من تن تن هستم، یک پسر خوشتیپ و باوقار. با وجود جوان و کم سال بودنم، زندگی پرفراز و نشیب و سختی رو از سرگذروندم و داستان های زیادی از سرگذشتم دارم که براتون تعریف کنم.وقتی یک توله نحیف و آسیب پذیر بودم مادر و خانواده ام رو از دست دادم و پس از اون مبتلا به بیماری پوستی شدم که علاوه بر گرسنگی، بی پناهی و سرمای زیاد “جرب شدید” بسیار دردناک و آزار دهنده بود.اما آنچه که همه اینها رو سخت تر و کشنده تر میکرد، انزجار مردم و بیرحمی اونها بود در رویارویی با یک توله بی پناه و بیمار.همان موقع که من ناامیدانه روزهای پر از ترس رو از سر می گذروندم ناگهان دستی مهربان به سویم دراز شد و من رو به سرپناه بی پناهان “پناهگاه وفا” رسوند.

زمان بسیاری نیاز بود تا زخم های روحی و جسمی من درمان شوند تا خاطرات سخت آوارگی و بیماری رو از یاد ببرم.وقتی کمی بزرگتر شدم، دیگر اثری از جرب من نبود و سوءتغذیه ام در میان آنهمه مهربانی جبران شد. زندگی به آرامی می گذشت تا …یک روز زیبای بهاری، خانواده ی بسیار مهربان “نظری” به پناهگاه وفا آمدند و آمادگی خود را برای سرپرستی من و خواهرم “ساشا” را به آگاهی رساندند.من نگران به خانم زرین نگاه کردم و او در گوش من و ساشا نجوا کرد که خانه ای بسیار زیبا با باغی سرسبز و دو لانه گرم در انتظار ماست.هرگز آن روز جادویی را فراموش نخواهم کرد وقتی با خواهرم “ساشا” قدم بر خانه همیشگی مان گذاشتیم و در باغی سرسبز تاختیم و به همه جایش

سرک کشیدیم.امیدبخش تر از همه، مهربانیهای بی پایانی بود که خانم و آقای “نظری” به ما هدیه کردند، با غذایی گرم از ما پذیرایی کرده و از سر مهر هر دوی ما را نوازش کردند و درآغوش گرفتند.

از آن روز ما آنقدر خوشبخت هستیم که من دیگر به گذشته دردناکم فکر نمیکنم و میدانم روزگاری خوش در انتظار همه ماست.من با هوشیاری و سخت کوشی بسیار از خانه مان نگهبانی و مراقبت میکنم، به حرفهای سرپرستم گوش میدهم و همیشه چشم براه او هستم تا از در باغ وارد شود و به پیشوازش رفته و او را در آغوش بکشم.

و اما همین داستان از زبان “ساشا”

من یک دختر زیبا و تو دل برو هستم که شانس این رو داشتم تا این خانواده نازنین من رو برای همراهی شون انتخاب کنند.البته هوش و زیبایی من در کنار سرسختی تن تن از ما یک تیم فوق العاده ساخته برای نگهبانی از خانه ای که در اون زندگی می کنیم.من و تن تن روزهای خیلی شادی رو در خانه همیشگی مون می گذرونیم و در طول روز خیلی با هم بازی می کنیم. من و برادرم “تن تن”از خانواده مهربانمان سپاسگزاریم و امیدواریم دیگر دوستانمان در وفا نیز مانند ما باز شدن پنجره خوشبختی را به رویشان ببینند و خانواده ای مهربان آنها را به کانون گرمشان بپذیرند.

 

Related Posts

چمن و لاکی (نیکو) زمستان پارسال بود که آقای سجاد فرهمند برای بردن 2 سگ به وفا آمد. نیکو که دیگر نامش لاکی است و همچنین چمن دو پسرانی بودند که آقای فرهمند برای سرپرستیشا...
انجی (مهندس) من انجی (Eng) هستم. خانوادم به من میگن مهندس. برای اینکه یک پسر بسیار دوست داشتنی، باهوش و زیبا هستم.مدتها در پناهگاه وفا زندگی می کردم، تا اینکه یک ر...
فلفل ( بنی ) گلاره حجتی -  ۲۰ آبان ۱۳۸۹ – ایران عشق واقعی‌ یه شب که خیلی‌ حالم گرفته بود و حوصله هیچکس و هیچ کاری رو نداشتم گفتم خوبه سری به فیس بوک بزنم. ساعت ۴...
گرگی و کارا من گرگی هستم، یه پسر خوش تیپ با گوشهایی تیز که بتونم همه صداها رو خوب بشنوم و خلافکارا رو دستگیر کنم.من و خواهرم "کارا" مدتها پیش تو پناهگاه وفا زندگی...
Share This