0 Items

خانواده ای حیوان دوست که چندان به عقیم سازی باور نداشتند، چند سال پیش ۹ سگ نژاد کوچک رو به دلیل مشکلاتی که با همسایه ها پیش اومده بود، آوردن پناهگاه. ما همه رو عقیم کردیم. چند تاشون واگذار شدن و الان فقط میشل تو پناهگاهه. تدی هم جزو همانها بود.

تدی خوش اخلاق و آرام و ارتباطش با بچه‌ها عالی، اما در چند واگذاری که تدی رفت و برگشت متوجه شدیم تدی محل زندگیش رو خودش انتخاب میکنه و اگر جاش رو دوست نداشته باشه با جیش کردن های عمدی در جاهایی که نباید، کاری میکنه که اونو برگردونن پناهگاه. اون جاهایی هم که دوست نداره متوجه شدیم محیطی با بچه‌های کم سن شیطون و شلوغ در یک خانه کوچک بود. سه بار رفت و برگشت پناهگاه. تو خونه چهارم چند روزی طول کشید تا تدی تصمیم نهاییشو بگیره که آیا اونجارو دوست داره یا نه! نه کار اشتباهی میکرد نه روال درست رو انجام میداد! بعد از گذشت چند روز و سبک و سنگین کردن خانواده، بالاخره تدی رضایتش رو اعلام کرد و تصمیم گرفت اونجا بمونه! شخصیت واقعی خودش رو نشان داد، یک پسر خوب و حرف گوش کن با یک روحیه آروم.

تدی اواسط اسفند 1400 به این خانواده بسیار خوب که ساکن شهرجدید هشتگرد هستند واگذار شد. همه چیز خوب پیش میرفت، اما ناگهان دو سه هفته بعد از واگذاری، در تعطیلات عید تدی به شدت بیمار و درگیر مشکلات گوارشی شد. نگران بودیم که تدی حالا دیگه از چشم این خانواده بیفته و بزودی به پناهگاه برگردونده بشه، اما این خانواده بسیار با معرفت هستند، تمام تعطیلات عید و مدتی بعد از اون درگیر بیماری تدی بودند و هر روز کلینیک و دارو و سرم …. خیلی نگران تدی بودند و راستش ما هم همینطور…. بیماری جدی بود و تدی بدحال و تعطیلات …. بهبودی تدی کند پیش میرفت و نقاهت او تا مدتها بعد از عید هم ادامه داشت. این خانواده زحمت زیادی براش کشیدند و با احوالش مدارا کردند تا بالاخره کاملا خوب شد. الان یک ساله که پیششونه و گویا همه چیز خوب پیش میره.

تدی هم خوشبخت شد.

Related Posts

طلا، پرنیان و شبرخ طلا آن سگ زیبای طلایی رنگ که نمی دانست دارد به خانه همیشگی و زیبایی میرود چندان دل خوشی از سوار ماشین شدن نداشت و با چشم هایی پرسش برانگیز نگاهم میکرد...
لاکی نغمه امینی ـ ۲۰ اسفند ۱۳۸۹-  فریدون کنار ، مازندران   سلام، اسم من لاکیه این اسمو مامان نغمه وقتی رفتم خونشون برام انتخاب کرد.تا همیشه شاد و خوش‌...
ذغال شمالی شد سلام. اسم من ذغاله. این اسمیه که خانواده جدیدم روم گذاشتن. میخوام براتون تعریف کنم که چه جوری من صاحب یک خانواده مهربون شدم. من حدودا یک سال و ن...
داستان واگذاری ویلی و ناشا برای بعضی ها به خاطر شرایطشان هیچ امیدی به آینده و خوشبخت شدن نیست، اما شانس یکباره از راه میرسد و زندگیشان را دگرگون میکند. برای ویلی و ناشا چنین ش...
Share This