ژانویه 29, 2017
فرید و سیندی یقینی، ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ – اتاوا، کانادا

در یک صبح زیبای بهاری، پدرم با من تماس گرفت و گفت صدای ضجه توله کوچکی، در اطراف خانه شان، حسابی آرامش آنها را برهم زده است. او هر چه به دنبال صاحب آن صدا گشته او را نیافته است، چون او با دیدن آدمها ساکت میشده. از آنجایی که منزل ما نزدیک منزل پدری ام است بلافاصله به تراس طبقه بالا رفتم و هر چه از آن بالا، اطراف را نگاه کردم چیزی ندیدم. بعد از ظهر صدا کاملا قطع شده بود و همه ما فکر کردیم شاید مادرش او را پیدا کرده و با خود برده است. داستان ظاهرا به پایان رسیده بود. همان شب، فریبا (خواهرم) موقع بالا آمدن از پله های محوطه نزدیک خانه شان، توده سیاه رنگی را در گوشه یکی از پله ها می بیند، او فکر می کند یک کلاه پشمی سیاه رنگ که احتمالا دورش انداخته اند را دیده. ولی آن کلاه پشمی، حرکت خیلی ضعیفی از خود نشان می دهد و نظر فریبا به آن جلب می شود و وقتی نزدیک آن توده سیاه شده، توله ای نیمه جان و درهم لولیده ای را یافت که از فرط گرسنگی کاملا بی رمق بود. او تمام روز را برای کمک گرفتن فریاد کشیده بود و دیگر انرژی برایش نمانده بود.

بلافاصله آن توله را بi دست من رساند و من که دیگر با داشتن 7 توله ای که در منزل داشتم یک مادر باتجربه بودم، بلافاصله با سرنگ به او عصاره گوشت خوراندم. او از فرط ناتوانی یارای ایستادن و راه رفتن نداشت و ما پنداشتیم او از ناحیه پا دچار آسیب جدی شده است. او بعد از سه روز و سه شب مراقبت ویژه نیرویش را باز یافت و شروع به راه رفتن کرد.

ما بعد از یک هفته که از سلامت بودنش اطمینان پیدا کردیم او را با بقیه توله ها آشنا کردیم و او از آنجایی که خیلی بازیگوش است اوقات بسیار شادی را با دیگر توله ها گذراند و بعد از دو ماه با بقیه به پناهگاه رفت و… در آنجا شانسش رقم خورد.
افسانه در ابتدا پرنسس پرشیا بسیار ترسو و خجالتی و غیر اجتماعی بود ، اون علاقه ای به برقراری ارتباط با دیگران یا غریبه ها نشون نمی داد، اما بعد از چند ماه اعتماد به نفس خودشو به دست آورد و تبدیل به موجودی اجتماعی شد، البته من و سیندی این تغییرو مدیون اریون، و سگهای همسایه بیلی و مارشال هستیم.


این روزها مارلی ،گربه ای که از پناهگاه حیوانات بی سرپرست به خونۀ ما اومده دوست تازه و صمیمی پرشیاست. باید بگم پرشیا بسیار باهوشه ، تو پارک بدون اینکه از ما دور بشه بدون قلاده راه می ره، وقتی می خواد بره بیرون با چنگ زدن به در توجه دیگرانو جلب می کنه، در صورت لزوم شبها پتورو از روی تخت می کشه تا بیدار شیم و درو براش باز کنیم،از همه مهمتر اینکه سگ پیر خونه اریونو از تنهائی در آورد و اونو تبدیل به توله سگی پرانرژی و بازیگوش کرده.



چند هفته پیش پرشیا از مدرسۀ سگها با نمرات بالا فارغ التحصیل شد، در ضمن اون نگهبانی از خونه رو به شدت جدی میگیره و به هر موجودی که جرات کنه به خونه نزدیک شه پارس می کنه، کوتاه اینکه اون عضو با ارزش و دوست داشتنی خونه ماست.


سیندی و فرید
ژانویه 29, 2017
سوزان آرنت، شهریور ۱۳۹۱ ، سیاتل واشنگتن

سپتامبر ۲۰۱۲، من داوطلبانه در پناهگاه حیوانات پاز در راه بردن سگها کمک میکردم. یه روز یکشنبه عصر، وقتی داشتم سگی رو که راه برده بودم به لونش برمیگردوندم شنیدم یه همکار داوطلب دیگه داره سگی رو که در لونه پهلویی بود با مهربونی تشویق می کنه که بیرون بیاد که کمی راه بره، اما بخت باهاش زیاد یار نبود و سگ رضایت نمیداد. برای همین من تصمیم گرفتم یه امتحانی بکنم. دزدکی نگاهی به داخل قفس انداختم و یه سگ شلتی میکس خیلی عصبی با گوشای دراز و چشمای قهوهای تیره رو دیدم. رفتم تو و و مدتی کنارش نشستم و در حالی که بهشهات داگ تعارف میکردم کم کم بهش نزدیک شدم. میتونستم تشخیص بدم که اون هم خیلی ترسیده و هم در عین حال میخواد مورد محبت قرار بگیره چون گذاشت پاهاشو ناز کنم، بعد هم شکم و سرشو و بالاخره یکی از هات داگارو از رو زانوم برداشت. بعد از یه پیاده روی کوچک و کمی نوازش شکم، من عاشقش شدم چون معلوم بود که علیرغم ترس و خجالت، روحیه لطیف و خلق و خوی شیرینی داره. اون موقع من هیچی راجع به اصلیت اون و این که تازه از یه پرواز بیست ساعته اومده نمیدونستم.




وقتی مدیر پناهگاه گفت از ایران اومده فکر کردم جوک میگه. باورم نمیشد که این همه تلاش شده که اونو برای یافتن یه خونه همیشگی به سیاتل بفرستن. من واقعا شانس آوردم که تونستم چند روز بعد سرپرستی اونو قبول کنم.شبی، در طول این هفت ماه راه درازی رو طی کرده. اون راه رفتن روی لیشو یاد گرفته (بدون این که با دیدن هر ماشین، دوچرخه یا آدمی که رّد میشه خودشو جمع کنه و بشینه)،و همین طور ماشین سواری ( بدون این که خودشو کف ماشین و پشت صندلی قایم کنه)، آسانسور سواری و بالا و پایین رفتن از پله ها، و پارس نکردن به عکس خودش تو آینه رو.




اون عاشق پارک سگ ها، غلت زدن روی چمن، دراز کشیدن توی آب، اسباب بازیهای نرم، نقلهای تشویقی، و از همه بیشتر، اومدن به سر کار با منه. اعتماد به نفس و خوشحالی
اون وقتی توی دفتر کار من میدوه اصلا قابل مقایسه با ترسو بودن روزای اولش نیست.




بهترین دوستای اون در محل کار من پیرس، اولا، و صیدی هستند. اون دوست داره با اونا کشتی بگیره و اسباب بازیاشو با اونا سهیم بشه. اون بشین، بخواب، و خودتو تکون بده رو یاد گرفته. وقتی هم که خیلی هیجانزده باشه با هر دو پنجش این کارو میکنه!



خیلی سپاسگزارم که تو زندگیم اونو دارم. شخصیت شیرین و خنده دار اون، انعطاف پذیری، و شجاعتش در موقعیتهای جدید خیلی الهام بخشه. از همه اونایی که در وفا و پاز به نجات اون، مراقبت و فرستادنش کمک کردن و مارو وارد زندگی همدیگه کردن ممنونم. شبنم عزیز من، دوست همیشگی منه و خونه من تا ابد خونشه، و توی قلب من جا داره.
خدا نگهدار
سوزان
ژانویه 28, 2017
کاترین و کن و بچهها – ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ـ می سی ساگا، کانادا

چشمک یکی از چهار توله مادهای بود که در اوایل تابستان ۱۳۹۰ در حالی که فقط یک ماه از تولدشان میگذشت به پناهگاه آورده شدند. به مسٔولان پناهگاه گفته شد که مادرشان کشته شده ولی معلوم نیست این حرف تا چه حد واقعیت داشته باشد. به هر حال چون آنها خیلی کوچک بودند و محیط پناهگاه برایشان مناسب نبود، خانواده زرین سرپرستی آنها را به عهده گرفتند .

چشمک به همراه سایر خواهرانش چند ماهی آنجا بودند و پس از آنکه کمی بزرگ شدند و واکسن خوردند به پناهگاه منتقل شدند و طولی نکشید که در لیست سگهای آماده واگذاری قرار گرفتند .




چشمک ۱۱ شهریور ۲۰۱۲ به تورنتو وارد شد و پس از چند ماه زندگی در یک خانواده موقت، خانواده دائم خود را یافت و اکنون از زندگی خوبی برخوردار است.




این روزها چشمک ساکن تورنتو شده و روزا علاوه بر حیاط پشت خونه تو بخش های حفاظ دار جنگل و درۀ توش گردش می کنه،اون عاشق توپ و بازی تو برفه، و بازی مورد علاقه اش قایم کردن توپای تنیس تو برفاست. فکر کنم بهار جنگل پر ازتوپ تنیس باشه، چشمک تو خونه هم کلی بازی می کنه و عاشق اینه که شبها و صبح ها بیاد تو تخت بغل ما،در ضمن با همسایه هاو سگهاشون هم حسابی دوست شده، گرچه هنوز از بیرون رفتن می ترسه ولی به زودی به کمک اعضای تازۀ خانوادش بر این ترس هم غلبه می کنه .


این روزها چشمک علاوه برشرکت در مدرسۀ سگها و پیدا کردن دوستای تازه ، یکی از بچه های فامیلو موقع پخش روزنامه همراهی می کنه.چند هفته پس از رسیدن مهتاب و شبتاب خواهرای چشمک از ایران اونا به دیدن چشمک اومدن، و اون که از دیدنشون حسابی خوشحال شده بود همه جای خونۀ تازشو بهشون نشون داد بعدش هم سه تائی کلی بازی کردن.


خلاصه اینکه ،وجود چشمک به خونۀ ما گرمای تازه ای بخشیده و همگی از وجودش غرق لذت هستیم .
ژانویه 28, 2017
بیش از دو ماه از آمدن دبی (مهتاب) به خونۀ ما می گذره، در این دو ماه آنقدر به این دختر شیرین وابسته شدیم که نمی تونیم ازش جدا شیم، اون و جوردی برادر و دوست تازه اش همبازی های خوبی هستن و از فرصت هایی که برای پارس کردن به سگ های همسایه به دست میارن لذت می برن.

وقتی دبی به خونۀ ما اومد سگ ترسوئی بود، از جاروبرقی ، عینک آفتابی، زمین شور و این جور چیزا می ترسید و عاشق این بود که به پشت دراز بکشه تا شکمشو ناز کنیم.



اون یه سگ خوب با شخصیتی خاصه وقتی آشپزی می کنم میاد تو آشپزخونه و کنار پام دراز می کشه، بعضی وقتها هم یه دفعه می پره تو اتاق تا آدمو غافلگیر کنه ،کلا دوست داره همیشه و همه جا در کنارتون باشه ، فکر نکنم کسی پیدا بشه که دوستش نداشته باشه، خوشبختانه این روزا ارومتره و کمتر به سگهایی که از کنار خونه رد میشن پارس می کنه.




دبی عاشق دویدن و بازی کردنه ، و تو هر هوائی از بیرون بودن لذت می بره ، روزهای بارونی و برفی ساعتها زیر بارون این طرف اون طرف می دوئه که البته برای خشک کردنش سه تا حولۀ بزرگ احتیاج داریم.





مطمئنم به زودی داستانهای تازه ای از زندگی با دبی تعریف می کنم، اون زندگی مارو زیباتر کرده ، امیدوارم ما هم به زندگی اون رنگ تازه ای بخشیده باشیم.
ژانویه 28, 2017
پریسا صالحی و برک فینلی – ۱۸ بهمن ۱۳۹۲ – واشنگتن دی سی

آمدن سرف از وفا فقط برای این نبود که سگی داشته باشیم که مصاحب و همراه ما در زندگی باشد، بلکه برای این هم بود که من تکهای از سرزمینی که روزی خانه من بود در کنار داشته باشم. در ضمن، این نوعی مشارکت در تلاشهای خستگی ناپذیر مادرم بود که سعی دارد زندگی سخت تعدادی از حیوانات را در ایران کمی آسانتر کند. او در شرایطی به دست ما رسید که از زندگی شهری میترسید، مخصوصا از ماشینهای آتش نشانی و مردان. آن موقع او ۶ ماهه بود و حالا که در حال نوشتن این سطور هستم او ۱۱ ماه دارد. او قدمهای بلندی برداشته و هنوز هم در حال یادگیری اعتماد به ما و همه آن چیزهایی است که در دنیای اطرافش وجود دارد.او با سگهای زیادی دوست شده، چند دوست مرد هم دارد ( از جمله کسی که او را راه می برد) و زندگی شهری با آنکه هنوز طبیعت دومش نشده اما برایش قابل تحمل است.





او یک دوست اسب دارد و حتی با یک گربه خیابانی هم دوست شده است. او همانطور که یاد میگیرد به ما هم یاد میدهد. درسهای واقعی او بیشتر درباره مصمم بودن است.




اما در حال حاضر او دارد به من یاد می دهد که چطور از لحظاتی که به نظر میرسد من از یاد بردهام که زنده هستم لذت ببرم و برک میگوید که او دارد یاد میگیرد که صبر و مهربانی در دراز مدت نتایج خوبی به بار میآورند.


ما خوشحالیم که او را در زندگیمان داریم و امیدواریم بتوانیم به فراهم کردن یک شروع درخشان برای او ادامه بدهیم

پریسا و برک