ژانویه 29, 2017
سوزان آرنت، شهریور ۱۳۹۱ ، سیاتل واشنگتن

سپتامبر ۲۰۱۲، من داوطلبانه در پناهگاه حیوانات پاز در راه بردن سگها کمک میکردم. یه روز یکشنبه عصر، وقتی داشتم سگی رو که راه برده بودم به لونش برمیگردوندم شنیدم یه همکار داوطلب دیگه داره سگی رو که در لونه پهلویی بود با مهربونی تشویق می کنه که بیرون بیاد که کمی راه بره، اما بخت باهاش زیاد یار نبود و سگ رضایت نمیداد. برای همین من تصمیم گرفتم یه امتحانی بکنم. دزدکی نگاهی به داخل قفس انداختم و یه سگ شلتی میکس خیلی عصبی با گوشای دراز و چشمای قهوهای تیره رو دیدم. رفتم تو و و مدتی کنارش نشستم و در حالی که بهشهات داگ تعارف میکردم کم کم بهش نزدیک شدم. میتونستم تشخیص بدم که اون هم خیلی ترسیده و هم در عین حال میخواد مورد محبت قرار بگیره چون گذاشت پاهاشو ناز کنم، بعد هم شکم و سرشو و بالاخره یکی از هات داگارو از رو زانوم برداشت. بعد از یه پیاده روی کوچک و کمی نوازش شکم، من عاشقش شدم چون معلوم بود که علیرغم ترس و خجالت، روحیه لطیف و خلق و خوی شیرینی داره. اون موقع من هیچی راجع به اصلیت اون و این که تازه از یه پرواز بیست ساعته اومده نمیدونستم.




وقتی مدیر پناهگاه گفت از ایران اومده فکر کردم جوک میگه. باورم نمیشد که این همه تلاش شده که اونو برای یافتن یه خونه همیشگی به سیاتل بفرستن. من واقعا شانس آوردم که تونستم چند روز بعد سرپرستی اونو قبول کنم.شبی، در طول این هفت ماه راه درازی رو طی کرده. اون راه رفتن روی لیشو یاد گرفته (بدون این که با دیدن هر ماشین، دوچرخه یا آدمی که رّد میشه خودشو جمع کنه و بشینه)،و همین طور ماشین سواری ( بدون این که خودشو کف ماشین و پشت صندلی قایم کنه)، آسانسور سواری و بالا و پایین رفتن از پله ها، و پارس نکردن به عکس خودش تو آینه رو.




اون عاشق پارک سگ ها، غلت زدن روی چمن، دراز کشیدن توی آب، اسباب بازیهای نرم، نقلهای تشویقی، و از همه بیشتر، اومدن به سر کار با منه. اعتماد به نفس و خوشحالی
اون وقتی توی دفتر کار من میدوه اصلا قابل مقایسه با ترسو بودن روزای اولش نیست.




بهترین دوستای اون در محل کار من پیرس، اولا، و صیدی هستند. اون دوست داره با اونا کشتی بگیره و اسباب بازیاشو با اونا سهیم بشه. اون بشین، بخواب، و خودتو تکون بده رو یاد گرفته. وقتی هم که خیلی هیجانزده باشه با هر دو پنجش این کارو میکنه!



خیلی سپاسگزارم که تو زندگیم اونو دارم. شخصیت شیرین و خنده دار اون، انعطاف پذیری، و شجاعتش در موقعیتهای جدید خیلی الهام بخشه. از همه اونایی که در وفا و پاز به نجات اون، مراقبت و فرستادنش کمک کردن و مارو وارد زندگی همدیگه کردن ممنونم. شبنم عزیز من، دوست همیشگی منه و خونه من تا ابد خونشه، و توی قلب من جا داره.
خدا نگهدار
سوزان
ژانویه 28, 2017
کاترین و کن و بچهها – ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ـ می سی ساگا، کانادا

چشمک یکی از چهار توله مادهای بود که در اوایل تابستان ۱۳۹۰ در حالی که فقط یک ماه از تولدشان میگذشت به پناهگاه آورده شدند. به مسٔولان پناهگاه گفته شد که مادرشان کشته شده ولی معلوم نیست این حرف تا چه حد واقعیت داشته باشد. به هر حال چون آنها خیلی کوچک بودند و محیط پناهگاه برایشان مناسب نبود، خانواده زرین سرپرستی آنها را به عهده گرفتند .

چشمک به همراه سایر خواهرانش چند ماهی آنجا بودند و پس از آنکه کمی بزرگ شدند و واکسن خوردند به پناهگاه منتقل شدند و طولی نکشید که در لیست سگهای آماده واگذاری قرار گرفتند .




چشمک ۱۱ شهریور ۲۰۱۲ به تورنتو وارد شد و پس از چند ماه زندگی در یک خانواده موقت، خانواده دائم خود را یافت و اکنون از زندگی خوبی برخوردار است.




این روزها چشمک ساکن تورنتو شده و روزا علاوه بر حیاط پشت خونه تو بخش های حفاظ دار جنگل و درۀ توش گردش می کنه،اون عاشق توپ و بازی تو برفه، و بازی مورد علاقه اش قایم کردن توپای تنیس تو برفاست. فکر کنم بهار جنگل پر ازتوپ تنیس باشه، چشمک تو خونه هم کلی بازی می کنه و عاشق اینه که شبها و صبح ها بیاد تو تخت بغل ما،در ضمن با همسایه هاو سگهاشون هم حسابی دوست شده، گرچه هنوز از بیرون رفتن می ترسه ولی به زودی به کمک اعضای تازۀ خانوادش بر این ترس هم غلبه می کنه .


این روزها چشمک علاوه برشرکت در مدرسۀ سگها و پیدا کردن دوستای تازه ، یکی از بچه های فامیلو موقع پخش روزنامه همراهی می کنه.چند هفته پس از رسیدن مهتاب و شبتاب خواهرای چشمک از ایران اونا به دیدن چشمک اومدن، و اون که از دیدنشون حسابی خوشحال شده بود همه جای خونۀ تازشو بهشون نشون داد بعدش هم سه تائی کلی بازی کردن.


خلاصه اینکه ،وجود چشمک به خونۀ ما گرمای تازه ای بخشیده و همگی از وجودش غرق لذت هستیم .
ژانویه 28, 2017
بیش از دو ماه از آمدن دبی (مهتاب) به خونۀ ما می گذره، در این دو ماه آنقدر به این دختر شیرین وابسته شدیم که نمی تونیم ازش جدا شیم، اون و جوردی برادر و دوست تازه اش همبازی های خوبی هستن و از فرصت هایی که برای پارس کردن به سگ های همسایه به دست میارن لذت می برن.

وقتی دبی به خونۀ ما اومد سگ ترسوئی بود، از جاروبرقی ، عینک آفتابی، زمین شور و این جور چیزا می ترسید و عاشق این بود که به پشت دراز بکشه تا شکمشو ناز کنیم.



اون یه سگ خوب با شخصیتی خاصه وقتی آشپزی می کنم میاد تو آشپزخونه و کنار پام دراز می کشه، بعضی وقتها هم یه دفعه می پره تو اتاق تا آدمو غافلگیر کنه ،کلا دوست داره همیشه و همه جا در کنارتون باشه ، فکر نکنم کسی پیدا بشه که دوستش نداشته باشه، خوشبختانه این روزا ارومتره و کمتر به سگهایی که از کنار خونه رد میشن پارس می کنه.




دبی عاشق دویدن و بازی کردنه ، و تو هر هوائی از بیرون بودن لذت می بره ، روزهای بارونی و برفی ساعتها زیر بارون این طرف اون طرف می دوئه که البته برای خشک کردنش سه تا حولۀ بزرگ احتیاج داریم.





مطمئنم به زودی داستانهای تازه ای از زندگی با دبی تعریف می کنم، اون زندگی مارو زیباتر کرده ، امیدوارم ما هم به زندگی اون رنگ تازه ای بخشیده باشیم.
ژانویه 28, 2017
پریسا صالحی و برک فینلی – ۱۸ بهمن ۱۳۹۲ – واشنگتن دی سی

آمدن سرف از وفا فقط برای این نبود که سگی داشته باشیم که مصاحب و همراه ما در زندگی باشد، بلکه برای این هم بود که من تکهای از سرزمینی که روزی خانه من بود در کنار داشته باشم. در ضمن، این نوعی مشارکت در تلاشهای خستگی ناپذیر مادرم بود که سعی دارد زندگی سخت تعدادی از حیوانات را در ایران کمی آسانتر کند. او در شرایطی به دست ما رسید که از زندگی شهری میترسید، مخصوصا از ماشینهای آتش نشانی و مردان. آن موقع او ۶ ماهه بود و حالا که در حال نوشتن این سطور هستم او ۱۱ ماه دارد. او قدمهای بلندی برداشته و هنوز هم در حال یادگیری اعتماد به ما و همه آن چیزهایی است که در دنیای اطرافش وجود دارد.او با سگهای زیادی دوست شده، چند دوست مرد هم دارد ( از جمله کسی که او را راه می برد) و زندگی شهری با آنکه هنوز طبیعت دومش نشده اما برایش قابل تحمل است.





او یک دوست اسب دارد و حتی با یک گربه خیابانی هم دوست شده است. او همانطور که یاد میگیرد به ما هم یاد میدهد. درسهای واقعی او بیشتر درباره مصمم بودن است.




اما در حال حاضر او دارد به من یاد می دهد که چطور از لحظاتی که به نظر میرسد من از یاد بردهام که زنده هستم لذت ببرم و برک میگوید که او دارد یاد میگیرد که صبر و مهربانی در دراز مدت نتایج خوبی به بار میآورند.


ما خوشحالیم که او را در زندگیمان داریم و امیدواریم بتوانیم به فراهم کردن یک شروع درخشان برای او ادامه بدهیم

پریسا و برک
ژانویه 28, 2017
رضا و شریل صفاریان – ۵ بهمن ۱۳۹۲ـ ساگینا میشیگان آمریکا

دوستان عزیز اسم من کاپیتان جک است و قبلا به ناخدا شهرت داشتم؛ و این قصه “خوش سرانجام” زندگی من است.


من ابتدا سگ بی سرپناهی در شمال تهران بودم. نمیدانم چطور شد که پای چپم را از دست دادم، اما بالاخره زمانی که فقط شش ماه از عمرم میگذشت از پناهگاه وفا سر درآوردم.مادامی که در پناهگاه زندگی میکردم، رضا صفاریان و همسرش شریل که در میشیگان زندگی میکنند بیوگرافی من را روی وب سایت وفا دیدند و سرپرستی من را قبول کردند.
دو ساله بودم که در ۱۷ فوریه ۲۰۱۳ وارد بوستون ماساچوست شدم و چه وارد شدنی! وقتی قفس من را برای انتقال به سالن فرودگاه از هواپیما روی نوار نقاله گذاشتند در اثر باد واژگون شد و شکست اما خوشبختانه من جان سالم به در بردم.جراحتی برنداشتم…اما…خب…این یک ضربه روحی بود. آدم دیگر دلش نمیخواهد با آن خط هوایی سفر کند. آنها هیچ بویی از نحوه حمل و نقل حیوانات نبرده اند! شوخی کردم!!…


بعد از چند روز ماندن در یک خانه موقت در بوستون، به وسیله داوطلبان “لیبرتی ترین” به میشیگان منتقل شدم. و بالاخره در روز یکشنبه ۲۴ فوریه به خانواده جدیدم در آن آربر تحویل داده شدم. و بعد از ۲ ساعت رانندگی وارد خانه همیشگیام در سگینا شدم.
بگذارید راستش را بگویم، اولش تاثیر خوبی روی والدینم نگذاشتم. دلیلش این بود که به محض ورود مادرم به من اجازه داد که توی حیاط پوشیده از برف بروم.

اولین چیزی که به آن برخوردم یک حوض پر از ماهی بود. رقص ماهیها و آرامش و زیبایی آب آنقدر وسواسه انگیز بود که توی آب پریدم. خب، من شناگر خوبی نیستم، چون یک پا ندارم و حوض هم عمیقتر از آنی بود که فکر میکردم. به هر حال، فقط میشنیدم که مادرم فریاد میکشد،”رضا، رضا، کاپیتان جک دارد غرق می شود”. پدرم که پای تلفن با مسئول واگذاری وفا صحبت می کرد و گزارش صحیح و سلامت رسیدن من را می داد وارد عمل شد و توی حوض پرید و من را بیرون کشید. و بلافاصله بعد از آن ، من توی وان ایستاده بودم تا شسته و تمیز بشوم.


تاثیرگذاری اولیهام خیلی عالی بود، مگر نه؟همان روز، من به برادر بزرگم “کارتر” و سه دوست گربه به نام های “بادی” “داستی” و “جینکس” و یک توتی به اسم ” کیوی” که همه حیوانات نجات یافته هستند معرفی شدم.به جز روز اول، میشود گفت که دیگر زندگیام بدون حادثه گذشته است؛ البته به استثنای جراحی کوتاهتر کردن پای قطع شدهام در ماه مارچ. پای قطع شده من بلند بود و بیفایده و اغلب به اینور و آنور می خورد و خون آلود می شد و چرک می کرد. بنابرین، یک عمل اصلاحی روی من انجام شد و پایم را کوتاهتر کردند که تاثیر زیادی در کیفیت زندگی من داشت.


این روزها، تفریح من دویدن و راه رفتن با والدینم در عصرها است. من کشتی گرفتن با کارتر و دنبال کردن سنجابها را هم دوست دارم. میدانید که ایرانیها ید طولایی در کشتی دارند و بنده هم از آن مستثنا نیستم. در واقع، من یک شگرد جدید هم که مخصوص خودم است و خودم اختراعش کردهام دارم که اسمش را گذاشتهام ” گردن را گاز بگیر” یا ” گ.گ.ب”. “گ.گ.ب” شگرد بسیار موثری است،،،، خب،،، بهتر است بگویم که هنوز دارم روی آن کار میکنم.

این شبیه همان حرکتی است که “مایک تایسن” روی “اوندر هلیفیلد” انجام داد و گوشش را از بیخ کند. اما البته، من آنقدرها جلو نمیروم که گردن حریف را قطع کنم. کارتر و من اغلب برای وقت گذرانی با هم کشتی میگیریم و والدینمان از تماشای ما و رقابتی که در جلب توجه آنها داریم لذت میبرند.من همه سگهای محله را میشناسم اما بگذارید چیزی را به شما بگویم، من “هیچکدامشان” را نمیتوانم تحمل کنم. میدانم، میدانم، شنیدن این حرف از زبان سگی که در پناهگاه با ۴۰۰ سگ دیگر زندگی میکرد خیلی عجیب است!!! در واقع من تحمل دو چیز را ندارم، “سگهای دیگر” و ” بچه ها”. هوم… شاید دوست ندارم سگهای دیگر این دور و بر باشند تا تنها عشق والدینم ” من ” باشم و بس. به نظرتان درست نمیرسد؟ به نظر من که درست میاید، یک تجزیه و تحلیل خوب سگانه. اما نمی دانم چرا بچهها را دوست ندارم. نمیخواهم قضاوت بدی بکنم، اما شاید ترس من از بچهها در رفتار بدی ریشه داشته باشد که… چطور بگویم…بچهها در خیابانهای تهران با من داشته اند،،،کسی چه می داند؟والدینم فکر می کردند با گذاشتن من در کلاسهای تربیتی من به مشکل ترس از بچهها غلبه پیدا میکنم، اما نمی دانستند که این کار کمترین فایدهای ندارد و من پشت سر هم مردود می شوم. حتی آنها من را در کلاسی که دامپزشکم، همانی که پایم را جراحی کرد، مربیش بود گذاشتند، غافل از این که من هر وقت به کلاس می رفتم فکر میکردم او ممکن است آن یکی پایم را هم قطع کند. بنابرین، تمام مدت کلاس از ترس گوشهای دراز میکشیدم و از دستورها اطاعت نمی کردم که هیچ گاه از شدت ترس بالا میآوردم. بالاخره، والدینم متوجه شدند و دیگر من را به این کلاسها نفرستادند. چه نفس راحتی کشیدم بعد از آن! آخر، من اصلا به کلاس احتیاج ندارم تا بفهمم چه طور باید رفتار کنم.


من یک سگ هستم با ” اسلوب و زیرکی یک سگ خیابانی” و فکر میکنم سرانجام والدینم به این نتیجه رسیدند که باید “من را همانطور که هستم” دوست داشته باشند، نه “آنطور که آنها می خواهند باشم.کسی راجع به تطبیق پیدا کردن در این فرهنگ پرسید؟خب، باید کمی از مشکلاتی که روزهای اول از زندگی در” خانه” داشتم برایتان بگویم. شاید برایتان عجیب باشد اما یکی از مشکلات من بالا و پایین رفتن از پله بود. پدرم مجبور بود من را از پلهها بالا ببرد و بگذارد چند تای آخر را خودم بالا بروم تا یاد بگیرم. همینطور موقع پایین آمدن. بعد از چند بار تمرین استاد شدم و حالا دیگر حتی می توانم کتابی در اینباره بنویسم و اسمش را بگذارم” پله برای خنگها / سگ ها”!!!!من والدین و خانه جدیدم را دوست دارم. وقتی آنها به سر کار میروند من آهسته زوزههای کوتاه کوتاه میکشم و وقتی برمیگردند بالا و پایین می پرم و دورشان میچرخم و با صدای بلند شروع به واق زدن و زوزه کشیدن میکنم. شوق و ذوقی که از دیدن آنها حس میکنم غیر قابل توصیف است. آنها مجبورند چند دقیقهای من را نوازش کنند تا آرام شوم. شاید از این می ترسم که دوباره “ولم کنند” و تنها و سرگردان بمانم،،، می دانید،،، آخر من این شرایط را داشتهام و می دانم که معنایش چیست.خلاصه این که، “سرانجام خوب” زندگیام را بهتر از این نمی توانستم بنویسم. والدین و سایر خواهر برادرهای حیوانم من را دوست دارند. من و پدرم جدا نشدنی هستیم. من کنارش مینشینم و سرم را روی پایش میگذارم و او نوازشم میکند. موقع خرید چپ چپ نگاهش میکنم او مجبور می شود دوباره نازم کند. او همیشه این جمله را تکرار میکند که: ” می شود سگی را از وفا گرفت اما نمیشود وفا را از سگی گرفت”. وفا یعنی وفاداری، این همان معنی را نمیدهد؟
این داستان خوش سر انجام زندگی من است که آن را برای همه دوستانم در وفا نیز آرزو دارم. خواهش میکنم سرپرستی سگی از وفا را بپذیرید و یا با کمک مالی به این آرمان کمک کنید.
دوستان من در وفا به کمک شما احتیاج دارند.متشکرم.
کاپیتان جک
ژانویه 28, 2017
آقای رامتین مینویی، ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲، بریجواتر، نیو جرزی (بیشتر…)