ژانویه 29, 2017
خانم استفنی جیمز ـ دوم آذر ۱۳۹۰ – والهو، کالیفرنیا

در٢٣ نوامبر٢٠١١، من یاشا رو آوردم تا در تعطیلات عید شكرگزارى ازش نگهدارى كنم. در ٢٤ نوامبر (روز عید) تصمیم گرفتم براى همیشه نگهش دارم. اون توله سگ گرد و قلمبه و بامزه ایه. من اسمشو تغییر دادم به “ایندیانا” (مثل ایندیانا جونز) چون همین دوره كوتاه زندگیش پر از ماجراهاى جالب بوده. پدر و مادر من كه از طرف من نوه اى ندارند، اونو به عنوان نوه شون میدونن!



از اونجایی كه من تمام وقت كار می كنم، ایندى رو روز ها میذارم محل نگهدارى سگها كه بتونه در طول روز بازى كنه و با سگهاى دیگه معاشرت كنه و دوست بشه. اونجا خیلى جاى جالبیه و ایندى روزهایى كه باید بره اونجا خیلى هیجانزدس.
ما در كلاس آموزش براى توله ها ثبت نام كردیم، بنابراین ایندى میتونه آداب اولیه رو یاد بگیره. انگیزه زیادى براى غذا نشون میده و راحت تربیت میشه! حاضره براى گرفتن یه دونه شیرینى هر كارى بكنه. من واقعاً سگى بهتر از این نمی تونستم بخوام. و اون ٢هفته دیگه فارغ التحصیل میشه!


ایندى با گربه سیامى ٢ ساله من “دكستر” خیلى سریع دوست شد. اونا خیلى دوست دارن با هم بازى كنن و از سروكله هم بالا برن. تماشا كردنشون خیلى جالبه كه البته معمولاً دكستر مسابقه رو میبره. اون گربه سرسختیه.
داشتن ایندیانا لذت بزرگیه. خیلى بامزه از پشت قر میده وقتى هیجانزده میشه و دوست داره به طرف هر كسى بره و محبت بگیره. خیلى دوست داره دنبال توپ تنیس بدوه، بازى طناب كشى كنه و در زیر آب آبپاش باغچه بازى كنه. اخیراً بردمش ساحل و خیلى بهش خوش می گذشت وقتى با موجها بازى می كرد و تو شن ها گودال درست می كرد! تو خونه دوست داره پتوها و بالشهاى نرم رو از رو تخت یا كاناپه بكشه و بیاره رو زمین و طورى خودشو به اونا بمالونه انگار دارن نوازشش می كنن.




خیلى این اتفاق جور در اومد كه من ایندیانا رو در روز عید شكرگزارى گرفتم، چون از این بیشتر نمی تونستم شكرگزار باشم در قبال كسانیكه كمك كردند تا یاشاى عزیز رو بیارن اینجا. اون یه توله سگ بامزه بود و داره بزرگ میشه تا بشه یه سگ فوق العاده. شما همگى كمك كردین تا براش یك زندگى بهتر بسازین، و من قول میدم كه به بهترین نحو انجامش بدم.
با تشكر و عشق زیاد
استفنی و ایندیانا – یاشا
ژانویه 29, 2017
خانم و آقای آرچر-19 دی ۱۳۹۰- آمریکا

وقتی اُپال 8 ژانویه 2012 اومد پیشمون تا با ما زندگی کنه، دختر خیلی خجالتی بود. بعد از یکماه اون خیلی خوب خودشو با برنامه های ما و کارهای روزانه وفق داد. هیچی بهتر از زندگی با دو تا رفیق پیر بازنشسته نیست. اپال روزش رو با یه کش و قوس حسابی به بدنش شروع می کنه و میره تا یه دوری اطراف بزنه.


بعد میاد تا منو در حال غذا دادن به گلدفیش ها تماشا کنه. سرشو به یه طرف خم می کنه و ماهی ها رو که دسته جمعی دنبال غذا این طرف و اون طرف می رن، نگاه می کنه. بعد نوبت رفتن تا پائین تپه و آوردن روزنامه است. عاشق وقت هایی هستم که خم می شه و دستهاشو جلوش دراز می کنه تا همسرم تام قلاده رو تنش کنه. وقتی کار تام تموم میشه، اپال از سر تا دمشو می لرزونه (هر وقت خیلی هیجان زده می شه، این کار رو می کنه) و بعد آماده رفتن می شه.


تام ، اپال و گربه مون (شستا) با هم از جاده خاکی که به سمت خونه همسایه هامون می ره، پائین می رن، بعد از یه مسیر خاکی دیگه می رن پائین تپه تا برسن به صندوق پستی . وقتی که برمی گردن، همه با هم صبحونه می خوریم.
بعد صبحونه، تام و اپال 1.5 مایل پیاده روی می کنن. اُپال عاشق این پیاده روی هاست و رفتارش با قلاده فوق العاده است. اُپال یه شکارچی درجه یک هم هست. یه وقتهایی لونه موشهای کیسه دار رو با پنجولاش می کنه ، تا حالا چند تایی موش کیسه دار و موش کور شکار کرده. به سنجابها هم خیلی علاقه منده ، اما چون هنوز با قلاده بیرون می ره ، نتونسته یکی از اونا رو بگیره.


عصرها من و اُپال با ماشین میریم دنبال نوه ام ، Amber ، و اونو از مدرسه اش تو Sebastopol بر می داریم. اُپال سواری با ماشین کوچولوی من رو دوست داره چون هم سایزش مناسبه ، هم سوار و پیاده شدنش آسونه. ما Amber رو می رسونیم خونه و معمولا یه سر هم به اونا می زنیم. اُپال با Nova(توله سگ 9 ماهه Amber) و اون یکی سگشون Daisy (که هم سن اُپاله) بازی می کنه. اگه دخترم و نوه ام آخر هفته بیان پیش ما ، سگهاشون رو هم میارن تا با اُپال بازی کنن.
اونا عاشق اینن که دور حیاط بدوند. Nova طرفدار پرو پا قرص توپ بازیه، اُپال هم داره از اون یاد می گیره ، با اینکه تازه این بازی رو شروع کرده اما به خوبی فهمیده چه جوری باید توپ رو بیاره. تازه بازی های دیگه ای هم میکنه. یه اسباب بازی کوچولو داره که هر وقت جای درست رو گاز می گیره ، صداش در میاد. جای این اسباب بازی همیشه کنار تختشه.


هر وقت خونه رو جارو می زنم از اتاق در میره. وقتهایی هم که تو باغچه با شن کش و شلنگ مشغول باغبانی هستم، بی قراری می کنه. می دونم که خاطره بدی از یه باغبان تو ایران داره که از سگها متنفر بوده. من همه سعیمو می کنم که به ترس هاش توجه کنم و واکنش درست نشون بدم. وقتی باید خونه رو جارو کنم، در ورودی رو باز میذارم ، اینجوری می تونه هر وقت خواست بره بیرون. معمولا این موقع ها میره بیرون ، درست جلوی در می شینه و منو تماشا می کنه و وقتی کارم تموم شد برمی گرده تو خونه.
اُپال حسابی مراقب قلمرو مون هست . دور تا دور محوطه گشت می زنه و اگه کسی پیاده یا با دوچرخه از جاده بیاد بالا ، پارس می کنه. ما توی یه منطقه جنگلی دورافتاده زندگی می کنیم که خیلی پر رفت و آمد نیست. بعضی از آخر هفته ها دوچرخه سوارها میان . گاهی تعدادشون به 50 تا 100 تا میرسه. اُپال دم در می ایسته و به پایین جاده زل می زنه و به دوچرخه سوارها پارس می کنه. شبها حس پاسبانی کردنش خیلی بیشتر می شه که البته برای ما خوبه چون می فهمیم کسی اون بیرون تو جاده است. صدای پارس بلندی داره که خیلی تاثیر گزاره . هروقت بهش می گم ” بسه” ، دیگه پارس نمی کنه.

اگه هوا توفانی نباشه ، همگیمون (که شامل پیشی هم میشه ) نزدیکای غروب به یه پیاده روی کوتاه میریم . من متوجه یه تغییر جالب تو چشم های اُپال شدم. اولین باری که دیدمش ، مردمک چشم هاش خیلی کوچیک و بسته بود ، اما حالا بزرگتر و گردتر شده . جالبه. چند روز پیش عین یه ملکه رو تراس پشت خونه نشسته بود و دور و بر قلمرو خودش رو با رضایت و خوشحالی تماشا می کرد.

احساس می کنم اون از اینکه با ما زندگی می کنه، خوشحاله. از طرفی ما هم خوش شانس بودیم که اُپال اومد پیشمون. اون داره دردها و ترس های زندگی گذشته اش رو خیلی سریع پشت سر می ذاره که این فوق العاده است. من واقعا خوشحالم که آدمهای مهربون و خوبی تو ایران و پناهگاه وفا هستن که با کمکهاشون باعث شدن این اتفاق خوب بیفته و اپال الان پیش ما باشه. از صمیم قلب از همگیتون ممنونم.
ارادتمندJamie Archer


پانوشت:من چند تا عکس هم از خونه جدید اُپال براتون فرستادم تا جایی رو که زندگی می کنه ببینین، فکر می کنم یه کم با خونه های قبلیش فرق می کنه.
ژانویه 29, 2017
آماندا و جیسون ریناارت ، ۲۳ آبان ۱۳۹۰ – انتاریو ، کانادا

سلام دوستان من کُپُلم؛
من خیلی خوشحالم که اینجا پیش خانواده جدیدم در کانادا زندگی میکنم. اونها اسم منو عوض کردند و صدام می کنند “پولو” ، چون توی یک سفر به ونیز با زندگی “مارکوپولو” آشنا شدند و فکر می کنند که من هم مثل “مارکوپولو” دنیا را گشته ام. من در نوامبر به پدر، مادر و برادر بزرگم که اسمش “خرسی” هست پیوستم.


از دنیا رفتن سگ قبلی خانواده که یک فرشته کوچک به اسم “مکّی” بود ، باعث شد که من زندگی جدیدم را با خانواده عزیزم شروع کنم. آنها من را “امید” زندگیشان می دانند و من به خاطر عشقی که بهشان دارم مثل رادار گوشهام همیشه تیزه و مراقبم که اتفاقی برایشان نیفتد. برادر بزرگم “خرسی” داره یواش یواش عادت میکنه به داشتن یک خواهر بازیگوش مثل من. ما خیلی دوست داریم که با هم بدویم.



هفته قبل، پدر و مادرم من را بردند به محل مورد علاقه برادرم “خرسی” . یک مزرعه بزرگ با یک استخر آب بزرگ در وسطش. من زودی پریدم توش ولی وای که چقدر سرد بود. حالا همش منتظرم که زودتر هوا گرم بشه تا من بتونم مثل “خرسی” شنا کنم. خیلی هم خوشحالم که این تابستان ، با خانواده به یک خانه بزرگتری میریم که هم به مزرعه نزدیکتره و هم حیاط بزرگتری داره.


دلم میخواد که از همه اونهایی تشکر کنم که باعث شدند من به خانواده جدیدم برسم . مامانم چند تا از عکس های من را توی این نامه گذاشته و به زودی عکس های شنای من در استخر را برایتان می فرسته.

بوسه های فراوان پولو- کپل
ژانویه 29, 2017
ماریان و خانواده – مهر ۱۳۹۰ – انتاریو، کانادا

در یکی از آخرین روزهای ماه اکتبر ۲۰۱۱، من عکس یکی از قشنگترین سگ هایی که در عمرم بهشون برخوردم رو دیدم. با در نظر گرفتن اینکه من تعدادی از کمیاب ترین سگ های عظیم الجثه رو نگهداری کردم میشه فهمید که من با سگ های زیبا غریبه نیستم.

اخیرا بعد از چند سری مشکل که برای چند تا از سگ هام پیش اومد، تصمیم گرفتم که سگ بعدی ام رو از نژاد شپرد انتخاب کنم که کمتر مشکلات ژنتیکی داشته باشه و در تحقیقم به نژاد آنتولیان شپرد برخوردم و دنبال پیدا کردن سگ بعدیم از این نژاد بودم.

اشلی که قشنگترین حالت نگاه رو توی چشماش داره رو پیدا کردم. بعد از کلی تست و آزمایش،۳ روز طول کشیده بود تا اشلی با هواپیما و ماشین به اینجا برسه از اولین باری که دیدمش، فهمیدم که قراره که ما همیشه با هم باشیم، فکر میکنم که خود اشلی هم همینطور فکر کرد.
من همیشه با اشلی راجع به میثم حرف میزنم. میثم بزرگوار ترین و بخشنده ترین صاحب موقت سگی است که مسولیت داشتن سگ را با همه وجود پذیرفته و نشان داده که خوب میداند که سگ ها فقط برای مدت کوتاه و دوران خوشی ما با ما نیستند و ما مسئولیت همیشگی اونها رو داریم. وقتی که میثم نتونست که خودش اشلی را نگه داره، همه تلاشش رو کرد که مطمئن بشه اون بهترین زندگی رو داشته باشه.

اشلی همیشه به شنیدن اسم میثم عکس العمل نشون میده و من میدونم که خیلی دلش برای میثم تنگ شده. اشلی با من (ماریان) و خواهرش، لوسی که از نژاد گلدن برنزه زندگی میکنه.

موقعی که اشلی تازه پیش ما آمده بود، ما سایه صداش می کردیم چون مثل سایه همیشه دنبالمون بود و همیشه از همه چیز می ترسید. حالا دیگه اسمش سترایدر هست و بی اندازه با همه چیز راحته و از هیچی نمی ترسه. سترایدر با اون پاهای بلندش با گام های بلند همه جا میره و مثل یک بز کوهی، شجاعه و همه چی در موردش فوق العاده هست.

من هر روز از صبح تا شب از دیدن چشمای قابل اعتماد ستریدر لذت میبرم . از تیم وفا متشکرم که به ستریدرکمک کردند که پیش من بیاد. من همیشه از اینکه او با ماست، شکرگزار هستم و تا زمانی که خدا بخواهد، مراقب او خواهم بود و میدونم که او هم همیشه مراقب ماست.

ستریدر ، ماریان و لوسی
ژانویه 29, 2017
کریستین و دان، آذر ۱۳۹۰ انتاریو، کانادا

پدر و مادر لوسی طی چند ماه گذشته خیلی خوب باهاش کار کردند. لوسی خیلی اعتماد به نفس پیدا کرده و مثل اوایل ورودش که از خیلی چیزا میترسید نیست.
شاید اونا زیاد اهل نوشتن نباشند، اما از رو صحبتای تلفنی که باهاشون داشتم میشه تشخیص داد که لوسی رو خیلی دوست دارند و خودشونو متعهد میدونند که اونو همیشه شاد و راضی نگه دارند و زندگی خوبی براش فراهم کنند. این یاداشت کوتاهی از مادر مهربان و همیشگی لوسی است.

لوسی خیلی دوست داشتنی و زیباست و مطمئنا یکی از چیزایی که همیشه دلخواهم بوده. وفا، از همه کارایی که برای لوسی انجام دادی ممنونم، همین طور از همه کارایی که داری برای کمک به سگای نیازمند ایرونی انجام میدی! لوسی به خوبی توی خانواده کوچیک ما جا افتاده و ما از رفتارهای عجیب و غریب و فضولیهای خنده دارش کلی لذت میبریم. اون عاشق ماشین سواری و مسافرته و پیاده رویهای طولانی و ماجراجویی رو دوست داره.”
لورین مارشاانت
حمایت حیوانات بلو مون – کانادا


چند خط هم از میثم، دوست و حامی پناهگاه که لاست را نجات داد، و نهایتن با اشلی که سگ پناهگاه بود فرستادش به کانادا :
از زمانی که یادم میاد عاشق حیوانات بودم، به خصوص سگها و همیشه دلم می خواست که یه سگ داشته باشم. اواخر سال 1389 بود که نمی دونم چرا دائم به این مسئله فکر می کردم و بلاخره تصمیم گرفتم که یه سگ بخرم. نژادی که همیشه عاشقش بودم، یه جرمن شپرد اصیل.



خلاصه شروع کردم به جستجو و با دوستم پیش پرورش دهنده های مختلف می رفتیم. یه روز تو راه برگشت بودیم که یکی از دوستام بهم تلفن کرد و گفت که بیا یه سگ اومده توی کوچه. وقتی رسیدم دیدم یه سگ سیاه خوشگله که از ترسش بین ماشین و دیوار پنهان شده. سعی کردیم به یه نحوی بیاریمش بیرون. یه تیکه گوشت آوردیم اما علاقه ای نشون نمی داد. بعد یه زنجیر انداختیم دور گردنش و سعی کردیم با اون بکشیمش بیرون اما مقاومت می کرد و ما هم برای اینکه اذیتش نکنیم اونو به حال خودش رها کردیم و رفتیم خونه. بعد از نیمه شب بود که صدای پارسشو از توی کوچه شنیدم. طوری پارس می کرد که انگار داشت درخواست کمک می کرد.



رفتم بیرون و دیدم باز هم پشت ماشین پنهان شده. سعی کردم با نوازش و حرف زدن باهاش اعتمادشو نسبت به خودم جمع کنم. کمی این کارو کردم و بعد برگشتم خونه تا یه چیزی براش بیارم که بخوره و درو پشت سرم باز گذاشتم. وقتی برگشتم دیدم با تردید به در نزدیک شده و دائما ً این پا اون پا می کنه. بلاخره دلشو به دریا زدو اومد تو منم به محض اینکه پاشو گذاشت تو درو بستم.
فردای اون روز به شهرداری زنگ زدم و ازشون پرسیدم که با این سگا چی کار می کنن؟ اونا هم گفتن که می کشنشون!! روزهای بعد در این فکر بودم که چی کار کنم که همسایه ی عزیزمون، خانم معماریان، بهم گفت که تو می خواستی سگ بگیری و حالا این موجود با پای خودش اومده پیش تو و در واقع به تو پناه آورده. این سگ نیاز به خونه داره و تو باید به جای خریدن یه سگ اینو نگهش داری. خوب منم تصمیم گرفتم نگهش دارم و اسمشو هم گذاشتم “لاست”.

لاست سگ مهربونی بود که عاشق آدما، بازی و تفریح بود مخصوصا ً تعقیب و گزیر. اون تقریبا ً 8 ماه با ما بود. من تصمیم داشتم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم. برای همین تصمیم گرفتم قبل از رفتنم مطمئن بشم که بعد از من زندگی خوبی خواهد داشت. این شد که با کمک وفا او و خواهرش اشلی راهی کانادا شدن تا اونجا زندگی ای که لیاقتشو داشتن و تو ایران نمی تونستن داشته باشن رو به دست بیارن.

حالا که می دونم اون به چیزی که استحقاقشو داشت رسیده خیلی خوشحالم و خوشحالم که تونستم وظیفه و مسئولیتی که در قبالش داشتم رو به خوبی انجام بدم. از تیم وفا و تمام کسانی که در این راه کمک کردن بی اندازه سپاسگزارم. برای لاست و خانواده ی عزیزش آرزوی زندگی طولانی و سرشار از شادی دارم و امیدوارم که یه روز دوباره ببینمش.
میثم
ژانویه 29, 2017
بریتانی و الی – 23فروردین ۱۳۹۱ – سیاتل، آمریکا

سلام بچه ها. اسم من کرا، قبلا آیدا بود.
الان دارم از اولین سفری که با خونواده رفتم، براتون می نویسم. داریم می ریم ایالت کلرادو که خونواده الی و دختر خاله جدیدمو ببینیم . درسته که گاهی بی تابی می کنم ولی همیشه آماده ماجراجویی هستم.



عاشق اینم که با خونواده ام تو سیاتل زندگی کنم. از یه طرف دلم برای بقیه سگهایی که تو خونه موقت باهاشون زندگی می کردم، تنگ شده ، (ما اونجا یه زمین بزرگ هم برای بازی داشتیم) ، اما از طرف دیگه دلم می خواد همه فقط به من توجه کنن. پدر موقتم کلی رفتارهای قشنگ بهم یاد داده . الان هم دارم تمرین می کنم تا موقع ترس، واکنش هام آرومتر باشه. تازگیها دارم با قلاده پیاده روی می کنم و یاد می گیرم که از آدمها و سگ هایی که تو محل می بینم، نترسم. پارک سگها رو برای این دوست دارم که توش میتونم بدون قلاده بازی کنم و خوش بگذرونم. من سریع ترین و مهربون ترین سگ این دور و ور هستم. خوب بلدم به ظاهرم برسم ، واسه همین کلی از سگها دنبال منن. تازه اینجا یه ساحل هم واسه سگها داره! بالاخره یه روزی اونجا شنا می کنم، ولی الان همین که تنی به آب بزنمو شکمم خیس شه ، برام کافیه.

من اینقدر سگ خوشگلی هستم که عمرا اگه لنگه مو پیدا کنی! مامان بابام مطمئنن که من میکس Corgi ، سگ گله و یه نژاد دیگه ام. چون من بانمک ترین و تا شو ترین (انعطاف پذیر ترین) گوشها رو دارم، تازه دمم هم مثه پر می مونه (که البته این ویژگیم به دوستام تو پناهگاه وفا کشیده)



یه ویژگی خیلی خاص من اینه که عاشق سبزیجاتم! کلم قرمز خام یکی از خوراکی های مورد علاقمه. اصلن خدا منو واسه زندگی تو شهر سیاتل ساخته
سرگرمی های من دویدن، جویدن شاخ گوزن، بازی با جغجغه هامو سر به هوا بودن تا حد ممکنه (یه وقتهایی با رختخوابم هم کشتی می گیرم!) ، و بو کردن همه چیز(این یکی رو داشت یادم می رفت.)

آدم های دور و برم ، بهترین دوستای منن، اما من یه میلیون تا دوست خوب دیگه هم دارم! اولش جلو غریبه ها یه کم عصبی می شم ، اما چند دقیقه ای که بگذره دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرمو سر تا پاشون رو لیس نزنم! یه جورایی کشته مرده دوستم Andrew هستم که یه آدم به تمام معناست ؛ اما یه خانمی قبل از من قاپشو دزدیده؟

من از یه دوره آموزشی با نمرات عالی فارغ التحصیل شدم. هر روز هم کلی چیزهای جدید یاد می گیرم. کاری هم که تازگی یاد گرفتم و خیلی دوست دارم با ” پنجه دست دادنه”.
من کلی سفر کردم تا بالاخره خونواده ام رو پیدا کردم و جا داره اینجا از همه اونهایی که به من در این راه کمک کردن ، تشکر کنم.