کاناپه کوچک بود که به پناهگاه آمد و تا آخر عمر در پناهگاه زندگی کرد. پناهگاه پر بود از سگ های بزرگ و کاناپه از آنها می ترسید. به همین علت همیشه ته یکی از لانه ها می خوابید و بیرون نمی آمد. چقدر دلش می خواست کنار مادرش باشد و با خواهر و برادرهایش بازی کند، ولی بعد از جدایی هیچ خبری از آنها نداشت و نمی دانست چطور پیدایشان کند.

از بس ته لانه خورده بود و خوابیده بود چاق و تپل شده بود ولی پناهگاه شلوغ بود و کسی حواسش به او نبود تا این که یک روز مرد جوانی که از داوطلب های وفا بود و جمعه ها به آنجا می آمد متوجه او شد. مرد جوان مهربان و پرحوصله بود ولی حتی تشویق های او هم از دلهره و اضطراب او کم نمی کرد. تا این که یک روز مرد جوان به ته لانه آمد، با مهربانی او را توی فرغون گذاشت و با سگ دیگری به نام گری به گردش برد.

کاناپه بعد از مدت ها دشت و بیابان را می دید. سگ های دیگر برایش دم تکان می دادند و به استقبالش می آمدند. بعضی از آنها بویش می کردند و به زبان سگی با او حرف می زدند. این برنامه آنقدر تکرار شد تا کاناپه ترسش ریخت و با سگ های دیگر دوست شد و زندگی عادی در پناهگاه را شروع کرد.

کاناپه همه ی عمر طولانی اش را در پناهگاه گذراند و با این که زندگی چندان بدی نداشت ولی تا آخرین لحظه آرزوی داشتن خانه و خانواده ای را داشت که او را جزو خود بدانند و سرپرستش باشند.

کاناپه در اواخر عمر به علت سن زیاد، دیسک کمر، و مشکلات گوارشی خیلی لاغر شده بود ولی دیگر سگ سرشناسی بود، همه دوستش داشتند و سعی می کردند اسباب آسایش و راحتی اش را فراهم کنند.

اما کاناپه، هیچوقت به آرزویش نرسید و هیچ خانواده ای او را به خانه نبرد.

انسان های شریف زیادی در این نجات سهم داشتند. قهرمانان گمنامی که در مقابل درد و رنج حیوانات بی تفاوت باقی نماندند و شجاعانه کمک کردند.

آیا شما هم می خواهید یکی از آنها باشید؟

فاطمه معتمدی

Related Posts

رُزا رزا با بچه های شیرین و تپل اش کنار یک جاده زندگی می کرد. شاید به امید این که رهگذران غذایی به سویشان پرتاب کنند و شاید برای این که از اذیت و آزار مردم...
پولاد پولاد سگ نگهبان یک اصطبل اسب بود. کارش را دوست داشت و از زندگی اش راضی بود. گرچه کسی دست نوازشی به سرش نمی کشید و مراقب سلامتی اش نبود، اما دوستی با ا...
امید ماشین صدمتری از امید رد شده بود که راننده خیال کرد چیزی در کنار جاده حرکت می کرد. کنجکاوی و نگرانی وادارش کرد دنده عقب بگیرد و ببیند چه جنبنده ای در آ...
جانان توله بود که از مادر جدایش کردند. آنقدر کوچک بود که یک بند کفش می توانست قلاده و مهارش باشد. کمی که بزرگتر شد موها روی بند کفش را پوشاندند و آن بند روی...
Share This