ژانویه 28, 2017
لیان و جًک سمیلسن – تیر ۱۳۹۴ – بلرستان، نیو جرسی

تارا در جولای سال ٢٠١٥ به خانواده ما پيوست . در اصل قرار بود ما خانواده موقت و ميزبان او باشيم اما يك نگاه به چشمان زيبا و عميق او كافي بود تا عاشق و شيفته اين دختر زيبا شويم .




وقتي تارا به خانواده ما ملحق شد ما دو سگ ديگر هم داشتيم ، چيكا ١٤ ساله بود و اسكارلت ٦ ساله . متاسفانه چيكا در ماه سپتامبر درگذشت و روحش به بهشت پرواز كرد. تارا ارتباط عميق و نزديكي با خواهر بزرگش اسكارلت و با دختر عموها و پسر عموهايش مكس و مالي و تاكس و دلايلا و روبي در نيوجرسي و فلوريدا دارد.



از وقتيكه تارا به خانواده ما ملحق شده ، در همه سفرها همراه ما بوده ، از نيوجرسي تا واشنگتن دی سي ، از سواحل شرقي اتلانتيك تا فلوريدا . اكنون تارا ساكن فلوريدا است و اولين زمستان خود را در كنار اولين گروه ميهمانان زمستاني مي گذراند و منتظر ميهمانان بعدی است كه به زودی از راه مي رسند. تارا و اسكارلت هر دو عاشق ماشين سواری هستند و بلافاصله بعد از سوار شدن هم خوابشان مي برد . شايد اين هم يكي از خصوصيات سگ هاست .


تارا عاشق پياده روی های طولانی ماست حتي با وجود اينكه پشم هاي بلند و سنگيني دارد همچنان از پياده روی لذت مي برد و اصلا به نظر نمي رسد كه دلش برای هوای سرد و برفي نيوجرسی تنگ شده باشد. ( خودش امروز صبح به من گفت ! )


تارا الان به شدت مشغول تمرين پارس نکردن به مردم و از همه جا نپريدن و البته به شدت دنبال جلب توجه و محبت ديگران و دوست پيدا كردن است .

گرچه هر از گاهي در برخورد با آدم های غریبه و سگهای تازه وارد دچار مشكل مي شود، اما هنوز هم بسيار مشتاق ملاقات آدم ها و سگ های جديد و بازی با آنها در پارك های مخصوص سگ هاست .
Source: تارا
ژانویه 28, 2017
کارینا و داوید درتی – آبان ۱۳۹۳ – اطراف سیاتل، واشینگتن

آمریکا مدتی بود که من پست های مربوط به وفا که توسط خانم فرح روان گذاشته می شد را دنبال می کردم در همین اثنا عکسی از نادر را دیدم که در زمان ورودش به سیاتل احتیاج فوری به یک محل اقامت موقت داشت.


ما خودمان دو تا سگ مسن داشتیم و تازه از یک خانه دو اتاق خوابه به یک خانه رویایی چند هزار متری نقل مکان کرده بودیم. اصلا نمی توانستم تحمل کنم که نادر تنها به خاطر نداشتن جایی موقت، از آمدن به آمریکا محروم شود.او از آلمان وارد کانادا شده بود و از کانادا با ماشین به سیاتل رسیده بود و شب را با نازلی سپری کرده بود.



روز بعد دیوید او را از مرکز پاوبه خانه ما آورد. وقتی به خانه ما رسید خسته و غمگین بود تا اینکه روور و بیلی را دید و فهمید هنوز هم گروهی برای تعلق داشتن برایش امکان پذیر است. شب اول وقتی برای محافظت از غذایش در برابر سگها دندانهایش را نشان داد ما کمی نگران شدیم. این تنها باری بود که خشم او را ما دیدیم و چه کسی می تواند او را سرزنش کند؟ به سختی توانستیم او را به رفتن داخل قفس در شب عادت بدهیم. تا به حال من چنین زوزه ترسناکی از هیچ حیوانی نشنیده بودم. به هر ترفندی متوسل شدیم. او را پایین پله ها گذاشتیم، در اتاق خودمان گذاشتیمش و روی قفسش را پوشاندیم ، روی قفسش را برداشتیم. جلوی سگها گذاشتیمش . در آخر طاقت نیاوردیم و قفس را بیرون گذاشتیم و او را رها کردیم تا کنار سگهای دیگر بخوابد. او سگها را از ما بیشتر دوست داود.



روور فقط وقتی او را دوست دارد ما را با او قسمت نکند. من آنها را می بینم که با هم بازی می کنند و یا با هم زیر درخت می خوابند. بیلی با او رفتاری مادرانه دارد و نادر بیشتر از هر کسی دوست دارد با او وقت بگذراند. نادرکم کم از من و دیوید هم خوشش می آید . گاهی کنار ما روی تخت می خوابد، سرش را روی بالش من می گذارد.با وجود اینکه قدش بلند است اما فکر می کند می تواند سگ بغلی دیوید باشد. هر چند که او در خانه ما آزادانه می گردد، اما یک روز در هفته را در مهد کودک سگ ها می گذراند تا کمی با سگ های دیگر معاشرت کند و انرژی بی انتهایش را بسوزاند.


او می داند که کی قرار است برود و سگی خوشحال تر از او پیدا نمی کنید.ما کلی از دست نادر می خندیم. با وجود اینکه همیشه برایش غذا مهیاست اما او ترجیح می دهد نان و خوراکی های دیگر را از روی پیشخوان آشپزخانه کش برود.آخرین هنرنماییش در این زمینه یک بسته کلوچه سیب و دارچین بود که یکی از دوستانمان به مناسبت کریسمس به ما هدیه داده بود. ما تمام سعی مان را می کنیم که چیزها را از دسترس او دور نگه داریم، اما وقتی او را دیدیم که روی پیشخوان ایستاده بود کاملا غافلگیرشدیم. آن بالا با قیافه ای مضحک ایستاده بود و بروبر ما را نگاه می کرد و بعد آروغ زد آن هم بلند ترین آروغی که تا به حال شنیده بودیم!


از اینکه ما را با حضور نادر در زندگیمان شاد کردید سپاس گزارم. وقتی سگ فوق العاده ای وارد زندگیتان می شود انگار از اول با شما بوده است. او هر روز باعث خنده و شادی ما می شود. از اینکه او را به ما سپردید از شما ممنونیم. ما از ته دل او را دوست داریم.
Source: نادر
ژانویه 28, 2017
نوشی و ریتا اسانگرانی، ۲۶ آوت ۲۰۱۵، اتاوا، انتاریو

کانادابه محض رسیدن به تورنتو، مادر و خواهر جدید من، در فرودگاه با صورتی پر از لبخند، به همراه گروه بزرگی از استقبال کنندگان منتظر من بودند. همه از دیدن من خیلی خوشحال شده بودند.



من که خیلی خجالتی هستم، بلافاصله با خواهر جدیدم اخت شدم و تمام مسیر ماشین سواری از تورنتو تا خونه جدیدم در اتاوا رو به او پناه بردم. با نگاه کردن از پنجره، با دنیای جدیدی که سرسبز و پر از درخت بود مواجه شدم.




من خیلی به دور و برام اطمینان نداشتم بنابرین همیشه به مامانم میچسبیدم. من اصلا نمیخواستم که با آدم های غریبه کوچکترین کاری داشته باشم ولی کم کم با گذشت زمان، صبر و تعلیم، من شروع کردم به علاقمند شدن به خونهام و اطرافیان .


مامان بزرگ من، هر وقت که به دیدنش میریم، به من میگه که من خیلی سگ خوشگلی هستم. من همیشه سعی میکنم که وظیفمو به عنوان یک عضو خانواده به خوبی انجام بدم و هر وقت خاله من توی آشپزخونه آشپزی میکنه، من از پیشش تکون نمی خورم که اگر احیانا چیزی از دستش افتاد، من سریع بتونم کفّ خونه رو تمیز کنم.من قدم زدن با مامانمو دوست دارم و همیشه عروسک پر سر و صدای خودم، میمون رو با خودم میبرم هواخوری.
من دویدن توی علف های بلند رو دوست دارم و وانمود میکنم که دارم قایم باشک بازی میکنم. من بازی کردن با سگهای دیگه رو دوست ندارم ولی همیشه دوست دارم که اونها رو از دور تماشا کنم.البته من دو تا دوست سگ دارم که عاشق اینم که باهاشون بازی کنم. من همینطور با خواهرم کشتی میگیرم و وقتی هم که مامانم تلویزیون نگاه میکنه، من میرم بهش میچسبم که با هم نگاه کنیم. من بازی کردن با اسباب بازیهامو خیلی دوست دارم.من خیلی مواظب خانوادم هستم چون خیلی دوستشون دارم.

من کارهای جدیدی رو یاد گرفتم که انجام بدم و وقتی که خانوادم منو بغل میکنند، من هم متقابلاً بغلشون میکنم. من خیلی هم دختر مودبی هستم. بعضی از شیرین کاری هامو رو فقط اگر عازم رسما خواهش بشه انجام میدم! یک سنجاب در نزدیکی خونه ما زندگی میکنه که من همیشه بهش واق واق میکنم. اینجا دیگه خونه مانعه و من حسابی مواظبشم. نگران نباشید من تا به حل به خوبی تونستم جلوی سنجابو بگیرم که توی خونه نیاد!حالا میخوام یک رازی رو باهاتون در میون بگذارم و اون اینه که من عاشق برف هستم. وقتی برف میاد، من توش میدوم، میپرم و تا میتونم برف میخورم. اینجا برف زیاد میاد و من از این بابت خیلی خوشحالم.مامانم به من میگه که من هنوز احتیاج به یاد گرفتن دارم ولی من خیلی نسبت به اولای ورودم فرق کردم و بهتر شدم و مامانم خیلی به من افتخار میکنه. مامانم به من قول داده که وقتی من یاد گرفتم که بیشتر با سگهای دیگه کنار بیام، برام یه خواهر از پناهگاه وفا میاره.

من میدونم که در کنار مادر، خواهر و میمونم، آینده درخشانی در انتظارم هست و من برای یک آینده حتی بهتر در کانادا، کاملا آماده هستم.
Source: شِرا (گیرا)
ژانویه 28, 2017
مری کو-۲ خرداد ۱۳۹۴ – کنزینگتن، کالیفرنیا

باور کردن اینکه نزدیک به یک سال است که نوا با ما زندگی می کند مشکل است. در طی این مدت او زمان های خوشی را همراه با ما در مسافرت به کارمل ؛ کالیستوگا ؛ سونوما و هیلدزبرگ سپری کرده است.





همچنین او عاشق کوه پیمایی در این اطراف و پیاده روی در کنار دریاست. یکی دیگر از چیزهایی که او دوست دارد رفتن به کافی شاپ است . دوست دارد آنجا دور و بر ما بپلکد ؛ بو بکشد و غلت بزند تا ما بیشتر ناز و نوازشش کنیم.در واقع در همان وهله اول نوا اینجا را به عنوان خانه اش پذیرفت .




او جای خواب محبوب خودش را دارد و عاشق دیدن آدمهای جدید است.




او و بادی ( سگ گلدنمان ) روح مهربانی دارند و دوست دارند نزدیک هم باشند. نمی دانم چطور بیان کنم که چقدر از داشتن این فرشته دوست داشتنی در خانه مان احساس خوشبختی می کنیم .-مری کو
Source: نوا
ژانویه 28, 2017
۱۳۹۴مکس ول پذیرفته شده توسط لارا و جیم مک لنتیر -بهمن
نزدیک به یک سال است که مکس ول به جمع خانواده ما در شیکاگو پیوسته است.


یک سگ نوجوان پر انرژی است که رابطه بسیار خوبی با سگ دیگرمان تاز که نابینا و از نژاد گله استرالیایی است برقرار کرده است.


مکس ول عاشق دنبال کردن اسباب بازی های سوت سوتکی ؛ توپ تنیس ؛ پارس کردن به کامیون و اتوبوس ؛ دویدن دور خانه با لنگه کفش های ما ؛ قایم شدن توی مبل ؛ مهدکودک سگ ها ؛ قدم زدن در طبیعت ؛ برس زده شدن؛ ملاقات هر کس و هر چیزی که به خانه مان می آید ( آدم یا حیوان فرقی نمی کند) است.



او بهترین بمب انرژی و خل بازی است که می توانست وسط زندگی ما بیفتد!




او هر روز کلی ما را می خنداند و جان تازه ای به سگ پیرمان داده است. با سپاس فراوان از افراد وفا و پناهگاه سگ های شیکاگو. سپاس از تلاش خستگی ناپذیرتان برای حیوانات.
Source: مکس ول
ژانویه 28, 2017
ریپلی (ویولت)
دنی جانسون و بن سارب – ۲۵ مهر ۱۳۹۴ – سیاتل واشنگتن
ریپلی که قبلا اسمش ویولت بود از اکتبر ۲۰۱۵ به خانواده ما پیوست.
ما همیشه دلمان می خواست سگ داشته باشیم، اما از آنجایی که هر دوی ما تمام وقت کار می کردیم و ۸-۱۰ ساعت سر کار بودیم به این جهت فکر می کردیم انصاف نیست که سگی را در خانه نگه داریم. تا این که همه چیز عوض شد و بن شغلش را عوض کرد و ساعات کاری اش به گونه ای شد که توانستیم زمانی برای نگهداری از یک سگ داشته باشیم.
در کمال خوش شانسی در همان زمان که ما شروع به گشتن برای یافتن سگ مناسبمان کردیم ریپلی هم سر از سیاتل در آورد. وقتی ما او را پذیرفتیم او هفت ماهش بود. او از همان موقع پر انرژی بود و هنوز هم هست، اما چیزی که نظر ما را جلب کرد آرامش و اعتماد او بود.
ما چیز زیادی راجع به گذشته او و این که چطور سر از وفا در آورده بود نمی دانیم. در مدتی که برای پذیرفتن او سر می کردیم فکر می کردیم هر چیز جدیدی بسته به گذشته اش ممکن است او را بترساند و یا متحیرش کند، اما در کمال شگفتی او از هیچ چیز نمی ترسید . صدای قهوه ساب؟ نه ! مخلوط کن ؟ نه! خشک کن؟ نه؟ جاروبرقی ؟ گاهگاهی. آنهم در حالی که خم شده و معلوم بود دلش می خواهد با آن بازی کند.
ریپلی بسیار با هوش است و همه چیز را زود یاد می گیرد. به نظر می آید از کلاس هایش لذت می برد مخصوصا کلاس های مهارتی. او از هر چیزی که سوت سوتک داشته باشد خوشش می آید، اما هنوز قایم موشک را یاد نگرفته است. او بیشتر دوست دارد بازی ؛نزدیک نشو؛ را انجام دهد! او هنوز سرشار از انرژی است، اما به طور شگفت انگیزی ملایم است و از لمیدن و چرت زدن روی کاناپه همان قدر لذت می بردکه از دویدن دور و بر خانه. در ضمن ما به او نسبت به گربه و خرگوشمان در خانه اطمینان داریم .
او با بچه ها هم خوب کنار می آید.پاییز گدشته ناگهان ما دریافتیم که بن به سرطان مبتلا شده است. ما نگران بودیم روزهایی که بن تحت درمان بود و در خانه استراحت می کرد ریپلی شیطنت نکند، اما جای هیچ نگرانی نبود چرا که انگار ریپلی همه چیز را می فهمید. از وقتی که بن درمانش را آغاز کرده است ریپلی با او مهربان تر و بغلی تر شده است. زمان هایی که بن روز بدی را سپری می کند ریپلی سرخودش را گرم می کند و صبر می کند تا من از سر کار برگردم.
ریپلی در طی این پانزده ماه شادی بسیاری به خانه ما آورده است و ما بسیار خوشحالیم که او را به خانه مان آورده ایم. ما هیچ شکی نداریم او همان سگی است که ما می خواستیم و ما هم همان کسانی هستیم که ریپلی می خواهد.
ما همیشه سپاسگزار افراد با مهر ونازنین وفا هستیم که با سخت کوشی یاور این موجودات دوست داشتنی هستند.