ژانویه 29, 2017
خانواده دانهام – ۲۸ مهر ۱۳۸۹ – ونکوور، کانادا

سلام، من بیلی هستم و خانواده دانهام سرپرستی منو قبول کردند. در ۲۰ اکتبر، ۲۰۱۱ من از ایران به ونکوور کانادا پرواز کردم تا با اونا ملاقات کنم. اولش خیلی از همه چی میترسیدم…! دلم نمیخواست از توی قفسم بیام بیرون و وقتی هم که اینکارو کردم با یه عالمه پله رو به رو شدم!

خوشبختانه، خانواده جدید من خیلی صبور بودند و دو روز تمام برای اینکه بتونم تو اتاق اونا بخوابم موقع بالا و پایین رفتن از پلهها منو بغل میکردن. از راه رفتن توی تاریکی هم میترسیدم. دو سه هفته طول کشید تا بفهمم که این صداها و نورهای عجیب و غریب مال ماشین هاست و کمی احساس راحتی کنم و بتونم پشت خونه همسایهها راه برم. حالا میدونم بیرون رفتن و قدم زدن یعنی دیدن سگهای دیگه که بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست دارم. چند تا دوست دارم که هر روز صبح میبینمشون، یکی دوتاشون پیرند و دوست ندارند بازی کنند، اما بقیه شون میذارند دورشون بدوم و باهاشون بازی کنم که این خیلی عالیه! یه جنگل کوچیک پشت خونمون هست که بوهای جالبی داره، مامانم میگه توش خرس، راسو، راکون و خیلی موجودات دیگه هستند…شکر خدا ما فقط چند تا راسو دیدیم که با وجود این که من کنجکاو بودم و می خواستم از نزدیک ببینمشون، مامانم منو سفت کشید به سمت دیگه.


توی خونه دو تا آدم کوچولو هستند که من عاشقشونم. از همه بیشتر به حرف جسیکا گوش میکنم، اون ۴ سالشه و همیشه شکم و گوشای منو ناز میکنه. جاش هی بهم میگه چقد بانمکم و آروم رو سرم میزنه، تازگیام یه کار تازه شروع کرده و به من گوش خوک جایزه میده! اونا یه عالمه اسباب بازیهای تو پر دارند که من توی خونه این و اونور میکشونم. مامانم میگه باید با اسباب بازیهای خودم بازی کنم اما من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و سراغ اسباب بازیهای اونا نرم. من یه فیل تو پر جیغ جیغو دارم و یه جوجه لاستیکی که عاشق بازی پرت کن و بیار با اونا توی حیاط پشتی ام.

بعد از اینکه خوب تشکی رو که خونوادم برام خریده بودند تیکه پاره کردم، اونا فهمیدن که من دوست دارم روی مبل بخوابم. اونا خیلی تلاش کردند جلومو بگیرند، اما من خیلی مصمم بودم و اونا بعد از چند روز بالاخره تسلیم شدند. اینجا گوشه خلوت منه که کمی با بچهها فاصله داره، اما به آشپزخونه دید داره(تا اگه تصادفا غذا بریزه رو زمین) و همین طور به در جلو. تصمیم داشتم روی مبلای دیگم برم اما مامان و بابا از منم مصممتر بودند که نذارن، خوب دیگه، دارم کم کم از این کار قطع امید میکنم.
زندگی اینجا خیلی عالیه، هنوز دو ماه نشده که من اومدم توی این خونواده اما خوب همدیگرو درک میکنیم. اونا دارند با صبوری کارهایی رو که باید یاد بگیرم یادم میدند و منم به سختی تلاش میکنم مقررات خونه و کارای دیگرو هر چه زودتر یاد بگیرم. من فکر میکنم خیلی با هم جوریم! من پسر خوش شانسی هستم.

بیلی
ما هم خونواده خوش شانسی هستیم. بیلی، رفتار ملایم تو با بچهها خیلی بهتر از اونیه که ما از یه توله ۶ ماهه انتظار داشتیم.
با مهر
دب، کریس، جسیکا، و جاش
https://www.youtube.com/watch?v=hE3Xnu53Ts4
ژانویه 29, 2017
خانواده کانیرز – ۸ تیر ۱۳۹۰- سن حوزه ، کالیفرنیا

وقتى نلى اومد پیش ما، مثل یه هاپوى كوچولوى اسباب بازى بود. اون خیلى خودسر و داراى شخصیت خاصى بود! همه رو دوست داشت و دوست داشت باهاشون بازى كنه. اون خیلى خوشگل بود و همه عاشقش بودن. اون از جمله توله سگ هاى خوشبختى بود كه مورد حمایت وفا و حامیانش قرار گرفته بود و ما هم واقعاً از مدتى كه اون باهامون زندگى میكرد لذت بردیم.
من از همسرم خواستم چند جمله اى راجع به نلى بگه، البته اون یه سرى اتفاقات بامزه از توله هاى مختلفى كه در طول یك سال گذشته سرپرستى كرده بودیم و شخصیتهاشون یادش بود ولى میگفت نلى توله مورد علاقه اش بوده، خیلى باهوش و سرشار از زندگى.
آرمینه




مارلی کوچولوی عزیز (که البته آن زمان اسمش “نلی” بود) وقتی که 9 هفته اش بود به خانۀ ما آمد! او یک دختر مصمم و با اراده بود که احتیاج به کمی آموزش داشت. با تشکر از خانم کمالی که به ما یاد داد چگونه مارلی را آموزش دهیم که به فرمان های ما پاسخ دهد. با اجرای روش های خانم کمالی، در مدتی کوتاه ما توانستیم به مارلی کارهایی مثل: آوردن، نشستن، پایین آمدن، گاز نگرفتن و خیلی کارهای دیگر را یاد بدهیم. همچنین، من خودم یاد گرفتم که برای یک سرپرست خوب بودن برای سگ ها، فقط به یک قلب بزرگ و تمایل به یادگیری کمی فوت و فن نیاز است.


مارلی حتی یاد گرفت که به سگ من شازده که به او حسودی می کرد و گاهی با او دوستانه نبود بی اعتنایی کند. من باید اظهار کنم که یکی از تأسف های زندگی ام این است که نتوانستم مارلی را برای همیشه نگهداری کنم. من فکرمی کنم که هوشمندی، شیرین بودن و محبت مارلی می توانست تا حد زیادی زندگی من را بهتر کند. من فقط بسیار خوشحال هستم که یک خانوادۀ شایسته و سزاوار، لذت داشتن مارلی را خواهد داشت. مارلی معلوم شد که بهترین است و همچنین سزاوار بهترین هاست. فرانک جان، از اعتماد شما به من برای نگهداری از یکی از سگ های وفا متشکرم.
فرشته

“مارلی” از طریق یک فرشته به سوی ما آمد… ما در واقع به دنبال سرپرستی دائمی یک تولۀ دیگر از “وفا” بودیم. درست بعد از دیدار خانگی ما “فرح” تلفن کرد و از ما خواهش کرد تا از یک تولۀ دیگر برای آخر هفته نگهداری کنیم. بی درنگ من جواب بله دادم! “مارلی” از آن روز هرگز خانۀ ما را ترک نکرده…ما آن موقع نمی دانستیم که قسمت ما برکت وجود “مارلی” باشد.

“مارلی” روحیۀ لطیفی دارد… گاهی اوقات بازیگوش ولی بسیار لطیف است. او عاشق بازی کردن است، مخصوصاً با پدرش “جیسون”، برادرش “دومینیک” و پسر عمویش “مارسل”. مامانش “زوریدا” و خواهرش “ایمان” عاشق در آغوش گرفتن او هستند. “مارلی” عاشق دویدن است. وقتی که او را برای راه رفتن می بریم و یا وقتی که او به پارک سگ ها می رود، این عشق دویدن آشکار است. وقتی که “مارلی” آزادانه و بی هراس در حال دویدن است، هیچ چیز دیگری برای او اهمیت ندارد… “مارلی” بالآخره در نهایت به جایگاه خود رسیده است…

زورایدا
ژانویه 29, 2017
زوبین موبدشاهی- ۲۷ شهریور ۱۳۹۰- مورگان هیل – کالیفرنیا

ما تابستان پارسال یک عکس و چند خط در مورد جنی در فیسبوک گذاشتیم: جنی یک سگ ماده خیلی مهربون و نگهبان عالی. اونو با جرب وحشتناک آوردن قرنطینه. اولش خیلی میترسید. یک خانم چند روزی تو حمام خونه اش نگه داشته بود ولی دیگه نتونست و دادش به ما .




نمیدونم چه بلایی سر گوشش اومده بود هردو کاملا زخم بودن و فکر نمی کنم از جرب بود. خلاصه بعد از چند روز ترسش ریخت و با راکی بازی میکرد. هر روز شستیمش و لوسیون زدیم که باعث شد خیلی زود جربش خوب بشه، ولی گوشش خیلی طول کشید تا خوب شدن. الان هم بین سگای دیگه تو پناهگاه بازی میکنه ولی من ترجیح میدم یک خونوادهٔ خوب ازش مواظبت کنن چون تشنهٔ محبته و خیلی سختی کشیده.
خانم مهربانی از آمریکا با ما تماس گرفتند و گفتند حاضرند خرج سفر جنی را جور کنند، اگر ما براش یک خانه دائم پیدا کنیم.







همانطور که داشتم تارنمای “وفا” را مشاهده می کردم، فکر می کردم که این حیوانات قرن هاست که با بدبختی زندگی کرده اند. وقتی که از نزدیک و با تأمل عکس ها را نگاه می کردم و مجذوب نگاه های پر از عشق در چشمان یکایک سگ ها می شدم، یک امید تازه ای به من دست داد که احساس کردم با کمک “وفا” زندگی تاریک گذشتۀ شان را می توان در هم شکست.


با یک نگاه، من عاشق “جِنی” شدم. گوش ها و دم او را بریده بودند. او بعد از این همه رنج کشیدن، هنوز نگاهی خیره کننده و جذاب داشت. با چشمانی اشک آلود، ناگهان به یک فکری افتادم که موجب لبخند زدنم شد. “من به جـِنی کمک می کنم که به اینجا بیاید و خانۀ همیشگی را که سزاوارش است پیدا کند.” بسیار سریع هزینۀ سفر جِنی را فراهم کردیم و چند ماه بعد با کمک تیم وفا و فرانک (سرمشق من در حمایت از حیوانات) او را به اینجا آوردیم.

دیگر نه تنها جِنی تنها نیست، بلکه او در میان حامیان خود است. جِنی هرگز من را ندیده، اما می دانم که زندگیش به کلی تغییر کرده. با یک نگاه، یک نفر تصمیم گرفته که به جِنی یک خانۀ گرم و یک بالش نرم برای خوابیدن بدهد. من شنیده ام که زندگی جِنی سرشار از محبت و ماجراجویی شده. من شب های بسیاری در بستر به جِنی فکر می کنم و با خود می گویم که اگر هر کدام از ما یک سگ مثل جِنی را نجات دهیم چه خواهد شد؟! و بعد لبخند می زنم!
دوستت دارم جِنی ـ مرجان
و این هم چند خط از طرف پدر همیشگی جونی:

جنی، که حالا جونی شده، خیلی زود به محیط باز و وسیع اطرافش عادت کرد. او، با زندگی کردن در مزرعه پرورش دام، آدما رو موقع اینطرف اونطرف رفتن و پیاده روی دنبال میکنه و کمکشون میکنه موشای مزرعه رو بگیرند.
هر روز صبح، اون با شور و اشتیاق آهوها رو با هیجان از روی تلّ بازیافت فراری میده. عصرها توی قفسش، در حالیکه در قفس بازه یه چرتی میزنه و دوباره قبل از اینکه چراغا خاموش بشند و همه بخوابند، مثل همیشه، دوباره گشتی میزنه تا شاید دستههای بلدرچین رو غافلگیر کنه و به سمت پایین دره یا بوتههای بلندتر و امن تر کوچشون بده.
در اولین معاینهای که ازش شد دکتر گفت اون یکی از سالمترین سگ هاییه که در عمرش دیده؛ ورزیده، شاد، و خوش بین. به کالیفرنیا خوش آمدی جونی ـ زوبین
ژانویه 29, 2017
سیلیا پلیستر – ۲۸ مهر ۱۳۹۰ – ونکوور کانادا

در ٢٠اكتبر ٢٠١١ من اولین قدم را در سفر به خانه همیشگیم گذاشتم و به همراه برادرم بیلى از ایران راهى ونكوور شدم. چند هفته اول را در جاى خیلى دورى با خانواده موقتیم زندگى كردم. بعد مادر دائمیم اومد دنبالم و من خیلى هیجان زده بودم.


خانواده جدیدم و هركس كه شانس دیدن منو داشت می گفت من موجود خیلى زیبا و شیرینى هستم. تو خونه من دوست دارم تو تختم بخوابم و شیكممو نوازش كنن و بغلم كنن. منو همیشه در حالى پیدا میكنین كه دارم دنبال دوست گربه پشمالوم نیكو می گردم. اون یكى پرسى هم داره سعى میكنه توجه منو به خودش جلب كنه. دیلان ، كوچولوى مورد علاقه من یه همبازى مهربون و كنجكاوه كه من خیلى باهاش با صبورى و آروم رفتار میكنم.



یك حیاط بزرگ دارم كه توش بازى میكنم و یه عالمه از استخونامو اونجا قایم میكنم. خارج از خونه یه پارك مخصوص بازى سگهاست كه من عاشق اونجام. من خیلى اجتماعیم و عاشق اینم كه با همه هاپوها آشنا بشم و باهاشون بازى كنم خصوصاً كوچولوهاشون. من تو دویدن استعدادم فوق العاده هست، من از اسب هاى مسابقه هم سریعترم.


علاقه دیگه من راه باریك به سمت رودخونه ست، كه معمولاً با دوستم بیلى میریم، می غلتیم و حتى می پریم روى علف هاى بلند كنار رودخونه. عادت بد من رفتن سراغ ماهی هاى كنار روده كه همیشه مامانم بعدش باید حمومم كنه. اون نمیفهمه چه چیز اون ماهی هاى بوگندو براى من جالبه!





من دارم در كلاس هاى آموزشى با خانواده ام شركت میكنم، هرچند مامانم عقیده داره كه من خیلى راحت یاد می گیرم چون همیشه همه ازم راضین. از همین یه جلسه اول كلى چیز یاد گرفتم، خصوصاً دستشویى رفتن تو لگن. اوایل دوست نداشتم تو قفسم تنها باشم وقتى مامانم میرفت سر كار ولى الان راحتم. كارهایى مثل “بیا”، “بشین” و “دست بده” را هم یاد گرفتم!
“وفا” از شما متشكریم، به خاطر تلاش زیادتون در آوردن امیلى (لى لى) به زندگى ما. اون سراسر درخشندگى ، عشق و شیرینیه. ما همراه همیشگى بهتر از اون نمی تونستیم بخواهیم.
ژانویه 29, 2017
کلی و بابی درافشار ، ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ – لوس آنجلس، کالیفرنیا

بالاخره نزدیکای اولین سالگرد تولد”نیرو” یا همون ” چارلی، نشستم و شروع کردم به نوشتن داستان اون. به عنوان موسسان New Leash on Life Animal Rescue (پناهگاه سگها تو کالیفرنیا ) ، نامه ها و عکس هایی که خانواده ها برامون می فرستن ، خیلی مهمن (حتی اگه بعد از 8 ماه به دستمون برسن!)


دنیای امداد کوچیکه اما دستهای پرتوانش به داد ناتوانان می رسه…فراتر از منطقه ها و شهرها و ایالات و حتی کشورها. فرانک سرگروه پناهگاه وفا در آمریکا یه همکار داره که عمریه دوست بابی، همسرمه. فرانک با ما تماس گرفت. وقتی مشخصات سگها به دست بابی رسید، متوجه شد که یکی از توله ها مخلوط شپرد بلژیکی است؛ یعنی همون نژادی که همسرم مدتها بود دنبالش می گشت. بابی بهم گفت که می خواد یکی از سگها رو قبول کنه. به عنوان شریکش در گروه نجات و همسرش، هیچ وقت لازم نیست برای قانع کردن من انرژی زیادی صرف کنه تا عضو جدیدی به خونه اضافه شه. سگها به LAX اومدن. چارلی مدام اینور و اون ورو بو می کشید و هنوز تصمیم نگرفته بود در مورد ینگه دنیا باید چه نظری داشته باشه. حتی حاضر نشد تو عکسی که دو تایی با هم گرفتیم جلو دوربین لبخند بزنه. فقط می خواست اینور و اونور وول بزنه و بدوه. طبق تجربه ام فکر می کنم که احتمالا دنبال غذا می گشت که ماموریت همیشگی اون در زندگیه ؛ پیدا کردن غذا ، خوردن غذا و پیدا کردن غذای بیشتر!


انتخاب اسم برای اون کار خیلی سختی بود. من بلافاصله تصمیم گرفتم اسمشو شیطون بذاریم . با اینکه بابی قبول داشت این اسم به رفتارهای شیطنت آمیز اون می خوره اما فکر می کرد که یه اسم موقرانه تر براش مناسبتره. نیرو (به معنی قدرت) به نظر کاملا مناسب بود. پس اون شد “نیرو” ، برادر کایا. کایا که در زبان بومی آمریکا به معنی زیبایی کمیابه( یه توله شیطون و پر رو از نژاد Chocolate Border Collie mix است که شش ماه قبل از نیرو آوردیمش. اون به شدت دنبال یه همبازی پر انرژی مثه خودش می گشت. دو تا برادر دیگرش (Cody & Jack) هر دو 15 ماهه ان و علاقه ای به اینجور سرگرمی ها ندارن . نیرو از وقتی اومد شد رقیب و همبازی اون که تا حالا هم ادامه داره. موقع دویدن و بازی تو حیاط، انرژیشون حسابی با هم هماهنگه. فقط تو خونه است که Kiaha استراحت می کنه در حالیکه نیرو همچنان دنبال غذا یا چیزی برای جویدن می گرده! اگه لنگه جورابی زیر مبل پیدا شه، واقعا بد میشه. چون نیرو پیداش می کنه و چنان مشغول خوردنش می شه که انگار خوشمزه ترین غذاییه که تا حالا دیده. تا حالا چندتایی رو خودم از گلوش در آوردم ، اما متاسفانه یکی دوتایی رو هم قورت داده.


نیرو خیلی زود خودشو با زندگی و کارهای روزمره اش وفق داد. هر روز صبح با من میاد به K9s تا با همه مربی های ما تمرین کنه و یاد بگیره به حرف آدم گوش بده (چه با قلاده چه بدون اون). علاوه براین با سرمربی بدنسازی اونجا هم تمرین می کنه، یک هفته بعد از اومدنش اولین کلاس شنا رو رفت و حالا حسابی به شنا علاقه مند شده ؛ سرعتش تو استخر دو برابر کایا است.
ظرف هشت ماه گذشته سایزش چهار برابر شده، با این وجود هنوز هم اصرار داره بپره رو پام و خودشو تو بغلم جمع کنه. همسرم به کنار، نیرو یکی ار رمانتیک ترین موجوداتیه که تو زندگیم دیدم، اونقدر که حتی آروم آروم و ریز ریز گوشتون رو هم غرق بوسه می کنه. به طرزی باور نکردنی خوش اخلاق و مهربونه و رفتارش با بچه ها فوق العاده است. شاید اولش جثه بزرگ اون کمی بچه ها رو به وحشت بندازه، اما خیلی زود متوجه می شن که با دستورهای خیلی ساده ای می تونن رفتارهای اونو کنترل کنن. نیرو به اونا اجازه می ده دوستش داشته باشن ، بغلش کنن و هر چقدر دلشون می خواد ماچش کنن.

چند ماه قبل ما تقریبا نیرو رو از دست دادیم. یهو دست از همه چی کشید؛ نه چیزی می خورد، نه چیزی می نوشید، نه از جاش بلند می شد. بعد از گذروندن چند روزی در بیمارستان، انجام کلی معاینه و آزمایش و یه خرج حسابی، هیچ تشخیصی داده نشد. جواب تمام آزمایشات منفی بود، اما نیرو تا دم مرگ رفت. بعد یک مرتبه بهتر شد. دامپزشک نتونست به ما بگه بیماریش چی بود و یا چطوری اینقدر معجزه آسا حالش بهتر شد؟ فقط یهو شروع کرد به خوردن! هنوزم معده اش ناراحته اما با تغییر رژیم غذاییش حالش خیلی بهتر شده. حالا دیگه اینجا خونه همیشگیه اونه و نیرو برای همیشه عضوی از خانواده ماست. با اینکه از اون دو تا پسر دیگم خیلی خیلی شیطون تره اما به همون اندازه هم دوست داشتنیه.
کلی و بابی در افشار