قصه سگ ها

رها

نزدیک شدن عید و بهار حتی در آن روستای کوچک اطراف ابهر هم حس می شد. چندین روز بود که صدای ترقه قطع نمی شد. بچه ها دسته دسته دور هم جمع می شدند و گوگرد و زرنیخ و ترقه هاشان را به هم نشان می دادند و با انفجار آنها افتخاری بین همسالانشان کسب می کردند. رها که ساکن آن روستا...

دالی (آلیشا)

بعضی ها "خال خالی" صدایش می کردند و بعضی ها "دالی" برای نژادش که "دالمیشن" بود. پیش از آمدن به وفا در باغی زندگی می کرد که سگ های خیابانی هم به آن رفت و آمد داشتند. دالی و دوستش همیشه از سگ های دیگر کتک می خوردند و کم کم کار به جایی رسید که پناهگاه برایشان امن تر بود....

فرانکی

سه ماهه بود و خیلی مریض... جرب وحشتناکی داشت و همیشه گرسنه بود. مردم از کنارش بی توجه می گذشتند و کسی به فکر کمک به او نبود. تا این که در یکی از روزهای گرم تابستان، داوطلبان وفا او را از گوشه ی...

امید

ماشین صدمتری از امید رد شده بود که راننده خیال کرد چیزی در کنار جاده حرکت می کرد. کنجکاوی و نگرانی وادارش کرد دنده عقب بگیرد و ببیند چه جنبنده ای در آن جاده ی خلوت در جاجرود کنار جاده تکان می خورد. وقتی به آنجا برگشت، سگ فلجی را دید که خودش را به این سو و آن سو می...

دلبر

از وقتی یادش می آمد، جز دقایقی کوتاه، همیشه جایش توی قفس بود. صاحبش از بیچارگی و بی پناهی او نانش را درمی آورد. همیشه یا باردار بود، یا بچه شیر می داد، و یا در غم از دست دادن بچه هایی که از زیر پستانش برمی داشتند و به این و آن می فروختند، غمگین و دلشکسته بود. صدایش را...

جانان

توله بود که از مادر جدایش کردند. آنقدر کوچک بود که یک بند کفش می توانست قلاده و مهارش باشد. کمی که بزرگتر شد موها روی بند کفش را پوشاندند و آن بند روی گردنش ماندگار شد، اما آنهایی که او را پس از تولد و در دوره ی شیرخوارگی از مادر جدا کرده بودند پس از مدتی بازی کردن و...

کاناپه

کاناپه کوچک بود که به پناهگاه آمد و تا آخر عمر در پناهگاه زندگی کرد. پناهگاه پر بود از سگ های بزرگ و کاناپه از آنها می ترسید. به همین علت همیشه ته یکی از لانه ها می خوابید و بیرون نمی آمد. چقدر دلش می خواست کنار مادرش باشد و با خواهر و برادرهایش بازی کند، ولی بعد از...

پولاد

پولاد سگ نگهبان یک اصطبل اسب بود. کارش را دوست داشت و از زندگی اش راضی بود. گرچه کسی دست نوازشی به سرش نمی کشید و مراقب سلامتی اش نبود، اما دوستی با اسب ها این جای خالی را پر می کرد و چون طبیعتاً سگ قوی و سالمی بود سعی می کرد وظیفه ی نگهبانی و وفاداری اش را به نحو...

رُزا

رزا با بچه های شیرین و تپل اش کنار یک جاده زندگی می کرد. شاید به امید این که رهگذران غذایی به سویشان پرتاب کنند و شاید برای این که از اذیت و آزار مردم دور باشد. شاید هم فکر می کرد اینجا دیگر کسی بچه هایش را نمی دزدد و به آنها دست درازی نمی کند، اما همه فکرهایش غلط...

سوشی

سوشی وقتی با فک شکسته در جاده ی پناهگاه پیدا شد آنقدر کوچک بود که می شد گفت شاید مدت کوتاهی از شیرخوارگی اش می گذرد. آیا بچه ها او را از مادرش دزدیده بودند؟ بازیگوشی کرده و از مادرش دور شده بود و راه را گم کرده بود؟ شاید آن وقت با التماس به کسی نگاه کرده تا او را به...

طلا

 اسم من طلاست . چون من از یک نژاد خالص بودم ، صاحب طمعکار و ظالم من از من همانند ماشین تولید مثل استفاده می کرد تا جایی که من آنقدر ضعیف شدم که در آخرین دور بارداری ، پس از به دنیا آوردن نه توله ، قادر به شیر دادن و مراقبت از توله هایم نبودم. او ما را بیرون انداخت. من...

شجاع

اسم من شجاع است. من 11 ماهه هستم. مادر و همه خواهر برادرهایم به دست مأموران شهرداری کشته شدند، اما من زنده ماندم. خیلی ترسیده بودم، به همین علت سعی می کردم در مکان های دور افتاده و خلوت مخفی شوم، اما گرسنگی وادارم کرد برای یافتن غذا از مخفی گاه بیرون بیایم و به همه جا...

صدا

اسم من صداست.خانم شراره پورآرین ،رئیس وقت هیئت مدیرۀ کانون دوستداران حیوانات ،مرا که تقریباً نیمه جان بودم پیدا کرد و این اسم را رویم گذاشت ...از بس که پارس می کردم.در جوانی ،من یک سگ چوپان بودم و صاحبم مرا خیلی دوست داشت، امّا متأسفانه او مرد و پسرانش گوسفندها را...

جيمبو

ساعت 7 صبح بود، شب دردناكي رو گذرونده بودم، از درد چند بار بيدار شدم و آخر سر دمدم هاي صبح دوباره مسكن خوردم و خوابيدم. ساعت 7 فاطي (خانمي كه بعد از تصادف با من زندگي مي كنه و از من مراقبت مي كنه) بيدارم كرد، اول كمي عصباني شدم و بهش گفتم تو كه مي دوني خيلي سخت...

دینگو

  دینگو را کسانی که به پناهگاه رفت و آمد دارند، خوب میشناسند. یک پسر درشت پشمالو، خوش خلق و مهربان و بازیگوش. ولی شاید همه ندانند که دینگو زمانی یک توله لاغر جربی بوده. او 26 خرداد سال گذشته طرف...

آهو

هر توله ای داستان خاص خودش را داره، و بيشتر آنها بسيار دلخراشند اين داستان آهو است : روز جمعه ١٥ ماه جون سال ٢٠١٢ بود. خانم و آقاي تهراني كه از داوطلبان دلسوز ما هستند، آن روز مشغول كار در پناهگاه بودند.بعد از...

Share This