0 Items

من نانا هستم، یک دختر باهوش و زیبا. وقتی به من نگاه میکنید، شاید فکر کنین که من فقط یک سگ هستم، باید به همگی بگم که اشتباه میکنید من یک پرنده تمام عیار هم هستم. میتونم حسابی رو هوا بپرم. البته وقتی که روی دیوار گربه ببینم که تلاش میکنم بیشتر هم بپرم.من توی پناهگاه که بودم مدام به سگهایی که روی پشت بام با بیخیالی تمام راه میرفتن، واق میزدم

و به سمتشون میپریدم. همونجا بود که حسابی تمرین کردم تا بتونم رکورد پرش ارتفاعم رو بهتر کنم.

من و “هاسکی” برادر مهربونم، هر دو در یک روز، شانس بهمون رو نشون داد و هر دو برگزیده شدیم تا بریم پیش یه خانواده مهربون.آقای عارفی مهربون هر دوی ما رو انتخاب کرد و هر دو رفتیم به یه خونه خوب در دل یک باغ سرسبز و زیبا.ما وقتهایی که برای خانواده مون مهمونی میاد، میریم حیاط پشتی، که اتفاقا خیلی دنج و با صفاست، اونجا دوتایی کلی استراحت میکنیم و با هم دیگه خلوت می کنیم.

من و “هاسکی” دوستای خیلی خوبی برای “رادین” کوچولو شدیم و هر سه تایی هر روز کلی با هم بازی میکنیم و خوش میگذرونیم. گاهی هم برای پیاده روی بیرون میریم.من و هاسکی تا به حال چند بار هم برای دیدن دوستامون اومدیم پناهگاه، یه چند ساعتی با بقیه احوالپرسی کردیم و دوباره برگشتیم.ما روزهای خیلی شادی رو تو خونه زیبا و امن مون میگذرونیم و خیلی اهل خرابکاری نیستیم. میدونیم نباید به گلها و سبزی ها آسیب بزنیم. ما میشنویم که خانواده مون دارن ازمون تعریف میکنند و میگن: نانا و هاسکی بچه های خیلی دانایی هستند، ما هم قند تودلمون آب میشه و دُم زنان میریم به سمتشون که خودمون رو واسه شون لوس کنیم.من و هاسکی برای همه دوستانمون تو وفا آرزوهای خوب داریم و دلمون میخواد اونا هم روزی یک خونه خوب با خانواده مهربون پیدا کنند.

 

Related Posts

داستان خوشبخت شدن زیکو سال 98 بود که مردی تماس گرفت و گفت پسرم سگی آورده ولی خیلی او را اذیت می کند و ما دلمان برای سگ می سوزد. با توصیه های ما پدر توانست پسر را راضی کند تا...
جک جک اواخر بهار سال ۱۳۹۵ به پناهگاه آمد. او توله‌ای حدود دو ماهه، لاغر و ضعیف بود. در ماه‌های اول بیمار بود و به او دارو می دادیم و حتا گاهی سرم وصل می ...
لوتوس: زیبایی، امید و پایان خوش... اواخر بهار 1403 بود که این سگ زیبا رو  توی بیابون های اطراف با چند تا توله پیدا کردن. ظاهرا معلوم نبود که توله ها مال خودش باشه. اومد پناهگاه و ساکن م...
لکسی روزی که آیدا و پدرش آقای لطیفی به وفا آمدند، "لکسی" تمام هنرش را به کار برد تا آیدا او را برای بردن برگزیند، لکسی این دختر زیبا در همان مدت کوتاه به ق...
Share This