای جلب توجه ما شروع کرده به بازی و همکاری با اون.

حالا لیلی و اسکوتر تو حیاط  با هم بازی می کنن، خیلی وقتا با هم روی یه تخت می خوابن، صبحها تو حیاط هر دو واسه یه سنجاب پارس می کنن، حتی وقتی اصلا سنجاب اونجا نیست! عصرا ساعتها با هم وقت می گذرونن؛ دنبال همدیگه می دون، به سگهایی که از نزدیکی حصار حیاط رد می شن پارس می کنن و معمولا حسابی همدیگه رو سرگرم می کنن.

لیلی تازگی دوره آموزش اولیه اش رو تموم کرده و ما خیلی خوشحالیم که الان همچین سگ شاد و خوش رفتاری تو خونه داریم. فکر می کنم این دوره آموزشی باعث شده لیلی ما رو به عنوان خونواده اش بپذیره .

لیلی یکی از شادترین سگهایی که من تا حالا دیدم ؛ همیشه می خنده و دمشو می جنبونه.

 

داستان رکسانا در تاریخ ۶ اسفند ۱۳۸۹ در فیسبوک گذشته شد.

http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150108842938522

 

پتی

پتی

خانواده ایرانی – ۸ اسفند ۱۳۸۹- واشنگتن دی سی (بیشتر…)

بامبی ( بنی )

بامبی ( بنی )

خانوم گرتا –   ۲۴ مهر ۱۳۹۰- لندن، انتاریو، کانادا

باعث و بانی‌ آشنایی ما با ویکی و گروه نجاتش سهیلا بود که از سالها پیش در حمل و نقل، سرپرستی موقت، و یافتن خانه دائم برای سگ‌هایی‌ که از کشورهای دیگر به کانادا می‌‌آیند با این گروه همکاری داشته و دارد.

سهیلا یعقوبی خودش به پیشواز کمک به سگ‌های وفا آمد و صمیمانه ما را به این گروه‌ها پیوند داد.

همه ما درتیم وفا از خانم سهیلا یعقوبی برای کمک‌های بی‌ دریغش سپاسگزاریم.

خبر خوش یافتن خانه دائمی برای بامبی/بنی از زبان ویکی

گرتا رسما اعلام کرد که سرپرستی دائمی بنی/بامبی راپذیرفته و حالا او یک خانواده دائمی داره.

من شخصاً حدود ۱۶ ساله که گرتا رو می شناسم و در خیلی‌ از این واگذاریها با هم همکاری داشتیم. او انسان با عاطفه و دلسوزیه و  در رابطه با حیوونا مثل یه تیکه جواهر واقعیه. ما واقعا شانس آوردیم که او در موقعیتی بود که بتونه سرپرستی بنی رو قبول کنه.

من  دو تا عکس ضمیمه کردم که آخر هفته وقتی‌ کنار رودخونه قدم می‌‌زدیم گرفتم. یکی‌ از اونا با گرتا و سگ دیگش، تسا است. من و سگام اغلب برای پیاده روی‌های طولانی با گرتا و سگ هاش بیرون می‌‌ریم.

در کانادا پاییز از راه رسیده و بنی داره راه رفتن توی انبوه برگای پاییزی رو تجربه میکنه- اون عاشق بازی توی برگاست. اما بزودی توی برفا بازی خواهد کرد.

زندگی بنی از زبان گرتا، سرپرست دائمی او

بنی حالا با خواهر برادراش تسا و ویلی (سگ‌ها)، مگی و میلی‌ (گربه ها) و گرتا (انسان) زندگی‌ می‌‌کنه- که مصاحبش هستند و نمیذارند تنها بمونه که خیلی‌ خوبه چون از تنهایی‌ اصلا خوشش نمیاد.

با سه بار پیاده روی در روز و دوستای (انسان و سگ) زیادی که تو محله پیدا کرده روزای شلوغی داره. همه از شنیدن قصه زندگیش و این که چه راه درازی رو طیّ کرده تا به این جا برسه حیرتزده می‌شند. بنی از ماشین سواری و رفتن به پارک خیلی‌ لذت می‌‌بره، مخصوصاً رفتن به کنار ساحل که اوج همه ایناست ( البته ساحل دریاچه نه اقیانوس!)

اون دوست داره پرنده‌های ساحلی رو دنبال کنه و پروازشون بده (که فقط میخندن و پرواز می‌کنن)، با تسا و ویلی شلپ و شولوپ تو آب راه بره، یا رو شن‌ها ورجه وورجه کنه. بنی خونه و حیاط خونه رو دوست داره و سگ کوچولوی شادیه.

 

لوسی

لوسی

خانواده دورقی – مرداد ۱۳۹۰ – آمریکا

ما یه سگ داشتیم که متاسفانه سرطان گرفت. این برای همه ما خیلی ناراحت کننده بود چون دامپزشک گفت که بهترین راه اینه که باهاش  خداحافظی کنیم و اجازه بدیم که بخوابوننش.

من و دو تا خواهرم خیلی غمگین بودیم و نمی تونستیم فراموشش کنیم . وقتی فرانک (از پناهگاه وفا)  به ما زنگ زد و از ما خواست که یه چند وقتی سرپرست لوسی باشیم (چون سرپرست اصلیش مریض شده بود و  نمی تونست ازش مراقبت کنه) فکر کردیم خوبه یه مدت کوتاه اونو نگه داریم چون از دست دادن سگمون خیلی خیلی برامون ناراحت کننده بود. اوائل، فکر کنم لوسی یه کم ترسیده بود، اما معلوم بود که سگ خیلی مهربونیه.

آشنایی با اون برای همه ما (حتی گربه هامون) خیلی جالب بود و خیلی زود فهمیدیم که نمی تونیم لوسی رو به هیچ کس دیگه ای بدیم. الان حدودا 4 ماهه که پیش ماست.

لوسی همبازی خیلی خوبیه و خیلی خونگرمه. بهش یاد دادم بشینه، دست بده، دراز بکشه و غلت بزنه، اون عاشق اینه که منو خوشحال کنه. همیشه می خواد هر کاری که ما می کنیم خودشم انجام بده و از اینکه ما می ریم مدرسه و اون باید خونه بمونه ناراحت می شه.

عاشق برگشتن به خونه ام، چون همیشه یه سگ بزرگ شاد منتظر منه! رابطه لوسی با گربه هامون عالیه و همیشه می خواد که با اون دوتا بازی کنه ، البته اونا خیلی از این قضیه خوشحال نیستن و گاهی اصرار لوسی باعث می شه اونا براش شاخ و شونه بکشن

ما خیلی لوسی رو دوست داریم و اون همه عمرش عضوی از خونواده ما باقی می مونه.

داریان دورقی –  ۱۴ ساله

چند خط از خانوم آرمینه که در تهران از لوسی خانوم مراقبت میکردند، و بعد هم خرج سفارش به امریکا را تقبل کردند:

لوسی اولین توله ای بود که از طرف وفا برای سرپرستی طولانی مدت تر به من واگذار شد. وقتی پیش ما اومد با شکم بخیه خورده و خونی آنقدر کوچیک بود که توی جعبه موز جا گرفته بود.

خیلی آروم و بی آزار بود. همه عاشقش شدیم و تمام نگرانیهام برای سرپرستی موقت توله از وفا با نگهداری لوسی از بین رفت. خیلی خوشحال بودم که پیش خانواده خوبی زندگی میکنه و از همه بخصوص فرانک عزیز سپاسگزارم.

داستان لوسی:

http://www.facebook.com/note.php?note_id=470816738521

 

برنا ( بولت )

برنا ( بولت )

فرح و مت   – مرداد ۱۳۹۰ – کالیفرنیا

پناهگاه وفا ،  بولیت Bulleit و برادراش رو وقتی که توله سگ های کوچولوئی بودن، نجات داد.  از شانس خوب ما بود که اون خیلی زود به آمریکا اومد و ما تونستیم اونو ببینیم.

وقتی ما توی یه پارک سگها اونو دیدیم، فقط 4 ماهش بود. خیلی خوشحال شدیم از اینکه دیدیم بولیت توله خیلی خوش قلب و سرزنده ایه ، مخصوصا رفتارش با خانواده موقتش خیلی خوب بود.

از همه مهمتر اینکه به نظر می اومد که اون واقعا از ما خوشش اومده!  همه اینا باعث شد  بتونیم به آسونی درباره سرپرستی دائم اون و آوردنش به خونه تصمیم بگیریم. تو همین چند ماه، بولیت گل سر سبد خونواده شده.

دیگه نمیشه خونه رو بدون اون تصور کرد! روح خیلی بزرگی داره و از چشماش معلومه که چقدر ما رو دوست داره.  تو خونه ، بازی مورد علاقه اش  شکارکردن اردک پلاستیکیشه.

اما بیرون از خونه، از اونجا که سوپر استار محله است، مدام سرگرم خوش و بش کردن با دوستای قدیمی و جدیدشه. اگرچه زندگیش با سختی و مشکلات زیادی شروع شد، اما ما همیشه بهش می گیم : ” بولیت، حالا دیگه خونه تو اینجاست” .

اون عاشق ما و خونه جدیدشه؛ عاشق جایی که غذا،  سرپناه و عشق  همیشگیه. ما از همه آدمهای مهربون ، از سراسر دنیا، که با کمکهاشون باعث شدن بولیت بالاخره به جمع خونواده ما بپیونده، ممنون و سپاسگزاریم.

… حالا چند کلمه هم از مامان موقت بولیت (یا همون برنا) که ساکن آمریکا هستن:

بودن با بولیت، یه لذت واقعیه! کیلو کیلو انرژی مثبت و سرگرمی با خودش به خونه  میاره .تو پارک سگها اون یه سوپر استار واقعی بود. دلش می خواست با همه سگها و آدما دوست بشه و بازی کنه.

داستان برنا در فیس بوک :

http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150124272938522

هاپو

هاپو

باربارا و مت – ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ – پسکادرو ، آمریکا

ماه ها بود كه دنبال یك سگ می گشتیم تا زمانی كه همسرم “مت” اعلامیه ای رو مربوط به نمایشگاه سرپرستی در ” Half Moon Bay” دید .

 

من سایت نمایشگاه رو دیدم و در میان سگ هایی كه قرار بود در نمایشگاه برای سرپرستی آورده شوند، جستجو كردم و تصمیم گرفتم سری به اونجا بزنم. همون اولش فهمیدم كه سگی رو كه با توجه به شرایط خانواده می خواستم، نمی تونم در این نمایشگاه پیدا كنم.

بعد یكدفعه پسر كوچولوی خنگم رو دیدم كه اونجا روی آسفالت پاركینگ به پشت خوابیده و می خواست كه یكی شكمش رو ماساژ بده. بخاطر اینكه اون خیلی ناز بود و اینكه توی سایت نمایشگاه چیزی از اون نگفته بودند، من فكر كردم كه احتمالا با صاحبش اومده به نمایشگاه كه اونها رو حمایت كنه .

خیلی هیجان زده شدم، وقتی فهمیدم كه اون به دنبال خونه دائمی اش می گرده ، فورا با همسرم تماس گرفتم و ازش خواستم كه كارش رو ول كنه و به نمایشگاه بیاد تا “هاپو” رو ببینه . ما با هم همنظر بودیم كه “هاپو” می تونه یك سگ عالی برای ما باشه . البته بعدش ما خیلی تعجب كردیم زمانی كه فهمیدیم ” هاپو” اینهمه راه رو مسافرت كرده تا خونه دائمی اش رو پیدا كنه .

“مت” بلافاصله شروع به ساختن حصار خونه كرد تا ما بتونیم “هاپو” رو بیاریم خونه. از همون شب اول “هاپو” خودش رو با شرایط وفق داد. البته گربه ها چند روز اول ناراحت بودند تا اینكه “هاپو” فهمید كه اونها می تونن همبازی های خوبی براش باشند .

“هاپو” خیلی زود دستور ” مرغ رو ول كن!” رو یاد گرفت البته بعد از اینكه یكی از اونها از قفس بیرون افتاد. البته ما مجبور شدیم یك درپوش هم برای سطل زباله تهیه كنیم و یادش بدیم كه تا جایی كه می شه از كره دور بمونه به علاوه یكسری قوانین دیگه برا ” هاپو” در نظر گرفتیم .

به هر حال، در آغوش گرفتن و نوازش یك عادت همیشگی در خانواده ماس ، و ” هاپو” هم عاشقشه . اگرچه ” هاپو” سمج و استقلال طلبه، اما همیشه به شكل احمقانه ای، شیرین و دوست داشتنیه .

اما یك روز در پارك مخصوص سگ ها، یكدفعه یكی از پاهای عقب “هاپو” شروع به لنگیدن كرد. این حالتش رو من چندبار هم قبلا دیده بودم، اما معمولا چند ثانیه بیشتر طول نمی كشید، اما ایندفعه، لنگیدنش قطع نشد. بعد از چند رادیوگرافی، دكتر دامپزشك به ما گفت كه ” هاپو” سابقه شكستگی استخوان پا در ناحیه نزدیك به مفصل ران پای عقب رو داره، البته در زمانی كه یك توله كوچك بوده ، اما شكستگی به طور صحیح جوش نخورده بود .

هفته بعد عمل جراحی شد و چند هفته بعد، پسر ما دوباره روی پاهاش بلند شد، البته اینبار می تونست با سریع ترین سگهای پارك مسابقه بده .صبح ها اون با من میاد برای غذا دادن به مرغ ها و مراقبت از بزها . هرچند كه هنوز از رفتار گربه ها كمی احساس گیجی می كنه .

“هاپو” الان دیگه بچه ساحل حساب میشه. روزهاشو با دویدن توی ساحل و پیدا كردن خرچنگهای شنی، جستجو كردن توی استخرهای آب نزدیك ساحل و دنبال كردن موج ها می گذرونه .

“هاپو” عاشق ماشین سواریه و مسافرته . اگر من در خونه رو باز بذارم، می پره می ره توی ماشینو یه چرتی می زنه. همه دستوراتی رو كه بهش میدیم كاملا اطاعت می كنه، البته اگر دوست داشته باشه ، نه اینكه خلاف میلش باشه . خوب ، ما هم داریم روی این قضیه كار می كنیم .

اگر چه كه 4 ماه بیشتر نیست “هاپو” وارد زندگی ما شده ، اما اصلا نمی تونیم خونمون رو بدون اون تجسم كنیم وقتی مسیری رو كه “هاپو” طی كرده تا وارد خونه ما بشه رو تجسم می كنیم ، واقعا به نظر فوق العاده میاد .

“هاپو” واقعا سگ خوشحالیه و هر روز صبح ما رو با یك لبخند و البته خوابیدن به پشت و درخواست نوازش شكم برامون شروع می كنه .

فیلم کوتاهی هم ماه اکتبر ۲۰۱۱ به دستمان رسید:

 

https://www.youtube.com/watch?v=sfAB4yS38Hc

 

لیو

لیو

خانواده دارتنل ـ ۵ شهریور ۱۳۹۰ – بلمانت، کالیفرنیا

دوستان، داستان مادر و توله هاش را كه در آمل بوسیله یك مرد مهربان آلمانی نجات داده

شده بودند، یادتون هست؟

http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150124272938522

لیو یکی از اون توله هاست که حالا با خانواده همیشگیش در شمال کالیفرنیا زندگی میکند.

لیو وقتی به خانۀ ما آمد که یک تولۀ سه ماهه بود و همۀ ما، از جمله “بادی” سگ خانگی ما، بلافاصله عاشق او شدیم. لیو بسیار خوش اخلاق، باهوش، شیرین، با محبت، پرتکاپو و با مزه است. ما به این که وقتی لیو در حال جستجوی یک خانۀ خوب و دوست داشتنی بود میزبان او بودیم، بسیار افتخار می کنیم. لیو یک خانوادۀ بسیار خوب برای همیشه پیدا کرده و سگ محبوب محله شده. ما گاهی اوقات لیو را می بینیم و با او بازی می کنیم. لیو هنوز بهترین دوست “بادی” است.

مریم کمالی ـ خانواده موقت لیو در آمریکا

از آن موقعی که لیوآمده، شور و شوق تازه ای به خانۀ ما آورده. لیو نه تنها خوشگل ترین تولۀ محله، بلکه دوست داشتنی، بازیگوش، باهوش و خنده دار است. لیو عاشق بازی کردن فوتبال با بچه ها و در آغوش گرفتن آنها در شبهاست. او همنشین دائمی خانوادۀ ما است. اگر مشغول کاری در خانه هستیم، لیو در کنار ما است. اگر در حال پخت و پز هستیم، مثل سایه با ما است.

لیو هر روز در حال یاد گرفتن یک فوت و فن تازه است. فقط یک نگاه به چشمان زیبای لیو دل ما را آب می کند. ما واقعاً به داشتن یک چنین موجودی مثل لیو احساس خوش شانسی می کنیم.

شری دارتنل