0 Items
رها

رها

نزدیک شدن عید و بهار حتی در آن روستای کوچک اطراف ابهر هم حس می شد. (بیشتر…)

دالی (آلیشا)

دالی (آلیشا)

بعضی ها “خال خالی” صدایش می کردند و بعضی ها “دالی” برای نژادش که “دالمیشن” بود. پیش از آمدن به وفا در باغی زندگی می کرد که سگ های خیابانی هم به آن رفت و آمد داشتند. دالی و دوستش همیشه از سگ های دیگر کتک می خوردند و کم کم کار به جایی رسید که پناهگاه برایشان امن تر بود. (بیشتر…)

فرانکی

فرانکی

سه ماهه بود و خیلی مریض… جرب وحشتناکی داشت و همیشه گرسنه بود. مردم از کنارش بی توجه می گذشتند و کسی به فکر کمک به او نبود. (بیشتر…)

امید

امید

ماشین صدمتری از امید رد شده بود که راننده خیال کرد چیزی در کنار جاده حرکت می کرد. کنجکاوی و نگرانی وادارش کرد دنده عقب بگیرد و ببیند چه جنبنده ای در آن جاده ی خلوت در جاجرود کنار جاده تکان می خورد. (بیشتر…)

دلبر

دلبر

از وقتی یادش می آمد، جز دقایقی کوتاه، همیشه جایش توی قفس بود. صاحبش از بیچارگی و بی پناهی او نانش را درمی آورد. همیشه یا باردار بود، یا بچه شیر می داد، و یا در غم از دست دادن بچه هایی که از زیر پستانش برمی داشتند و به این و آن می فروختند، غمگین و دلشکسته بود. (بیشتر…)

کاناپه

کاناپه

کاناپه کوچک بود که به پناهگاه آمد و تا آخر عمر در پناهگاه زندگی کرد. پناهگاه پر بود از سگ های بزرگ و کاناپه از آنها می ترسید. به همین علت همیشه ته یکی از لانه ها می خوابید و بیرون نمی آمد. چقدر دلش می خواست کنار مادرش باشد و با خواهر و برادرهایش بازی کند، ولی بعد از جدایی هیچ خبری از آنها نداشت و نمی دانست چطور پیدایشان کند. (بیشتر…)