ژانویه 29, 2017
خانوم گرتا – ۲۴ مهر ۱۳۹۰- لندن، انتاریو، کانادا

باعث و بانی آشنایی ما با ویکی و گروه نجاتش سهیلا بود که از سالها پیش در حمل و نقل، سرپرستی موقت، و یافتن خانه دائم برای سگهایی که از کشورهای دیگر به کانادا میآیند با این گروه همکاری داشته و دارد.
سهیلا یعقوبی خودش به پیشواز کمک به سگهای وفا آمد و صمیمانه ما را به این گروهها پیوند داد.



همه ما درتیم وفا از خانم سهیلا یعقوبی برای کمکهای بی دریغش سپاسگزاریم.
خبر خوش یافتن خانه دائمی برای بامبی/بنی از زبان ویکی
گرتا رسما اعلام کرد که سرپرستی دائمی بنی/بامبی راپذیرفته و حالا او یک خانواده دائمی داره.



من شخصاً حدود ۱۶ ساله که گرتا رو می شناسم و در خیلی از این واگذاریها با هم همکاری داشتیم. او انسان با عاطفه و دلسوزیه و در رابطه با حیوونا مثل یه تیکه جواهر واقعیه. ما واقعا شانس آوردیم که او در موقعیتی بود که بتونه سرپرستی بنی رو قبول کنه.
من دو تا عکس ضمیمه کردم که آخر هفته وقتی کنار رودخونه قدم میزدیم گرفتم. یکی از اونا با گرتا و سگ دیگش، تسا است. من و سگام اغلب برای پیاده رویهای طولانی با گرتا و سگ هاش بیرون میریم.
در کانادا پاییز از راه رسیده و بنی داره راه رفتن توی انبوه برگای پاییزی رو تجربه میکنه- اون عاشق بازی توی برگاست. اما بزودی توی برفا بازی خواهد کرد.


زندگی بنی از زبان گرتا، سرپرست دائمی او
بنی حالا با خواهر برادراش تسا و ویلی (سگها)، مگی و میلی (گربه ها) و گرتا (انسان) زندگی میکنه- که مصاحبش هستند و نمیذارند تنها بمونه که خیلی خوبه چون از تنهایی اصلا خوشش نمیاد.



با سه بار پیاده روی در روز و دوستای (انسان و سگ) زیادی که تو محله پیدا کرده روزای شلوغی داره. همه از شنیدن قصه زندگیش و این که چه راه درازی رو طیّ کرده تا به این جا برسه حیرتزده میشند. بنی از ماشین سواری و رفتن به پارک خیلی لذت میبره، مخصوصاً رفتن به کنار ساحل که اوج همه ایناست ( البته ساحل دریاچه نه اقیانوس!)
اون دوست داره پرندههای ساحلی رو دنبال کنه و پروازشون بده (که فقط میخندن و پرواز میکنن)، با تسا و ویلی شلپ و شولوپ تو آب راه بره، یا رو شنها ورجه وورجه کنه. بنی خونه و حیاط خونه رو دوست داره و سگ کوچولوی شادیه.
ژانویه 29, 2017
خانواده دورقی – مرداد ۱۳۹۰ – آمریکا

ما یه سگ داشتیم که متاسفانه سرطان گرفت. این برای همه ما خیلی ناراحت کننده بود چون دامپزشک گفت که بهترین راه اینه که باهاش خداحافظی کنیم و اجازه بدیم که بخوابوننش.






من و دو تا خواهرم خیلی غمگین بودیم و نمی تونستیم فراموشش کنیم . وقتی فرانک (از پناهگاه وفا) به ما زنگ زد و از ما خواست که یه چند وقتی سرپرست لوسی باشیم (چون سرپرست اصلیش مریض شده بود و نمی تونست ازش مراقبت کنه) فکر کردیم خوبه یه مدت کوتاه اونو نگه داریم چون از دست دادن سگمون خیلی خیلی برامون ناراحت کننده بود. اوائل، فکر کنم لوسی یه کم ترسیده بود، اما معلوم بود که سگ خیلی مهربونیه.
آشنایی با اون برای همه ما (حتی گربه هامون) خیلی جالب بود و خیلی زود فهمیدیم که نمی تونیم لوسی رو به هیچ کس دیگه ای بدیم. الان حدودا 4 ماهه که پیش ماست.



لوسی همبازی خیلی خوبیه و خیلی خونگرمه. بهش یاد دادم بشینه، دست بده، دراز بکشه و غلت بزنه، اون عاشق اینه که منو خوشحال کنه. همیشه می خواد هر کاری که ما می کنیم خودشم انجام بده و از اینکه ما می ریم مدرسه و اون باید خونه بمونه ناراحت می شه.
عاشق برگشتن به خونه ام، چون همیشه یه سگ بزرگ شاد منتظر منه! رابطه لوسی با گربه هامون عالیه و همیشه می خواد که با اون دوتا بازی کنه ، البته اونا خیلی از این قضیه خوشحال نیستن و گاهی اصرار لوسی باعث می شه اونا براش شاخ و شونه بکشن



ما خیلی لوسی رو دوست داریم و اون همه عمرش عضوی از خونواده ما باقی می مونه.
داریان دورقی – ۱۴ ساله
چند خط از خانوم آرمینه که در تهران از لوسی خانوم مراقبت میکردند، و بعد هم خرج سفارش به امریکا را تقبل کردند:
لوسی اولین توله ای بود که از طرف وفا برای سرپرستی طولانی مدت تر به من واگذار شد. وقتی پیش ما اومد با شکم بخیه خورده و خونی آنقدر کوچیک بود که توی جعبه موز جا گرفته بود.




خیلی آروم و بی آزار بود. همه عاشقش شدیم و تمام نگرانیهام برای سرپرستی موقت توله از وفا با نگهداری لوسی از بین رفت. خیلی خوشحال بودم که پیش خانواده خوبی زندگی میکنه و از همه بخصوص فرانک عزیز سپاسگزارم.
داستان لوسی:
http://www.facebook.com/note.php?note_id=470816738521
ژانویه 29, 2017
فرح و مت – مرداد ۱۳۹۰ – کالیفرنیا

پناهگاه وفا ، بولیت Bulleit و برادراش رو وقتی که توله سگ های کوچولوئی بودن، نجات داد. از شانس خوب ما بود که اون خیلی زود به آمریکا اومد و ما تونستیم اونو ببینیم.



وقتی ما توی یه پارک سگها اونو دیدیم، فقط 4 ماهش بود. خیلی خوشحال شدیم از اینکه دیدیم بولیت توله خیلی خوش قلب و سرزنده ایه ، مخصوصا رفتارش با خانواده موقتش خیلی خوب بود.
از همه مهمتر اینکه به نظر می اومد که اون واقعا از ما خوشش اومده! همه اینا باعث شد بتونیم به آسونی درباره سرپرستی دائم اون و آوردنش به خونه تصمیم بگیریم. تو همین چند ماه، بولیت گل سر سبد خونواده شده.



دیگه نمیشه خونه رو بدون اون تصور کرد! روح خیلی بزرگی داره و از چشماش معلومه که چقدر ما رو دوست داره. تو خونه ، بازی مورد علاقه اش شکارکردن اردک پلاستیکیشه.
اما بیرون از خونه، از اونجا که سوپر استار محله است، مدام سرگرم خوش و بش کردن با دوستای قدیمی و جدیدشه. اگرچه زندگیش با سختی و مشکلات زیادی شروع شد، اما ما همیشه بهش می گیم : ” بولیت، حالا دیگه خونه تو اینجاست” .






اون عاشق ما و خونه جدیدشه؛ عاشق جایی که غذا، سرپناه و عشق همیشگیه. ما از همه آدمهای مهربون ، از سراسر دنیا، که با کمکهاشون باعث شدن بولیت بالاخره به جمع خونواده ما بپیونده، ممنون و سپاسگزاریم.





… حالا چند کلمه هم از مامان موقت بولیت (یا همون برنا) که ساکن آمریکا هستن:
بودن با بولیت، یه لذت واقعیه! کیلو کیلو انرژی مثبت و سرگرمی با خودش به خونه میاره .تو پارک سگها اون یه سوپر استار واقعی بود. دلش می خواست با همه سگها و آدما دوست بشه و بازی کنه.
داستان برنا در فیس بوک :
http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150124272938522
ژانویه 29, 2017
باربارا و مت – ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ – پسکادرو ، آمریکا

ماه ها بود كه دنبال یك سگ می گشتیم تا زمانی كه همسرم “مت” اعلامیه ای رو مربوط به نمایشگاه سرپرستی در ” Half Moon Bay” دید .
من سایت نمایشگاه رو دیدم و در میان سگ هایی كه قرار بود در نمایشگاه برای سرپرستی آورده شوند، جستجو كردم و تصمیم گرفتم سری به اونجا بزنم. همون اولش فهمیدم كه سگی رو كه با توجه به شرایط خانواده می خواستم، نمی تونم در این نمایشگاه پیدا كنم.



بعد یكدفعه پسر كوچولوی خنگم رو دیدم كه اونجا روی آسفالت پاركینگ به پشت خوابیده و می خواست كه یكی شكمش رو ماساژ بده. بخاطر اینكه اون خیلی ناز بود و اینكه توی سایت نمایشگاه چیزی از اون نگفته بودند، من فكر كردم كه احتمالا با صاحبش اومده به نمایشگاه كه اونها رو حمایت كنه .


خیلی هیجان زده شدم، وقتی فهمیدم كه اون به دنبال خونه دائمی اش می گرده ، فورا با همسرم تماس گرفتم و ازش خواستم كه كارش رو ول كنه و به نمایشگاه بیاد تا “هاپو” رو ببینه . ما با هم همنظر بودیم كه “هاپو” می تونه یك سگ عالی برای ما باشه . البته بعدش ما خیلی تعجب كردیم زمانی كه فهمیدیم ” هاپو” اینهمه راه رو مسافرت كرده تا خونه دائمی اش رو پیدا كنه .



“مت” بلافاصله شروع به ساختن حصار خونه كرد تا ما بتونیم “هاپو” رو بیاریم خونه. از همون شب اول “هاپو” خودش رو با شرایط وفق داد. البته گربه ها چند روز اول ناراحت بودند تا اینكه “هاپو” فهمید كه اونها می تونن همبازی های خوبی براش باشند .
“هاپو” خیلی زود دستور ” مرغ رو ول كن!” رو یاد گرفت البته بعد از اینكه یكی از اونها از قفس بیرون افتاد. البته ما مجبور شدیم یك درپوش هم برای سطل زباله تهیه كنیم و یادش بدیم كه تا جایی كه می شه از كره دور بمونه به علاوه یكسری قوانین دیگه برا ” هاپو” در نظر گرفتیم .
به هر حال، در آغوش گرفتن و نوازش یك عادت همیشگی در خانواده ماس ، و ” هاپو” هم عاشقشه . اگرچه ” هاپو” سمج و استقلال طلبه، اما همیشه به شكل احمقانه ای، شیرین و دوست داشتنیه .



اما یك روز در پارك مخصوص سگ ها، یكدفعه یكی از پاهای عقب “هاپو” شروع به لنگیدن كرد. این حالتش رو من چندبار هم قبلا دیده بودم، اما معمولا چند ثانیه بیشتر طول نمی كشید، اما ایندفعه، لنگیدنش قطع نشد. بعد از چند رادیوگرافی، دكتر دامپزشك به ما گفت كه ” هاپو” سابقه شكستگی استخوان پا در ناحیه نزدیك به مفصل ران پای عقب رو داره، البته در زمانی كه یك توله كوچك بوده ، اما شكستگی به طور صحیح جوش نخورده بود .
هفته بعد عمل جراحی شد و چند هفته بعد، پسر ما دوباره روی پاهاش بلند شد، البته اینبار می تونست با سریع ترین سگهای پارك مسابقه بده .صبح ها اون با من میاد برای غذا دادن به مرغ ها و مراقبت از بزها . هرچند كه هنوز از رفتار گربه ها كمی احساس گیجی می كنه .



“هاپو” الان دیگه بچه ساحل حساب میشه. روزهاشو با دویدن توی ساحل و پیدا كردن خرچنگهای شنی، جستجو كردن توی استخرهای آب نزدیك ساحل و دنبال كردن موج ها می گذرونه .
“هاپو” عاشق ماشین سواریه و مسافرته . اگر من در خونه رو باز بذارم، می پره می ره توی ماشینو یه چرتی می زنه. همه دستوراتی رو كه بهش میدیم كاملا اطاعت می كنه، البته اگر دوست داشته باشه ، نه اینكه خلاف میلش باشه . خوب ، ما هم داریم روی این قضیه كار می كنیم .



اگر چه كه 4 ماه بیشتر نیست “هاپو” وارد زندگی ما شده ، اما اصلا نمی تونیم خونمون رو بدون اون تجسم كنیم وقتی مسیری رو كه “هاپو” طی كرده تا وارد خونه ما بشه رو تجسم می كنیم ، واقعا به نظر فوق العاده میاد .
“هاپو” واقعا سگ خوشحالیه و هر روز صبح ما رو با یك لبخند و البته خوابیدن به پشت و درخواست نوازش شكم برامون شروع می كنه .
فیلم کوتاهی هم ماه اکتبر ۲۰۱۱ به دستمان رسید:
https://www.youtube.com/watch?v=sfAB4yS38Hc
ژانویه 29, 2017
خانواده دارتنل ـ ۵ شهریور ۱۳۹۰ – بلمانت، کالیفرنیا

دوستان، داستان مادر و توله هاش را كه در آمل بوسیله یك مرد مهربان آلمانی نجات داده
شده بودند، یادتون هست؟

http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150124272938522
لیو یکی از اون توله هاست که حالا با خانواده همیشگیش در شمال کالیفرنیا زندگی میکند.
لیو وقتی به خانۀ ما آمد که یک تولۀ سه ماهه بود و همۀ ما، از جمله “بادی” سگ خانگی ما، بلافاصله عاشق او شدیم. لیو بسیار خوش اخلاق، باهوش، شیرین، با محبت، پرتکاپو و با مزه است. ما به این که وقتی لیو در حال جستجوی یک خانۀ خوب و دوست داشتنی بود میزبان او بودیم، بسیار افتخار می کنیم. لیو یک خانوادۀ بسیار خوب برای همیشه پیدا کرده و سگ محبوب محله شده. ما گاهی اوقات لیو را می بینیم و با او بازی می کنیم. لیو هنوز بهترین دوست “بادی” است.
مریم کمالی ـ خانواده موقت لیو در آمریکا



از آن موقعی که لیوآمده، شور و شوق تازه ای به خانۀ ما آورده. لیو نه تنها خوشگل ترین تولۀ محله، بلکه دوست داشتنی، بازیگوش، باهوش و خنده دار است. لیو عاشق بازی کردن فوتبال با بچه ها و در آغوش گرفتن آنها در شبهاست. او همنشین دائمی خانوادۀ ما است. اگر مشغول کاری در خانه هستیم، لیو در کنار ما است. اگر در حال پخت و پز هستیم، مثل سایه با ما است.





لیو هر روز در حال یاد گرفتن یک فوت و فن تازه است. فقط یک نگاه به چشمان زیبای لیو دل ما را آب می کند. ما واقعاً به داشتن یک چنین موجودی مثل لیو احساس خوش شانسی می کنیم.
شری دارتنل
ژانویه 29, 2017
خانواده دانهام – ۲۸ مهر ۱۳۸۹ – ونکوور، کانادا

سلام، من بیلی هستم و خانواده دانهام سرپرستی منو قبول کردند. در ۲۰ اکتبر، ۲۰۱۱ من از ایران به ونکوور کانادا پرواز کردم تا با اونا ملاقات کنم. اولش خیلی از همه چی میترسیدم…! دلم نمیخواست از توی قفسم بیام بیرون و وقتی هم که اینکارو کردم با یه عالمه پله رو به رو شدم!

خوشبختانه، خانواده جدید من خیلی صبور بودند و دو روز تمام برای اینکه بتونم تو اتاق اونا بخوابم موقع بالا و پایین رفتن از پلهها منو بغل میکردن. از راه رفتن توی تاریکی هم میترسیدم. دو سه هفته طول کشید تا بفهمم که این صداها و نورهای عجیب و غریب مال ماشین هاست و کمی احساس راحتی کنم و بتونم پشت خونه همسایهها راه برم. حالا میدونم بیرون رفتن و قدم زدن یعنی دیدن سگهای دیگه که بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست دارم. چند تا دوست دارم که هر روز صبح میبینمشون، یکی دوتاشون پیرند و دوست ندارند بازی کنند، اما بقیه شون میذارند دورشون بدوم و باهاشون بازی کنم که این خیلی عالیه! یه جنگل کوچیک پشت خونمون هست که بوهای جالبی داره، مامانم میگه توش خرس، راسو، راکون و خیلی موجودات دیگه هستند…شکر خدا ما فقط چند تا راسو دیدیم که با وجود این که من کنجکاو بودم و می خواستم از نزدیک ببینمشون، مامانم منو سفت کشید به سمت دیگه.


توی خونه دو تا آدم کوچولو هستند که من عاشقشونم. از همه بیشتر به حرف جسیکا گوش میکنم، اون ۴ سالشه و همیشه شکم و گوشای منو ناز میکنه. جاش هی بهم میگه چقد بانمکم و آروم رو سرم میزنه، تازگیام یه کار تازه شروع کرده و به من گوش خوک جایزه میده! اونا یه عالمه اسباب بازیهای تو پر دارند که من توی خونه این و اونور میکشونم. مامانم میگه باید با اسباب بازیهای خودم بازی کنم اما من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و سراغ اسباب بازیهای اونا نرم. من یه فیل تو پر جیغ جیغو دارم و یه جوجه لاستیکی که عاشق بازی پرت کن و بیار با اونا توی حیاط پشتی ام.

بعد از اینکه خوب تشکی رو که خونوادم برام خریده بودند تیکه پاره کردم، اونا فهمیدن که من دوست دارم روی مبل بخوابم. اونا خیلی تلاش کردند جلومو بگیرند، اما من خیلی مصمم بودم و اونا بعد از چند روز بالاخره تسلیم شدند. اینجا گوشه خلوت منه که کمی با بچهها فاصله داره، اما به آشپزخونه دید داره(تا اگه تصادفا غذا بریزه رو زمین) و همین طور به در جلو. تصمیم داشتم روی مبلای دیگم برم اما مامان و بابا از منم مصممتر بودند که نذارن، خوب دیگه، دارم کم کم از این کار قطع امید میکنم.
زندگی اینجا خیلی عالیه، هنوز دو ماه نشده که من اومدم توی این خونواده اما خوب همدیگرو درک میکنیم. اونا دارند با صبوری کارهایی رو که باید یاد بگیرم یادم میدند و منم به سختی تلاش میکنم مقررات خونه و کارای دیگرو هر چه زودتر یاد بگیرم. من فکر میکنم خیلی با هم جوریم! من پسر خوش شانسی هستم.

بیلی
ما هم خونواده خوش شانسی هستیم. بیلی، رفتار ملایم تو با بچهها خیلی بهتر از اونیه که ما از یه توله ۶ ماهه انتظار داشتیم.
با مهر
دب، کریس، جسیکا، و جاش
https://www.youtube.com/watch?v=hE3Xnu53Ts4