من دریا هستم، نه تنها اسمم دریاست که مهربونی و وفایی که دارم هم به اندازه یک دریاست.من روزهای جمعه تو پناهگاه، چشم انتظار اومدن آناهیتا بودم تا منو برای گردش بیرون بیاره و با هم بازی کنیم. اصلا همیشه دوست داشتم که مورد توجه آدما باشم تا بتونم ازشون مراقبت کنم.

هرگز فراموش نمیکنم روزی رو که آقای سیفی برای بردن من به وفا اومد، من خیلی خوش شانس بودم که برای رفتن به خونه زیبا و پرمهر خانواده سیفی انتخاب شدم.

خونه من باغ زیبایی هست که در اون واقعا به من خوش میگذره و من بیشتر وقتم رو با خواهر و برادر کوچولوم بازی میکنم و البته فراموش نکنم که بگم خیلی هم مراقبشون هستم.همه خانواده من رو دوست دارند و همیشه میشنوم که دارن از نحوه نگهبانی و البته هوش سرشارم به همه تعریف میکنند.

من خیلی خوشحالم که چنین خانه و خانواده خوب و مهربونی بدست آوردم.از اینکه یاران وفا فراموش نکردند و گاهی به دیدنم میان خوشحال میشم و حسابی براشون دم تکون میدم و سپاسگزاری میکنم. خیلی دوست دارم یک روز در باز بشه و آناهیتای مهربون بیاد به دیدنم.من از روزی که سرپناه و خانواده پیدا کردم طعم واقعی خوشبختی رو چشیدم و برای همین آرزو میکنم هیچ سگی تو دنیا بی خانمان نباشه و روزی بچه های وفا بتونن خانه خوبی مثل خانه من پیدا کنند.

 

Related Posts

چمن و لاکی (نیکو) زمستان پارسال بود که آقای سجاد فرهمند برای بردن 2 سگ به وفا آمد. نیکو که دیگر نامش لاکی است و همچنین چمن دو پسرانی بودند که آقای فرهمند برای سرپرستیشا...
تن تن و ساشا من تن تن هستم، یک پسر خوشتیپ و باوقار. با وجود جوان و کم سال بودنم، زندگی پرفراز و نشیب و سختی رو از سرگذروندم و داستان های زیادی از سرگذشتم دارم که ب...
خپل، زبل و قهوه ای خواهش میکنم روی صندلی هاتون بنشینید، چون داستانی که میخوام براتون تعریف کنم به قدری هیجان انگیزه که بی تردید حیرت زده بر صندلی تون میخکوب میشین. من قه...
بنجامین و توفان من بنجامین هستم یه پسر عاقل و مهربون که همه رفتارهاش حساب شده و موقره.اما توفان برادرم با من فرق داره، اون دلش میخواد شیطنت کنه و حسابی به گربه ها گیر...
Share This