خانواده غفوری – ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ – هارلینگن تگزاس

اسم من ” زیبا” ست . من یه ایرانی-آمریکایی (اهل تگزاس) هستم.در ایران به دنیا اومدم و همونطور که از اسمم پیداست، دختر خیلی قشنگی بودم. متاسفانه وقتی خیلی کوچولو بودم، یه  آدم بدجنس منو بدجوری کتک زد و لگنم شکست. اما” هنگامه” که یه فرشته دوست داشتنیه و از بچه های پناهگاه “وفا” ست منو پیدا کرد و نجات داد .

ازم مراقبت کرد، منو پیش دامپزشک بر دو با بچه های وفا آشنا کرد. ( واسه اونایی که ممکنه وفا رو نشناسن بگم که: وفا اسم پناهگاهی برای سگهای بی سرپرست  در ایرانه ، در واقع تنها پناهگاه موجود که توسط یه فرشته دیگه به اسم فاطمه معتمدی که زمین اونجا رو  اهدا کرده ، تاسیس شده و بچه های مهربون و متعهد پناهگاه هشتگرد اونجا رو اداره می کنن. ) از همون اول معلوم بود که من دختر خیلی خاصی هستم. به همین دلیل من و دوستم ”  باران ” انتخاب شدیم تا شاید یه خونواده دائمی تو آمریکا پیدا کنیم. متاسفم برای خودم چون اونا باران رو انتخاب کردن ، اما  هی رفیق من واقعا برات خوشحالم))بالاخره یه روز پدر و مادر من هم اومدن دنبالم.   البته اون موقع اونا نمی دونستن که قراره مامان و بابای من بشن(اما من می دونستم) مامان پناهگاه وفا رو می شناخت و کمک های مالی به وفا می کرد. همیشه می گفت اگه در یکی از سفرهاش به ایران گذرش به هشتگرد بیفته ، خیلی دلش می خواد پناهگاهو از نزدیک ببینه.

وقتی مامانو بابام تابستون 2012 میخواستن برن شمال ایران ، سر راه  چشم مامان به تابلوی هشتگرد می افته و از راهنماشون خواهش می کنه که مسیرشونو عوض کنن و بعد از یه سری اتفاقات جالب ، بالاخره سر از پناهگاه در میارن.اونا فقط اومده بودن یه سلامی بکنن و پولو به پناهگاه بدن.  مامان  با خودش فکر کرد چه خوب میشه یکی از این کوچولو ها رو با خودم ببرم.( تا اینجای داستان بابام هنوز روحشم از قضیه خبر نداشت).  واسه همین با دقت مشغول نگاه کردن به ما شد. خیلی سعی کردم توجهشو به خودم جلب کنم . اما با وجود 450 تا سگ دیگه شانس زیادی تو اون گوشه نداشتم. بعد مامانم به اون گوشه ای که من بودم  نزدیکتر شد تا به توله هایی که بی دست و پا بودن (اونایی که دست یا پاشون قطع شده بود) سلام بکنه.وقتش بود که شانسمو امتحان کنم.  شروع کردم به لیس زدن دستش، اینقدر باهاش بازی کردم، اینقدر خودمو تکون دادم و سعی کردم از زیر حصار در رم که دیگه نتونست مقاومت بکنه و به بابابم گفت که میخواد منو به عنوان کادوی تولدش با خودش ببره تگزاس.

بابام از آقای علی ثانی پرسید امکانش هست؟ و  او هم بلافاصله گفت که : معلومه که هست. حتی زیبا می تونه با پرواز خودتون  بیاد. از همون دقیقه فرشته نجات من( آقای ثانی ) دست به کار شد تا با تلفن و ایمیل  مقدمات انتقال سرپرستی منو انجام بده. من خیلی هیجان زده بودم. نمی تونستم باور کنم قراره یه خونواده داشته باشم. ولی ظاهرا انجام مراحل تدارکات نیازمند معجزه بود چون از شانس من ، کل شهر تهران (از جمله همه ادارات دولتی و سازمانها) تعطیل بودن. یه تعطیلی پنج روزه به مناسبت آمادگی برای  نشست سران کشورهای عدم تعهد در تهران.  اینجوری فقط یه روز و نیم تا  قبل  از پرواز مامان  و بابا  برای کارهای اداری وقت داشتیم و سیلی از کارهای انجام نشده در پیش رو بود از جمله مدارک بهداشت، تزریقات و مجوز خروج و سایر مقدمات سفر  مامان اینا باید کاغذ بازی های مربوط به سرپرستی رو انجام میدادن و تاییدیه های لازم رو می گرفتن اونا و خانم فرح روان (فرشته محافظ من) ، مدام از طریق تلفن و ایمیل در تماس بودن و پیشرفت کار رو دنبال می کردن.من به شدت مضطرب بودم ولی بالاخره با فداکاری همه، معجزه  اتفاق افتاد و من راهی فرودگاه شدم.

الان که فکرشو می کنم می بینم انگار این سفر جزئی از سرنوشتم بوده و خیلی ها تو این مسیر بهم کمک کردن تا این اتفاق بیفته. خیلی راحت از گیت فرودگاه امام رد شدم. توتوقف بین پرواز در آمستردام (به عنوان مهمون افتخاری پروازKLM به هتل حیوانات رفتم واسه دستشویی و آب خوردن و تعویض قفس ( با یه قفس جدید خیلی بزرگتر که روزنامه هم داشت ) تازه همش هم مجانی!  وقتی رسیدیم تگزاس ،  چون امکان ورود سگ به پرواز های داخلی  نبود مامان  یه ماشین کرایه کرد و ما  7 ساعت از هوستون تا خونه رانندگی کردیم. شب اول ، مامان داداشی و خواهرمو به یه پناهگاه حیوانات فرستاد تا من هم یه استراحتی بکنم هم با محیط آشنا شم. روز بعد ، پریدیم تو ماشین و رفتیم دنبال داداشو خواهرم. اونا فکر می کردن منم یکی از مهمونای پناهگاه هستم و فکر کردن خیلی خوش می گذره اگه یه کم با من بازی کنن و رفیق شن.  (… ولی راستشو بخواین به نظر  خواهرم هیشکی اونقدر سرگرم کننده و جذاب نیست که  بخواد باهاش رفیق شه و اگه اهل شکار نیستین بهتره مزاحم وقتش نشین)از روز دوم دیگه  راه افتادمو خیلی طول نکشید که خودمو با محیط جدید وفق دادم.

در حال حاضر اسم های زیادی دارم. علاوه بر زیبا ، مامانم منو “Smiley, Smelly, Zeebieو زبل صدا می کنه. خواهرم ده برابر این  اسم داره و اینطور که به نظر میاد اسمهای خیلی بیشتری در راهه. مامان بابا خیلی سریع متوجه شدن که من عاشق بیرون و تفریحم ( اما وقتی مامانم آشپزی می کنه زود سرو کله ام تو خونه پیدا می شه) ما کلی زمین داریم و من همیشه مشغول تعقیب انواع پرنده ها و هواپیمای سمپاشی هستم که بالا سرم پرواز می کنه. علاوه بر این عاشق دنبال کردن داداشم هستم و اینکه دم توپولوشو گاز بگیرم.  من موقع شکار سنجاب کمک خوبی واسه خواهرم محسوب می شم چون نقش گروه تجسس رو واسش ایفا می کنم .سر همسایه هایی که با قایق از جلوی خونمون رد می شن داد میزنم و وقتی که خیلی به لبه نزدیک شن بلند تر هم فریاد می زنم. من ضمنا ماهیگیر خیلی خوبی هم هستم ( با اینکه مامانم به بابا لو داده که من از کجا و چطوری گربه ماهی های مرده رو تور می کنم.)علاوه بر فعالیت های خارج از خونه ، از ماشین سواری  و ناز کردن شکمم هم خیلی لذت می برم.

همچنین وقت  شام و وقت خواب رو خیلی دوست دارم.  راستشو بخوای مامانی یه خورشت مخصوص واسه ما درست می کنه و بابا همیشه شاکیه که : بوی شام  ما بچه ها از غذای خودش بهتره. اگه از شام مامان اینا نخوریم، اونوقت خورشت خودمونو می خوریم که یا مرغ داره یا پای مرغ، با سبزیجات و جو/ برنج قهوه ای و لوبیا یا لپه (آخ جونم)

راستشو بخوای، اگه مامان یه وقتهایی بخواد یه کم صرفه جویی کنه، من دست به اعتصاب غذا می زنم و لب به غذای سگ نمی زنم تا وقتی که کیفیت غذا مثه همیشه عالی شه.
البته متاسفانه باید اعلام کنم که داستان به همین قشنگی که براتون تعریف کردم به پایان نمی رسه. یه سری اتفاقات دست به دست هم داد و مامان و بابام تصمیم گرفتن گیاهخوار شن . باور کن شوخی نمی کنم. فکر کن ؛ این همه راه پاشی از ایران بیای این سر دنیا که گیاهخوار شی؟! اما خدا رو چی دیدی؟ شاید اگه یه کم از اون رقص های مخصوص خودم بکنم، هر از گاهی از اون کوفته قلقلی های خوشمزه مامان 
نصیبم شه. کسی چه می دونه؟!

Related Posts

ریپلی (ویولت) ریپلی (ویولت) دنی جانسون و بن سارب - ۲۵ مهر ۱۳۹۴ - سیاتل واشنگتن ریپلی که قبلا اسمش ویولت بود از اکتبر ۲۰۱۵ به خانواده ما پیوست. ما همیشه دلمان می خوا...
اپرا ( اوپال ) خانم و آقای آرچر-19  دی‌ ۱۳۹۰- آمریکا وقتی اُپال 8  ژانویه 2012  اومد پیشمون  تا با ما زندگی کنه، دختر خیلی خجالتی بود. بعد از یکماه اون خیلی خوب خ...
میلو ( لاکی ) آقای رامتین مینویی، ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲، بریجواتر، نیو جرزی قصه میلو ( لاکی ) وقتی‌ شروع شد که برای دیدن مادرم به ایران رفته بودم. به یکی‌ از دوستانم ق...
کاپیتان جک رضا و شریل صفاریان -  ۵ بهمن ۱۳۹۲ـ ساگینا میشیگان آمریکا دوستان عزیز اسم من کاپیتان جک است و قبلا به ناخدا شهرت داشتم؛ و این قصه "خوش سرانجام" زندگ...
Share This