من جسی هستم، دختری زیبا با تن پوش طلایی رنگ.من خیلی کوچولو و درمانده بودم وقتی به پناهگاه وفا اومدم. یکسالی اونجا با دوستان خوبم زندگی کردم تا … یک روز گرم تابستانی آقایی مهربان آمد به وفا، من و بلک رو برای بردن به خونه و باغ زیباشون انتخاب کرد. من و بلک هرگز نمیدونستیم که چه سرنوشت شگفت انگیز و سحرآمیزی منتظرمون هست.

من هرگز لحظه ورودمون به باغ رو فراموش نمیکنم.اونروز باد خنک خوشایندی که زیر درختان سرسبز جریان داشت آنقدر منو به وجد آورد که بی اختیار شروع کردم به دویدن، شاید اونروز من پرواز هم کرده باشم.من میدویدم و فریاد میزدم: من و این همه خوشبختی محاله، محال …بلک که از من چند ماهی کوچکتر بود تو احساس این خوشبختی بزرگ همراهیم کرد و آنقدر با هم دویدیم تا از نفس افتادیم. همونروز ما تصمیم گرفتیم که خواهر و برادر خوبی برای همدیگه باشیم.

آقای ناصریان و مادر مهربان و خانواده دوست داشتنی شون حالا دیگه خانواده ما هم بودند.من و برادرم الان 2 سال هست که روزهای زیبایی رو در کنار این خانواده دوست داشتنی و مهربان به خوشی میگذرونیم.ما دو تا روزهایی که نوبت آب دادن باغ هست و جوی پر از آب روان و خنک میشه خیلی خیلی بازیگوش و خنده دار میشیم. طوری که از شنا کردن و بازیهای خنده دارمون بقیه دورمون جمع میشن و حسابی میخندن.من و برادرم هر دو از خانواده مهربانمون که این همه شادی و امنیت رو به ما هدیه کردند سپاسگزاریم و به پاس این همه نیکی نگهبانی خوبی از خونه میدیم.ما آرزو میکنیم که بقیه خواهر و برادرهامون در پناهگاه روزی بتونن طعم خوش داشتن خونه و خانواده رو بچشن.

 

Related Posts

لکسی روزی که آیدا و پدرش آقای لطیفی به وفا آمدند، "لکسی" تمام هنرش را به کار برد تا آیدا او را برای بردن برگزیند، لکسی این دختر زیبا در همان مدت کوتاه به ق...
بنجامین و توفان من بنجامین هستم یه پسر عاقل و مهربون که همه رفتارهاش حساب شده و موقره.اما توفان برادرم با من فرق داره، اون دلش میخواد شیطنت کنه و حسابی به گربه ها گیر...
روژان رفتن روژان از پناهگاه به خانه همیشگی اش، همراه بود با بوسه هایی که سرپرستانش نثارش کردند. بوسه، آغوش و امنیتی که تا کنون خانواده گرامی نیاورانی به روژ...
کاما یک سالی می شود که "کاما" برای کمک و نگهبانی از پارکینگ ماشین های سنگین راهسازی به دنبال آقای نوری روان شد. روزی که آقای نوری به پناهگاه وفا آمد، بین ا...
Share This