0 Items
اميد

اميد

داستان زندگی امید

یادم میاد آن روز یك روز سرد و نزدیك زمستان بود. در دفترم نشسته بودم كه یكمرتبه نمی دانم چرا هوس كردم بجای مدیر كارخانه خودم به منازل كارگرها بروم و كارها را كنترل كنم. بلند شدم و به طرف منطقه بومهن رفتم. وقتی كه در حال عبور از یكی ازكوچه ها دیدم یك سگ كنار كوچه نشسته و تا ماشین من را دید با دو تا دست خودش را كنار كشید و چشمانش به چشمان من دوخته شد. من رفتم به طرف منزل آن خانم كارگر و سریع برگشتم و مقداری سوسیس گرفتم و جلوی امید گذاشتم ولی این حیوان سوسیس را نخورد و رفت زیر یك ماشین پنهان شد. به هرحال آن مكان را ترك كردم و به طرف كارخانه برگشتم ولی ای كاش این حیوان را هم با خودم می بردم چونكه آن روز حتی برای یك لحظه هم این حیوان از جلوی چشمان من دور نمیشد و عذاب وجدان من را رها نمی كرد. تااینكه آن كارگری كه بامن بود را صدا كردم و گفتم سریع راننده كارخانه را صدا كن و برو به جایی كه روز قبل بودیم و آن سگی كه فلج بود را پیدا كن و بدون آن حیوان به كارخانه برنگرد. آن روز راننده كارخانه آقای مهدی عبدالهی و كارگركارخانه رفتند و بعد از یك ساعت با امید به كارخانه برگشتند . او را به كلینیك حیوانات بردم و به دكتر نشان دادم. وقتی كه حیوان معاینه شد به من گفت این حیوان فلج شده ولی برای اینكه مطمئن شویم او را ببر و از ستون فقراتش عكس بگیر كه همان شب من این كار را كردم و عكس ستون فقرات را به دكتر نشان دادم كه من را ناامید كرد و گفت كه این حیوان فلج شده. پرسیدم دكتر چكار كنم، در جواب گفت سه راه داری 1- این حیوان را آمپول بزنیم و راحتش كنیم 2- اگر میتوانی خودت نگهداری كن كه این كار خیلی سخت است چونكه حیوان فلج است.3- مكانی به نام وفا هست كه از این حیوانات نگهداری می كنند. من تلفن وفا را گرفتم و شماره را دادم به خانم سیمین و گفتم من باید بروم دبی و شما پیگیر باش و سعی كن این حیوان را به وفا بفرستی. خانم سیمین گفت كه با وفا تماس گرفته و گفته اند قفس نداریم اگر می توانید از این حیوان نگهداری كنید تا ده روز دیگر قفسها آماده شود. از دبی كه برگشتم دیدم كه امید غذا می خورد و رو به بهبودی است. تااینكه بعد از ده روز تحویل وفا دادم .

باور كنید هر روز منتظر بودم كه از وفا خبری مانند خوب شدن امید از طرف خداوند برسد و یا منتظر معجزه ای بودم كه در عید نوروز سال پیش به من تلفن زدند و گفتند كه امید را به امریكا بردند. باور كنید تا نیم ساعت گریه می كردم و باورم نمیشد و رفتم سر به زمین گذاشتم و از خدای خودم تشكر كردم. شاید فكر كنید كه من آدم مذهبی هستم و این حرفها را از خودم در آوردم ولی احساس میكنم كه مورد لطف خداوند قرار گرفته ام و احساس سبكی می كنم. خوشا به حال شما و بنفشه خانم و همسرش كه در این راه قدم برداشته اید و من به شما و بنفشه خانم تبریك می گویم و خودم را در مقابل شماها قطره ای در مقابل اقیانوس می بینم. امیدوارم كه جواب این همه خوبیها را از خدایی بگیرید كه امید را سر راه من قرار داد.

قربان شما ـ محسن

سلام

حوالی ظهر خانم سیمین با من تماس گرفت.گفت سلام آقای ثانی من یه سگ فلج پیدا کردم و بردم دکتر و عکس و …. گرفتم ولی دکتر گفت فلج شده و نمیشه کاریش کرد! منم نمیتونم نگه دارم و  تو همین حین که خانم سیمین حرف میزد من تو این فکر بودم کجا بذاریم! کل پناهگاه تو سرم مرور شد! جایی به ذهنم نرسید، حرف خانم سیمین که تموم شد، بدون اینکه جای مناسبی براش پیدا کرده باشم گفتم بیارید! بعد قطع کردن تلفن پیش خودم گفتم: آخه جایی نیست بذاریم! اصلا قرار بود دیگه سگی قبول نکنیم! من که با همه دعوا می کنم سگ قبول نکنید پس خودم چرا قبول کردم! و… این افکار تو سرم می چرخید تا وقتی به خودم اومدم فهمیدم من اصلا زبونم نچرخید که بگم نه! 2 روز بعد امید آمد! پشت وانت داخل جعبه بود، از تو کارتن سرشو آورد بیرون، تو نگاهش خوندم که می گفت: سلام زندگی جدید من اومدم! یک ساعت بعد از مستقر شدن امید تو پناهگاه رفتم سراغش! تازه فهمیدم چقدر داغونه! ولی باور کنید خودش اصلا باور نداشت اوضاعش خرابه! اون واقعا خود امید بود.

هر بار می رفتم پیشش با نیش باز کشون کشون خودشو می رسوند و سرشو میزد به پام که یالا معطل چی هستی نازم کن! امید هم امید داشت هم دل مهربون و هیچوقت مشکلات جسمش روحش رو آزار نداد! امید خوشبختیش رو خودش ساخت! هیچوقت بین امید و خوشبختی فاصله نیست.

علی ثانی

 

همه میگن ” خدا تو و شوهرتو حفظ کنه که این سگو نجات دادین” اما خیلی‌ از اونا نمی‌دونند که….اون منو نجات داده! امید ارزش خاصی‌ رو به زندگی‌ ما وارد کرد که قابل توصیف نیست. او مرتبه دیگری از عشق رو به من نشون داد که اصلا از وجودش بی‌ خبر بودم. هر چی‌ باشه، بعد از ۳۱ سال که همیشه سگ داشتم و با سگا بودم، فکر نمی کردم چیزی باقی‌ مونده باشه که من درباره یه سگ یا از یه سگ بتونم یاد بگیرم. اما یاد گرفتم: معنی واقعی‌ “قدردانی “، ” بردباری “، و ” عشق بی‌ قید و شرط” را

وقتی‌ کسی‌ دائم شما رو بلند میکرد، زمین می‌ذاشت، رو پهلو می خوابوند، پاهاتونو حرکت میداد، نمی‌ذاشت قبل از تمیز شدن و عوض کردن پوشک از جاتون تکون بخورین، اینکارو باهاتون میکرد، اونکارو باهاتون میکرد،….هر روز، و چندین بار در روز؛ حتما عصبی میشدین! وقتی‌ سگی عصبی و ناراحت میشه چی‌ کار میکنه؟ غر میزنه و گازتون میگیره . اما نه امید. اون هر بار با قدردانی‌ دست منو می‌لیسه. و روزایی که حس میکنه من یه کم خسته هستم سرشو رو پام میذاره. به زحمت خودشو به سمت پاهای من میکشه و سرشو پایین می‌اندازه؛ درست مثل این که میخواد بگه،”متاسفم که اینقدر خسته ای، متشکرم که از من مراقبت میکنی‌. کاش می‌تونستم بهت نشون بدم که تا چه حد قدر کارایی‌ که برای من میکنی‌ میدونم. کاش می‌تونستم دممو تکون بدم تا میزان شادی و تشکرمو بهت نشون بدم.” اما چیزی که امید نمیدونه اینه که با هر لیس محبّت آمیزی که به دستم میزنه و هر وقت صورتشو تو دامنم پنهان میکنه، من یه بار دیگه میفهمم که معنی واقعی‌ عشق بی‌ قید و شرط چیه. اون باعث میشه من بفهمم چیزهایی‌ به سادگی‌ خاروندن پشت گوشش چه کار غیر ممکنیه برای اون( چون از پاهای عقبش نمی‌تونه استفاده کنه) و وقتی‌ من اینکارو براش انجام میدم مثل اینه که دنیارو بهش دادم.

امید به من یاد داده به چیزایی که تو زندگی‌ وجودشون خیلی‌ بدیهی‌ شده بیشتر توجه کنم و بهشون اهمیت بدم، او به من یاد داده زندگی‌ رو خیلی‌ جدی نگیرم. گاهی‌ دردشو حس می‌کنم. گاهی‌ تقلاهاشو برای اینور و اونور شدن می بینم، که بعد از نوشیدن آب، رو زمین آشپزخانه لیز می‌خوره، و به خودم میگم، “خسته نشده از همه اینا”؟ در همون لحظه، امید که می‌بینه در سکوت دارم تماشاش می‌کنم، یکباره پر از انرژی میشه و اولین اسباب بازی پر سر و صداشو برمیداره و با شادترین نگاه و لبخند به سراغم میاد و همیشه موفق میشه که منو به خنده بیندازه و از خلق خوشش به حیرت واداره.

اون الهامبخش منه. روحیه خوبی‌ که علیرغم اونچه به سرش اومده داره منو در مقابل ضعف هام شرمنده میکنه، از فکر اینکه در وضعیت مشابه چی‌ می‌کردم معذب میشم….منظورم اینه که به این سگ نگا کنین، به این سگ فلج نگاه کنین و اراده زنده ماندن و شاد بودن رو یاد بگیرین! چطور میشه روحیه اونو دید و حیرت نکرد؟ اینجاست که می فهمم خدا چقدر دوستم داره؛ فقط خدا می‌دونست چقدر به این درس‌های زندگی‌ احتیاج داشتم؛ پس همه اونارو در قالب ” امید ” به زندگی‌ من وارد کرد.

امید به من یاد داده همیشه ایمان داشته باشم. او من را بی‌ قید و شرط دوست داره و من مدیونش هستم. من برای همیشه به خاطر عشق بی‌ ریا و درس‌هایی‌ که از او گرفتم وامدارش خواهم بود. چه فرشته ای. او این همه راه از ایران آمد که زندگی‌ من را نجات بدهد. امید من

بنفشه

داستان امید را در بی بی سی بخوانید.

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2012/06/120617_l93_iranian_dog.shtml

 

آذرخش

آذرخش

خانواده ستاین – ١ مهر ١٣٩١ – دنبری – کانتیکات آمریکا

تابستان که در پناهگاه وفا کار می کردم فکر کردم که چه خوب می شود اگر هر داوطلب که از خارج می آید به ایران یک سگ با خودش ببرد و برایش یک فامیل خوب پیدا کند. این شد که تصمیم گرفتم یکی از توله های سالم را با خودم به آمریکا بیاورم. با آقای علی ثانی، مدیر پناهگاه، صحبت کردم و او با عقیده من موافقت کرد و رفتیم به دیدار از توله های سالم. دو تا از آنها را که به نظر سالم بودند انتخاب کردیم و بعد از انجام آزمایش خون  و بازدید از طرف دامپزشک پناهگاه معلوم شد هر دو سلامت هستند.

من آذرخش را انتخاب کردم چون کمی خجالتی بود. عکس او را برای پسرم در آمریکا فرستادم و از او خواستم تا ببیند آیا کسی از دوستانش آذرخش را می خواهد. پسرم ایمیل فرستاد که یکی از همکارانش مایل به گرفتن آذرخش است ولی تا زمانی که او را رو در رو ندیده تصمیم قطعی نمی تواند بگیرد. من نگران نبودم چون می دانستم اگر این خانم و فامیلش آذرخش را نخواهند، برای او فامیل دیگری پیدا خواهم کرد.

آذرخش با من به آمریکا آمد و مدت یک ماه پهلوی من بود چون لوری و فامیلش رفته بودند مسافرت. در آن زمان، آذرخش وزن اضافه کرد و کمتر خجالت می کشید. با مکس و ساچی، دو سگ پناهگاه وفای من، بازی می کرد و دنبال گربه ها می دوید. به زودی دو زبانه شد و به من وابستگی شدیدی پیدا کرد. من اسم او را کوتاه کردم و آذی صدایش می کردم. اینطوری مردم در آمریکا راحت تر صدایش می کردند. وقتی آذی را بردم دامپزشکی “کواری ریج” تا دکتر کوبلی او را ببیند، همه قربان و صدقه اش می رفتند. مثل همیشه، دکتر کوبلی بدون گرفتن پول آذی را برای کرم و سرفه تحت درمان گذاشت.

وقتی که لوری، جن، و (پسرشان) دکستر ستاین به دیدن آذی آمدند من متوجه شدم که از او خیلی خوششان آمده، ولی نمی خواستند قبل از مشورت با هم تصمیم قطعی بگیرند. خوشبختانه در راه برگشت به منزل توی ماشین تصمیمشان را گرفتند و به من تلفن کردند و گفتند آذی را می خواهند. فرح روان و مریم کمالی کارهای قرارداد و غیره را انجام دادند و من از منزل فامیل ستاین بازدید کردم. همه چیز که رو به راه شد من آذی را به خانه جدیدش بردم. در آنجا دیدم که تا چه اندازه برایش تدارک دیده بودند. یک تخت خواب تازه، اسباب بازی های تازه، و قلاده تازه برایش خریده بودند. تنها چیزی که جدید نبود یک قفس امن بود که مال سگ قبلی شان بود. سگ قبلی به دلیل پیری سال پیش درگذشته بود و فامیل ستاین احساس می کردند که زمان سگ تازه گرفتن رسیده است.

آذی الان در یک خانه نزدیک به یک دریاچه زندگی می کند. باغ منزل تقریبا یک هکتار است. در باغ آزاد می گردد زیرا دور باغ فنس برقی است. روی مبل و تخت لوری، جن، و دکستر می خوابد. عاشق فامیلش است و هر روز کمتر خجالت می کشد. همانطوری که فکر می کردم، وابستگی شدیدی را که نسبت به من داشت الان نسبت به لوری دارد.

لوری می گوید: آذی سگی عالی است. مثل هر توله دیگر، پر از انرژی است. دوست دارد روی پشتش بخوابد و پاهایش را هوا کند. یک پتو دارد که خیلی دوستش دارد، دورش می دود و بعد می پرد توش. می پرد روی مبل و می شیند پهلوی ما و دوست دارد برود بیرون. وقتی همسایه چمنش را می زند یا یک کامیون رد می شود، می دود و می اید تو خونه چون از صدای بلند میترسد. روی صورتش کمی کهیر زد ولی دکتر آن را درمان کرد. عاشق غذا است و هر خوردنی را بهش بدیم می خورد.

آذی سگ بسیار زیبایی است و هر وقت او را می بریم بیرون، مردم تعریفش را می کنند. به من خیلی وابسته است ولی دارد یواش یواش به مردهای فامیل، شوهرم جن و پسرم دکستر، علاقمندتر می شود.

لیلا

لیلا

لیندا کی‌ –  آگوست  ۲۰۱۲-اکلند، کالیفرنیا

هر دفعه که صفحه پت فایندر رو پایین می‌‌بردم صورتش میومد جلوی چشمم. اسمش لاکی بود و همراه بیوگرافیش یه ویدئوی یوو تیوب هم بود. بالاخره اون ویدئو رو بارها تماشا کردم. داستان زندگی‌ اون یکی‌ از اون داستانهای حیرت انگیز بود؛ قصه یه سگ خیابانی در ایران که با وجود همه حوادث عجیب و غریبی که براش اتفاق افتاده بود زنده مونده بود، از تیراندازی به پاهای عقبش گرفته ( و از دست دادن دو تا از دوستاش در این تیراندازی) تا فرستادنش به آمریکا برای واگذاری. سگ نازنینم بودو هفته قبل از اون بعد از ماه‌ها بیماری مرده بود. بیشتر از ۲۶ سال سگا و گربه‌ها با حضورشون به خونم صفا داده بودن اما حالا خونم خالی‌ بود. هنوز مطمئن نبودم بتونم دوباره زیر تعهد برم. اما داستان لاکی گیرایی خاصی‌ داشت و به نظر می‌رسید که من دارم به سمت سگایی که پاهاشون صدمه دیده و گوشای مضحکی دارند کشیده میشم.

سالها قبل به عنوان یه مسافر جوون با کوله پشتیم به ایران سفر کرده بودم. فرم مربوطه رو پر کردم و برای فرح فرستادم. فرح کسیه که دست به هر کاری میزنه تا برای سگای بی‌ سرپناهی که از طریق پناهگاه وفا در ایران به آمریکا فرستاده میشن خونه پیدا کنه. طولی نکشید که من لاکی رو تو خونه موقتش ملاقات کردم. اون با خوشحالی با بقیه سگا اینور و اون ور می‌‌دوید و بازی می کرد و فقط موقع دادن تنقل بود که توجه کوتاهی به من کرد. اما من تو همین فرصت کوتاه فکر کردم که اون برای من سگ مناسبیه.

کار من مربوط به سگای خونگیه، من گروهی از این سگارو با خودم به کوره راه‌های تپه های  اوکلند می برم تا بتونند آزادانه بدوند و بازی کنند. پس سگی می‌‌خواستم که بتونه با من بیاد. من مطمئن بودم که ما می تونیم همون دلبستگی خاصی‌ رو که بین من و سگ قبلیم وجود داشت رو با هم تجربه کنیم.

زیاد طول نکشید تا لاکی، که حالا اسمش لیلاست، جاشو تو قلب من باز کنه، همونطور که اونم با انجام همون بازیگوشیا و کارای خنده داری که کنار فرح و مادر موقتش می کرد نشون میده که به من وابسته شده. به خاطر نوع کاری که من دارم ما وقت زیادی رو با هم می‌گذرونیم. اون مدیر ورزشی این پیاده رویهاست – یا سگای دیگرو دنبال می‌کنه ، یا وادارشون می کنه بدوند و دنبالش کنند . اون یه مخروط کاج یا توپو به هوا پرت میکنه و بعد مثل فوتبالیست‌ها اونو با یه ضربه به طرفی‌ پرتاب می‌کنه و وقتی‌ کارش تموم میشه اونو در اختیار بقیه سگا میذاره. توی ماشین هم به همه نشون میده که رئیس کیه که البته من نیستم. وقتی‌ میرسیم خونه یه جای راحت پیدا میکنه و مشغول استراحت می‌شه – یه صندلی، یه مبل، تخت من، روی فرش، گاهی‌ هم رختخواب خودش، اگر روش پر از کفشا و خرت و خورتای من نبودعلاوه بر اون کوره راه‌ها و صندلی‌های راحت، محبوبترین جا براش کناره ایرانی‌ رستورانیه که پایین آپارتمان ما قرار داره. اونام خیلی‌ دوستش دارند و اغلب کمی‌ غذا بهش میدان. وقتی‌ صبح و عصر برای راه رفتن می ریم منو به سمت رستوران می کشه و با امیدواری جلوی در می‌شینه. گاهی‌ هم خیلی‌ یکدنده میشه، اون‌وقت مثل یه سگ هزار پاندی، نمیشه از جا تکونش داد. حرف از وزن شد – اون حالا ۷۲ پاند وزن داره که نتیجه ورزش و رژیم غذای یه. اون وقتی‌ به آمریکا اومد کمی‌ اضافه وزن داشت.وقتی‌ در اروپا زندگی‌ می کردیم؛ بو همراه و مصاحب سفرهای من بود و لیلا مصاحب سفر‌های من در اینجاست. اون به همه جا سفر کرده، از دریاچه تائو برای غلت زدن تو برفا تا سونوما این و سفر بعدیمون هم به فینیکس خواهد بود که حتما عکساشم تو فیسبوک خواهیم گذاشت

مثل وقتی‌ که دارین آهسته به محل اجرای مراسم ازدواج میرین و با خودتون میگین آیا انتخاب درستی‌ کردین یا نه، انتخاب لیلا با اون گوشای خنده‌دار و همه چیزای دیگش برای من بهترین گزینه بوده و فکر می‌کنم اونم در کنار من خوشحاله.از همه شما در ایران و کالیفرنیا تشکر می‌کنم که از اون مراقبت کردین و ما رو به هم رسوندین

Source: لیلا

رویا و اُسکار

رویا و اُسکار

پذیرندگان: نیکول و کارلهاینتز پیلگریم – شهریور ۱۳۹۱ – فریدریکشافن، آلمان

قصه آشنایی ما با رویا و اسکار برمی گرده به یکسال قبل از زمانی که به آلمان اومدن تا برای همیشه با ما زندگی کنن. یعنی وقتی که همسرم برای کار به ایران رفت. یه روز تلفنی برام از یه سگ زیبای سرگردان صحبت کرد که اغلب میومد پشت دروازه کارخونه و کلی از دیدن همسرم ذوق می کرد.از همون ابتدا، ارتباط خاصی بین کارلهینز (همسرم ) و رویا به وجود اومد که تا امروز ادامه داره. با اینکه رویا از یه چشم نابینا بود، کارل بهم گفت که می خواد اونو با خودش به آلمان بیاره.

حدودا یکسال بعد همسرم دوباره به ایران برگشت و رویا رو در حالی پیدا کرد که به تازگی صاحب هشت تا توله شده بود. فصل زمستون بود و هوا برفی و خیلی سرد. وقتی 2 تا از توله ها نتونستن اون شب رو به صبح برسونن، کارل و همکاراش فهمیدن که باید دست به کار شن وگرنه بقیه توله ها هم به همین سرنوشت دچار می شن. اونا یه جعبه برای رویا و بچه ها درست کردن، بهشون غذا دادن و بعد اونا رو به پناهگاه وفا رسوندن.

توله ها خیلی خیلی ضعیف بودن و متاسفانه سه تا دیگه از اونها هم مردن.تقریبا دو هفته بعد از تولد توله های رویا بود که سگ عزیزمون، پائولین رو به علت سرطان از دست دادیم. برای ما قضیه کاملا روشن بود: ما یکی از سگ هایی رو که کارل نجات داده بود می خواستیم، اما کدوم یکیشون رو؟ انتخاب کارل قطعاً و صد در صد رویا بود، من هم عاشق یکی از توله ها شده بودم. چشماش از توی عکس با من حرف می زد و می گفت: “من میخوام بیام و با شما زندگی کنم”. پس قرار شد هر کدوم سگ خودمون رو به خونه بیاریم. تا همین الان هم کاملاً معلومه که اسکار سگ منه و رویا سگ کارل.

از اونجا که انتقال سگ به آلمان کار ساده ای نیست، یه چند وقتی طول کشید تا تونستیم اونا رو بیاریم پیش خودمون. اسکار بعد از یه توقف کوتاه و تعطیلات باحال در کالیفرنیا در ماه ژوئن وارد فرودگاه مونیخ شد. در سن 4 ماهگی یه مسافر تمام و عیار شده بود! از همون لحظه اول خیلی خوشحال بود و ما یه تابستان محشر رو با اسکار کوچولویی گذروندیم که به سرعت رشد می کرد.

آماده کردن مدارک رویا یه کم وقت گیرتر بود، اما بالاخره اون هم اواخر سپتامبر به ما ملحق شد. نسبت به اسکار، سفر برای رویا سخت تر و خیلی استرس زا بود که باعث شد شروع خوبی در خونه جدیدش نداشته باشه. تو محیط تازه خیلی چیزها بود که اون نمی شناخت و ازشون می ترسید، اما ما کمکش کردیم تا خودشو وفق بده. ناگفته نمونه که پسرش اسکار هم تو این قضیه کمک خیلی بزرگی بود.

حالا دیگه هر دو سگ در وضعیت خوبی هستن. اسکار هم به یه سگ زیبای پر جنب و جوش تبدیل شده که از هر نوع آموزشی با آغوش باز استقبال می کنه. ما روزی دوساعت با سگها وقت می گذرونیم و برای پیاده روی می زنیم به جنگل و دشت و سگها هم که عاشق این کار هستن. هفته ای یه بار هم می ریم به مدرسه سگها و آموزش فشرده اسکار رو شروع کردیم و اونم توی درس هاش پیشرفت خوبی داشته.رویا در ارتباطش خیلی محتاط تره اما رفتارش دوستانه است و گاهی هم کارای بامزه ای ازش سر میزنه. به عنوان سگ بی خانمانی که مجبور بوده گلیمش رو خودش از آب بیرون بکشه و فقط به خودش تکیه کنه، نه تنها دنبال هر چیزی میدوه (و ناچاریم توی جنگل یه لیش بلند بهش ببندیم)، بلکه متوجه نمیشه چرا باید “بشینه” ، “پا شه”، “دراز بکشه” و یا بقیه دستورات رو اجرا کنه؟!

ما داریم رو این مساله هم کار می کنیم و سعی می کنیم با تشویق کردن کمکش کنیم و او هم خیلی پیشرفت کرده.ما خیلی خوشحالیم که قصه اونها به اینجا رسید و باید بگم که ارزش همه تلاش ها و هزینه هایی رو که کردیم، داشت. با دیدن این دو تا سگ زیبا و فوق العاده خاص، خیلی ها از ما درباره نژاد اونها می پرسن و واقعاً شگفت زده میشن وقتی داستان عجیب اونها رو می شنون.

نیکول پیلگریم

 

پرنسس پرشیا

پرنسس پرشیا

فرید و سیندی یقینی، ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ – اتاوا، کانادا

در یک صبح زیبای بهاری، پدرم با من تماس گرفت و گفت صدای ضجه توله کوچکی، در اطراف خانه شان، حسابی آرامش آنها را برهم زده است. او هر چه به دنبال صاحب آن صدا گشته او را نیافته است، چون او با دیدن آدمها ساکت میشده. از آنجایی که منزل ما نزدیک منزل پدری ام است بلافاصله به تراس طبقه بالا رفتم و هر چه از آن بالا، اطراف را نگاه کردم چیزی ندیدم. بعد از ظهر صدا کاملا قطع شده بود و همه ما فکر کردیم شاید مادرش او را پیدا کرده و با خود برده است. داستان ظاهرا به پایان رسیده بود. همان شب، فریبا (خواهرم) موقع بالا آمدن از پله های محوطه نزدیک خانه شان، توده سیاه رنگی را در گوشه یکی از پله ها می بیند، او فکر می کند یک کلاه پشمی سیاه رنگ که احتمالا دورش انداخته اند را دیده. ولی آن کلاه پشمی، حرکت خیلی ضعیفی از خود نشان می دهد و نظر فریبا به آن جلب می شود و وقتی نزدیک آن توده سیاه شده، توله ای نیمه جان و درهم لولیده ای را یافت که از فرط گرسنگی کاملا بی رمق بود. او تمام روز را برای کمک گرفتن فریاد کشیده بود و دیگر انرژی برایش نمانده بود.

بلافاصله آن توله را بi دست من رساند و من که دیگر با داشتن 7 توله ای که در منزل داشتم یک مادر باتجربه بودم، بلافاصله با سرنگ به او عصاره گوشت خوراندم. او از فرط ناتوانی یارای ایستادن و راه رفتن نداشت و ما پنداشتیم او از ناحیه پا دچار آسیب جدی شده است. او بعد از سه روز و سه شب مراقبت ویژه نیرویش را باز یافت و شروع به راه رفتن کرد.

ما بعد از یک هفته که از سلامت بودنش اطمینان پیدا کردیم او را با بقیه توله ها آشنا کردیم و او از آنجایی که خیلی بازیگوش است اوقات بسیار شادی را با دیگر توله ها گذراند و بعد از دو ماه با بقیه به پناهگاه رفت و… در آنجا شانسش رقم خورد.

افسانه در ابتدا پرنسس پرشیا بسیار ترسو و خجالتی و غیر اجتماعی بود ، اون علاقه ای به برقراری ارتباط با دیگران یا غریبه ها نشون نمی داد، اما بعد از چند ماه اعتماد به نفس خودشو به دست آورد و تبدیل به موجودی اجتماعی شد، البته من و سیندی این تغییرو مدیون اریون، و سگهای همسایه بیلی و مارشال هستیم.

این روزها مارلی ،گربه ای که از پناهگاه حیوانات بی سرپرست به خونۀ ما اومده دوست تازه و صمیمی پرشیاست. باید بگم پرشیا بسیار باهوشه ، تو پارک بدون اینکه از ما دور بشه بدون قلاده راه می ره، وقتی می خواد بره بیرون با چنگ زدن به در توجه دیگرانو جلب می کنه، در صورت لزوم شبها پتورو از روی تخت می کشه تا بیدار شیم و درو براش باز کنیم،از همه مهمتر اینکه سگ پیر خونه اریونو از تنهائی در آورد و اونو تبدیل به توله سگی پرانرژی و بازیگوش کرده.

چند هفته پیش پرشیا از مدرسۀ سگها با نمرات بالا فارغ التحصیل شد، در ضمن اون نگهبانی از خونه رو به شدت جدی میگیره و به هر موجودی که جرات کنه به خونه نزدیک شه پارس می کنه، کوتاه اینکه اون عضو با ارزش و دوست داشتنی خونه ماست.

سیندی و فرید