رزا با بچه های شیرین و تپل اش کنار یک جاده زندگی می کرد. شاید به امید این که رهگذران غذایی به سویشان پرتاب کنند و شاید برای این که از اذیت و آزار مردم دور باشد. شاید هم فکر می کرد اینجا دیگر کسی بچه هایش را نمی دزدد و به آنها دست درازی نمی کند، اما همه فکرهایش غلط بود؛ همیشه گرسنه بود و مردم جلوی چشمش توله هایش را با خود می بردند و او هیچ کاری از دستش برنمی آمد.

همانجا بود که تصادف کرد و پاهای عقبش از کار افتاد. حالا او مانده بود و دو تا از بچه هایش.

وقتی رزا به پناهگاه آمد چنان درمانده و ضعیف بود که نه تنها توانایی شیر دادن به توله هایش را نداشت، بلکه خود نیز برای غذا خوردن نیازمند کمک بود. رزا علاوه بر آسیبی که دیده بود زخمی عفونی هم روی کفل اش داشت. این زخم با این که کنترل شده ولی هنوز به طور کامل خوب نشده است.

مدتی بعد از انتقال رزا به پناهگاه به یاری انسان های مهربانی که داستان رزا را خوانده بودند صندلی چرخداری برای او تهیه شد که با آن بتواند به دیدن بچه هایش برود و به گوشه و کنار پناهگاه سرک بکشد.

رزا گاهی روی پاهای عقبش می ایستد و قطع نخاع کامل نیست و به تشخیص دکتر برای درمان زخمش که علت داخلی دارد باید تحت عمل جراحی قرار گیرد.

این موارد به اضافه ی شرایط سخت پناهگاه برای سگ های معلول، مسئولان پناهگاه را بر آن داشت که با آسایشگاه حیوانات معلول هوم فور لایف در آمریکا تماس گرفته و برای رزا پذیرش بگیرند.

رزا در ماه جولای 2018 با همراهی نفس، سگ معلول دیگری از پناهگاه وفای قزوین، راهی آسایشگاه هوم فور لایف شد تا تحت درمان قرار بگیرد و در شرایط بهتری زندگی کند.

انسان های شریف زیادی در این نجات سهم داشتند. قهرمانان گمنامی که در مقابل درد و رنج حیوانات بی تفاوت باقی نماندند و شجاعانه کمک کردند.

آیا شما هم می خواهید یکی از آنها باشید؟

فاطمه معتمدی

Related Posts

سوشی سوشی وقتی با فک شکسته در جاده ی پناهگاه پیدا شد آنقدر کوچک بود که می شد گفت شاید مدت کوتاهی از شیرخوارگی اش می گذرد. آیا بچه ها او را از مادرش دزدیده ...
کاناپه کاناپه کوچک بود که به پناهگاه آمد و تا آخر عمر در پناهگاه زندگی کرد. پناهگاه پر بود از سگ های بزرگ و کاناپه از آنها می ترسید. به همین علت همیشه ته یکی...
رها نزدیک شدن عید و بهار حتی در آن روستای کوچک اطراف ابهر هم حس می شد. چندین روز بود که صدای ترقه قطع نمی شد. بچه ها دسته دسته دور هم جمع می شدند و گوگ...
فرانکی سه ماهه بود و خیلی مریض... جرب وحشتناکی داشت و همیشه گرسنه بود. مردم از کنارش بی توجه می گذشتند و کسی به فکر کمک به او نبود. تا این که در یکی ا...
Share This