ژانویه 28, 2017
ایوان فرمل – ۱۴ مهر ۱۳۹۲ – گلن ایری، ایلینیز

یک سال پیش بود که من در فرودگاه او هیر شیکاگو، در پارکینگ قسمت بار با سگ “جوبی” خودم برای اولین بار ملاقات کردم و او داشت خودشو در یک تیکه چمن خیلی کوچولو تخلیه می کرد. باد سرد پائیزی داشت میوزید و من در فکر این بودم که او چطوری خودشو با زندگی در خونه جدیدش در حومه شیکاگو تطبیق خواهد داد.




احساس میکردم که باید از چوپان به خاطر نداشتن کوهستان و زمستان سختی که در راه بود عذرخواهی کنم.تا به خونه رسیدیم، چوپان مورد استقبال بچه هام و رزی، سگ پیر من از نژاد بیگل قرار گرفت. او به سرعت، شروع به چک کردن همه جای خونه کرد و اگر چه بالا رفتن از پلهها براش خیلی آسون بود، برای پایین اومدن مردد و مراقب بود. دیروقت بود و من فکر کردم که یک قدم زدن کوتاه دور او بر خونه میتونه به چوپان بچسبه اگرچه او به راه رفتن با افسار عادت نداشت ومرتب اینور اونور میرفت با این حل اصلا منو دنبال خودش نمی کشید و به راحتی، میشد جهت راه رفتنش رو تصحیح کرد. من پیش خودم فکر کردم که هیچ وقت برای راه بردن چوپان مشکل نخواهم داشت ولی کاملا حضور سنجاب های بازیگوشی که فردا صبح روی چمن ورجه ورجه می کردند رو فراموش کرده بودم! (سگها علاقه زیادی به دنبال کردن سنجابها دارند! مترجم)




اونشب چوپان با کنجکاوی به کدو تنبل هایی که همسایهها به خاطر نزدیکی به هالووین بیرون گذشته بودند نگاه می کرد.به خاطر آوردم که وقتی بچه بودیم، کدو تنبل در ایران نداشتیم و موقع مسابقه سالانه تزئین کدو در مدرسه، همیشه از کدوی معمولی استفاده می کردیم.برخلاف سگهای دیگری که من سرپرستیشونو به عهده گرفته بودم (یا اونا منو سرپرستی می کردند!) چوپان در یک خونه و با یک خانواده زندگی نکرده بود و هیچ آشنایی با تلویزیون، جارو برقی یا زنگ در نداشت بنابرین روزها و هفتههای اول زندگیش در خونه ما توام با تجربیات جدید زیادی بود. برای من خیلی رویایی بود که فکر کنم چوپان از کشوری اومده که من با تمام وجودم عاشقشم ولی نمی تونم به اونجا سر بزنم.حتی امروز هم من به چوپان نگاه میکنم و فکر میکنم که ما هر دو از یک سرزمینیم و خیلی چیزها مثل قدم زدن روی اون خاک پاک رو هر دو تجربه کردیم و خیلی خوشبختیم که در کنار هم هستیم.




یک سال گذشته و ما به راحتی میتونیم عکس العملهای چوپان در موارد مختلف رو پیش بینی کنیم، البته برعکسشم صادقه و او هم به راحتی دست ما رو میخونه. ما هر روز صبح برای نیم ساعت با هم می دویم، او همه مسیرها رو خوب بلده و میدونه که ما باید کجا دور بزنیم یا وقتی ماشین میاد باید برگردیم توی پیاده رو.او صدای ماشین پسرهای منو از روی صدای موتور ماشینشون خوب می شناسه و همیشه برای خوشامد گویی بهشون به جلوی در گاراژ میدوه. او از طریق سعی و خطا یاد گرفته که به اتاق دخترم که پر از عروسک حیواناتی هست که با دقت چیده شده نره و اونها رو به هم نریزه. مهمتر از همه اینه که او میدونه که حتی اگر مجبوره در سرمای زمستون جوراب پاش کنه، ولی خیلی عاشقانه همه دوستش دارند!
ژانویه 28, 2017
مارشا و استان لفتر – ۲۰ فروردین۱۳۹۳ الدزمار، فلوریدا
من و همسرم به همراه دو سگ و دو گربمون، در مریلند، حوالی دی سی زندگی می کردیم و داشتیم برای انتقال به فلوریدا آماده می شدیم. من از طریق فیسبوک با پناهگاه وفا آشنا شده بودم و به گرامیداشت مادرم که ایرانی بود، هزینه دو تا از سگهای پناهگاه رو به عهده گرفته بودم.

من با فرح روان و تیم وفا و تلاش های قهرمانانه ایشان برای نجات سگ های سرزمینم آشنا شدم و تصمیم گرفتم که سگ بعدیام رو از وفا بگیرم.




اوایل سال ۲۰۱۴، فرح داشت دنبال خونه موقتی برای تولهای که در خیابونهای تهران پیدا شده بود میگشت. من عکس های صورت خوشگل پولک به همراه ویدئویی از او را دیدم و پیشنهاد کردم که روی کمک من به هر طریق لازم، حساب کنند.




من پیشنهاد کردم که تا زمانی که ما هنوز به فلوریدا نرفتیم، از پولک نگهداری موقت بکنم و خوشبختانه شوهرم هم موافقت کرد.وقتی که پولک رسید ما برای تعطیلات در مکزیک بودیم ولی فرح مرتب ما رو در جریان همه اوضاع احوال قرار می داد و حتی وقتی پولک با همراهانش به فرودگاه دولس رسید، ما پیامک مربوطشو دریافت کردیم.ما به محض اینکه از مسافرت برگشتیم رفتیم دنبال پولک و او را از خونه سارا برداشتیم. او حتی از عکسهاش هم زیباتر بود ولی اصلا از اینکه توی ماشین بشینه خوشحال بنظر نمی رسید و با ظاهری ناراضی توی مسیر دیسئ به مریلند در ماشین نشسته بود.کلمسن که سگ بیگل ما هست، به پولک خوشامد گفت و فوری او را با خودش برد که خونه جدیدشو نشونش بده. بعد نوبت گربهها رسید. پولک اول نسبت به دیدن گربهها متعجب و هیجانزده بود، بعد خیلی بازیگوشی کرد و آخر سر هم شروع به دنبال کردن اونها در خونه کرد، البته بدون هیچ خشونتی و فقط برای تفریح و سرگرمی.




پولک راه رفتن ما در همسایگی خونمون رو خیلی دوست داشت و کم کم تبدیل به یک ستاره معروف شد و همهٔ دوستان سگ دوست ما، مشتاق بودند که این سگی که از خیابانهای تهران نجات داده شده بود رو ملاقات کنند. پولک با همه رفتار بسیار دوستانهای داشت و با اینکه در ابتدا کمی خجالت زده بود، به سرعت یخش آب میشد و صمیمی رفتار میکرد.موقعی که ما داشتیم سگ دیگری از وفا، پریچهر زیبا رو موقتاً نگهداری میکردیم بود که من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که عاشق پولک بلوند قد بلند شدیم و باید به جرگه کسانی که از نگهداری موقت یک حیوان خونگی، تصمیم به پذیرفتن دائمی آن حیوان میگیرند، بپیوندیم. این جور بود که شاهزاده پارسی ما، پولک به عضویت خانواده ما درآمد و به قول شوهرم، ما دیگه دو عضو خانواده رو داشتیم که از ایران بودند، من و پولک!حالا پولک در فلوریدا زندگی می کنه، با دو سگ دیگه و دو گربه به عنوان خواهر برادرهاش. او همیشه عاشق دنبال کردن مارمولک هاست و موقعی که داریم بیرون راه میریم، با پریدن هاش، سعی در گرفتن پرندههایی میکنه که در مسیرمون می بینیم.

او تا به حال یک دوره ۶ هفتهای کلاسهای آموزشی رو گذرونده و ما احتمالا او رو برای کلاسهای مسابقه سرعت سگها هم ثبت نام خواهیم کرد. او یک توله بسیار خوشحال است و ما همگی یک خانواده خیلی خوشحالیم.ای کاش که قادر به نجات تمام سگهای بی خونهای بودیم که در ایران زندگی میکنند..
مارشا لافتر
ژانویه 28, 2017
دان و مارگاریدا – ۲۴ تیر ۱۳۹۳ – سن حوزه ، کالیفرنیا

سلام ، من و نامزدم مارگاریدا سه سال پیش یک سگ به اسم دراگون را از پناهگاه حیوانات به خانه آوردیم. به تازگی هم ما یک سگ زیبا از نژاد هاسکی که نابینا می باشد را از پناهگاه وفا به خانه آوردیم .





دراگون تصمیم گرفت که ماجرای سگ جدیدمان ، هاله را برای شما تعریف کند: اسم من دراگون ( اژدها) است. من یک سگ دورگه از نژاد پیتبول هستم. سه سال پیش یک خانواده من را از یک پناهگاه خوفناک در فرزنو نجات دادند. ازآن به بعد من روزگار خوش و پر سعادتی را در کنار آنها می گذراندم .بالای تپه های اطراف سن حوزه گردش میرفتم ، کنار دریا قدم می زدم و از همه مهمتر اجازه داشتم ته ظرف های غذا را لیس بزنم. خلاصه همه چیز به کامم بود که یکباره ورق برگشت.



سه ماه قبل خانواده ام یک سگ لاغر گنده و عجیب و غریب که مثل برف سفید بود را به خانه آوردند. آنها معتقد بودند این سگ از نژاد هاسکی است اما به نظر من او بیشتر به یک بچه خرس قطبی شبیه بود. روزهای اول سر به سرش گذاشتم تا باهاش بازی کنم، اما او اهل بازی که نبود هیچ من را گازهم می گرفت. ازاین کار حسابی جا خورده بودم، اما خوب فکر می کردم او به زودی خواهد رفت . برای همین زیاد به دل نمی گرفتم. مدتی بعد فهمیدم این خانم سگه نابیناست. به همین دلیل من هم بیشتر سر به سرش می گذاشتم و او هم بیشتر تلافی در می آورد، اما بلاخره موفق شدم او را از لاکش در بیاورم.بعدا متوجه شدم این خانم سگه از خیابان های خطرناک ایران به وسیله موسسه وفا پیدا شده و برای معالجه چشمهایش به این جا فرستاده شده است و خانواده من سرپرستی او را در طی این مدت به عهده گرفته اند.ماجرا از این قرار شد که دکترها نتوانستند کاری برای چشم هایش انجام دهند و خانواده من تصمیم گرفتند او را پیش خودشان نگه دارند.




آنها اسم او را هاله گذاشتند. حالا هر جا می روم با بو و صدا من را پیدا می کند .هیچ خلوتی برایم باقی نمانده اما حسابی با هم دوست شده ایم و مدام با هم بازی می کنیم. به مرور من قانون های خانه را به او یاد دادم. حتی اینکه با هم ته بشقاب ها را لیس بزنیم.فقط من هیچ وقت اجازه نداشتم برای لقمه دلگی بکنم، اما او همیشه زیر میز غذا دراز می کشد تا هرچه به زمین می ریزد را بخورد. کاری که همیشه من را از آن منع میکردند و این کمی حرص من را در می آورد. حداقل به او یاد دادم که به ظرف غذای من کاری نداشته باشد و فقط از ظرف غذای خودش بخورد.او حالا پنج کیلو وزن اضافه کرده است و حسابی خوشگل شده است. به طرز شگفت انگیزی او جای مبلمان خانه و چم و خم آنها را یاد گرفته است. چندی پیش خانواده ام یک کاناپه جدید خریدند و این باعث شد هاله چند بارسرش به آن بخورد تا بلاخره جای آن را یاد بگیرد.




او خیلی خوشحال است. حالا حتی با هم روی یک تشک می خوابیم هر چند که او بیشتر جا را می گیرد. ما با هم پیاده روی می کنیم و من به خودم می بالم که نقش چشمهای او را بازی می کنم و اینکه بیرون از خانه او را همراهی می کنم.من از داشتن این همدم جدید خیلی خوشحالم و از موسسه وفا و بقیه دوستان از جمله خانم فرح روان ، به خاطر آوردن او به اینجا نهایت تشکر را دارم.

امیدوارم آنها به این کار خوبشان ادامه دهند و بتوانند بقیه سگ های محتاج به کمک را به اینجا بیاورند.
ارادتمند شما
دراگون
ژانویه 28, 2017
خانواده لوستلت و بیگلی، ۱۷ مهر ۱۳۹۳، بکرسفیلد، کالیفرنیا

روزی که قرار بود با لیدی -توتک- آشنا بشویم سگ دیگرمان بلیز را هم با خودمان بردیم تا آنها هم با هم آشنا شوند. بلیز چندان به سگهای دیگر روی خوش نشان نمی دهد به این جهت می خواستم مطمئن شوم که او آمادگی پذیرفتن یک سگ دیگر که قرار بود همبازی و خواهرش بشود را دارد.




آن روز ما با هم به پیاده روی رفتیم .از همان جا آنها با هم اخت شدند و این دوستی بعدا در خانه هم ادامه یافت ، خیلی طبیعی آنها با هم در حیاط می دویدند و بازی می کردند.آن روز لیدی به عنوان یک توله سگ زیادی آرام به نظر می رسید. این موضوع من را حسابی شگفت زده کرد. این دقیقا همان چیزی بود که من دنبالش بودم. من تصمیمم را گرفتم و او را قبول کردم.مدارک را امضا کردم . دو روز بعد او را به خانه آوردیم.بعدها فهمیدم در آن روز ملاقات به لیدی قرص ضد تهوع داده بودند تا در ماشین دچار مشکل نشود و همین باعث شده بود او آنقدر آرام به نظر برسد.




ما خیلی زود فهمیدیم که او یک توله سگ درست و حسابی است. جویدن ، سوراخ کندن، بازی کردن و هر کاری که فکرش را بکنید از او بر می آمد. بعضی اوقات کفرم از اینهمه شیطنت در می آمد مخصوصا این که خانه مان نو بود و من و پدر و مادرم با دست خودمان کلی گل و گیاه در حیاطمان کاشته بودیم .لیدی کل باغچه را کند، گلها را در آورد و خورد! بعد از آن هم با پاهای گلی به داخل خانه دوید. من از آوردن او داشتم پشیمان می شدم اما او چنان شیرین بود و چنان بلیز عاشق او بود که حتی نمی توانستم به بر گرداندن او فکر کنم.




ما وقت زیادی صرف تربیت او کردیم و امروز از نتیجه زحماتم بسیار راضی هستم.تربیت کردن او کار لذت بخشی بود چرا که به طرز شگفت انگیزی باهوش استاو خیلی بیشتر از یک حیوان خانگی برایمان عزیز است. او حالا فقط وقتی کسی بالای سرش نباشد و یا برای مدت طولانی تنها گذاشته شود شروع به جویدن و کندن می کند. هر چه می گذرد او شیرین تر می شود.


لیدی عاشق اینست که توی تخت و کنار آدم بخوابد و با زبانش پای آدم را ماساژ بدهد.او عاشق بازی و کشتی گرفتن با بلیز است. او دوست دارد دنبال توپ بدود . او عاشق اسباب بازی هایش و از همه بیشتر عاشق وقت شام است. از همه بیشتر از پارک سگها خوشش می آید. او با همه سگها بازی می کند، کوچک ، بزرگ . هیچ فرقی نمی کند. او همه آنها را دوست دارد آنها هم همینطور..لیدی باگ ( کفش دوزک) شادی بسیاری به زندگی ما آورده است و ما از اینکه او را به خانه آورده ایم بسیار خوشحالیم
ژانویه 28, 2017
خانواده روانبخش – بهمن ۱۳۹۱ -سن حوزه، کالیفرنیا

سلام من پتو هستم ،یک سگ استثنائی ! زیبا و انقدر باهوش که از فرصتهای زندگی بهترین بهره رو ببرم. راستش تمام اتفاقاتی که افتادو خودم برنامه ریزی کردم.



پس از اینکه بخت و اقبال فرصت ترک سرزمین مادری ، پناهگاه وفا و داشتن اینده ای بهتر در امریکارو نصیبم کرد. بهترین خونه ای که یه سگ می تونست داشته باشه رو انتخاب کردم. منزل فرح روان خانمی که قرار بود ازم مراقبت کنه، به محض دیدنش فهمیدم که می خوام زندگیمو در کنارش بگذرونم. باید بگم برای به دست آوردن زندگی امروزم خیلی تلاش کردم. مدتی به خانه ای رفتم که سگ بلوند گلدن رتریوری به نام ارسو داشتن، با یک نگاه فهمیدم که دوست پسر مناسبیه ،پس بلافاصله نقش دخترای معصوم و خجالتی و حساس ایرانیو بازی کردم ، ظرف چند هفته ارسو و انسانهائی که باهاش زندگی می کردن (دنیل و جان) عاشق من شدن




پس از نوامبر دوهزارو یازده تا فوریه دو هزارو دوازده باهاشون زندگی کردم. در این مدت فرح و مادر موقتم دنیل برنامۀ خیریه ای ترتیب دادن و برای عمل ( تی پی ال او) ئی که در پیش داشتم پول جمع کردن. مردم زیادی آمدن و پول زیادی جمع شد. و من خوشحال و سپاسگزار بودم. پول جمع شده صرف عمل من و کمک به سگ های دیگه شد.حالا دیگه وقتش بود خونۀ همیشگیمو انتخاب کنم، زیبائی غیرعادیم سبب شد خواستگاران زیادی داشته باشم ،اما هیچ کدومشون نمی تونستن به من احساس امنیت بدن و اعتمادمو جلب کنن. هر وقت کسی منو به خونش می برد پارس می کردم و اجازه نمی دادم بغلم کنه و به خونۀ فرح برمی گشتم.




بعد از چند سفر ناموفق و بازگشت به خونه، فرح از واگذار کردن من منصرف شد و تصمیم گرفت منو نگه داره. به مرور زمان ،کم کم اونجارو خونۀ خودم دونستم و هر روز بیشتر به فرح اعتماد کردم.دو سال از اون روز گذشته ، حالا ما جدائی ناپذیر هستیم ، خیلی از زندگیم راضی هستم.




مثل ملکه ها غذا می خورم ، با ماشین یا پیاده به دیدار سگ های دیگه می رم و هر روز گردش می کنم. حتی به فرح اجازه می دم نازم کنه. می دونم که از این پس به خوبی و خوشی زندگی می کنم .پتو
ژانویه 28, 2017
خانواده محمدی، ۴ تیر ۱۳۹۳، یوته بوری – سوئد

الان هشت ماهه که دخترمون شالیزار، اینجا پیش ما در سوئد زندگی میکنه. اصلا کار راحتی نیست که عشقی رو که آدم به اولین حیوان خونگیش داره رو بشه توصیف کرد ولی ما سعیمون رو میکنیم. قصه ما از روزی شروع شد که پدر و مادر من در سپتامبر ۲۰۱۳ از پناهگاه وفا بازدید کردند. به محض باز شدن در، سگی به سرعت برق و باد به سمتشون دوید.



واقعا شالیزار چابکترین سگی هست که ما تا به حال دیدیم. خلاصه عشق در اولین نگاه کار خودشو کرد و پدر و مادر من تصمیم گرفتند که شالیزار رو با خودشون به سوئد بیارن.به خاطر قوانین سخت دولت سوئد برای آوردن سگ از خارج از اتحادیه اروپا، انجام مراحل اداری مدتی طول کشید ولی بالاخره بعد از ۹ ماه، شالیزار در ماه جون ۲۰۱۴ وارد سوئد شد.




خانوم شالیزار که با اسم های دیگری مثل شالی، دخترم، خوشگل خانوم صدا میشه، هشت ماهه که به روال عادی زندگیش در اینجا، که ما از دیدنش لذت می بریم، حسابی عادت کرده و حتی همه راههای مختلفی که موقع قدم زدن انتخاب میکنیم رو خوب بلده.




شالی عاشق قدم زدنهای ما در اطراف خونه هست. همیشه وقتی ۲۰ متر به خونه راه داریم، ما قلادشو باز میکنیم و او به سرعت به سمت خونه میدوه و مشغول بازی در حیاط میشه. او همچنین عاشق بازی کردن در برف هست..او عاشق استخوانهای که بهش میدیم و اسباب بازی هاش از جمله خوک سوت سوتیش هست و برای مرغی که ما براش به عنوان جایزه آماده میکنیم از خوشحالی دیوونه میشه!همه همسایهها به خوبی شالی رو می شناسند و هر کسی وقتی قصه زندگیشو میشنوه و رفتار و قیافه خوشگلشو میبینه، از تعجب انگشت به دهان میشه.هر وقت سگ دیگهای بهش وق وق میکنه، با قیافه با مزهای نگاشون میکنه انگار که داره میگه: “من از هشتگرد اومدم، جایی که با صدها سگ دیگه زندگی میکردم پس فکر نکنین که وق وق شما برای من کوچکترین ترسی ایجاد میکنه”.


او مهربونترین، با هوشترین، مؤدبترین و بهترین سگ دنیاست و کلمات از بیان اینکه ما چقدر عاشقش هستیم، قاصرند. همیشه وقتی که از مدرسه یا کار به خونه میایم، او به سمتمون میدوه و با عشق شروع به لیس زدن صورت و دستهامون میکنه و قند در دل ما از این همه عشق، آب میشه!پناهگاه وفا یک تیکه کوچیک از بهشت هست. عشق و علاقهئ که داوطلبین این پناهگاه دارند بی نظیره و اگر به خاطر زحمات بسیار زیاد این داوطلبین نبود، ما نمیتونستیم دخترمونو اینجا بیاریم.

از همه داوطلبین وفا برای حمایت از ما و عشقشون به حیوانات ممنونیم.ما همچنین میخواهیم از فرح روان که همیشه به ما کمک کرده، سوال هامون رو جواب داده و حتی وقتی که سوئد بود، به ما سر زد تشکر کنیم.

همینطور از فرح آذری به خاطر لطفی که به ما داشت و وقت زیادی که برای ما گذشت و کارهای اداری و ویزیتهای دامپزشک در ایران رو انجام داد بی نهایت سپاسگزاریم.
با عشق،حمید، زهرا، شیرین، نیوشا و البته شالیزار خانوم
Source: شالیزار