0 Items

لی و جاکوب کروپ  –   ۲۸ خرداد۱۳۹۰ – ونکوور، کانادا

ما مدتهاست كه پناهگاه وفا و تعداد زیادی از گروه های حمایت از سگها را در فیس بوك دنبال می كنیم.

بعد از اسباب كشی، بالاخره آماده شدیم تا یك عضو جدید را در خانواده مان بپذیریم .

زمانی كه با ” وفا” تماس گرفتیم، فرح فورا ایمیلی برایمان ارسال كرد با عكس های یك توله سگ! اون “مومو” بود . البته فكر می كنم كه در اون زمان “نینا” صداش می كردند. اون واقعا ستودنی بود و ما عاشقش شدیم. از همون لحظه اول كه دیدیمیش، اون شد دختر كوچولوی ما.

پنجه های “مومو” به نسبت سنش خیلی بزرگن و ما مطمئن هستیم كه خیلی زود ما یك دختر خیلی بزرگ خواهیم داشت. شاهد رشد روزانه “مومو” بودن برای ما هم عجیبه هم شگفت انگیز .

ما از داوطلبان و خانواده مهربانی كه برای انتقال “مومو” ی جوان از ایران به ونكوور كمك كردند بسیار قدردانی می كنیم. بعد از مدتها انتظار، اون بالاخره در 8 جون 2011 رسید .

در ابتدا اون خیلی خجالتی بود، اما حس كنجكاویش، خیلی زود شخصیت واقعیش را رو كرد. ” مومو ” دل هركسی رو كه اونو می بینه می برد . همه از ما می پرسن : “نژاد “مومو” چی هست؟ ” و ما در جواب می گیم كه ” خودمون هم نمی دونیم”.

اولین بار كه “مومو” ، “مانستر” ( دوست پشمالوی ” مومو ” در ونكوور) رو دید، ترسید و دمش رو آورد پائین،‌ بین پاهاش. خوشبختانه “مانستر” سگ خیلی با محبت و مهربانی است،‌ و خیلی زود آنها مثل دوتا دوست قدیمی مشغول بازی شدند. ( “مومو” اونشب خیلی خوب و راحت خوابید ) الان دیگه اون هیچ ترسی از سگ های دیگه نداره، در واقع رفتن به پارك سگها یكی از بهترین تفریحات اون شده .

“مومو” مثل یه بچه نوزاد می مونه. اون می تونه جذاب، راحت، احمق، كله شق یا كناره گیر باشه، اما اون همیشه خیلی عزیز و عاشقانه است .

اما بزرگترین مشكلی كه برای “مومو” در زندگی جدیدش در كانادا ایجاد شد، چند روز پیش در نتیجه خوردن یك تكه سنگ بود كه در اولین ویزیت دامپزشك، بررسی شد. در اونجا صحبت از انجام رادیوگرافی و حتی عمل جراحی به میان آمد، كه همه ما رو خیلی نگران كرد. اما خوشبختانه به محض اینكه از دامپزشكی آمدیم بیرون، “مومو” سنگ رو به صورت طبیعی دفع كرد و همه ما رو از نگرانی در آورد و “مومو” تقریبا خوب خوب شد .

ما حتی یك لحظه هم از آوردن “مومو” به زندگیمون پشیمان نشده ایم و كاملا” مطمئن هستیم كه این احساس ما دوطرفه است .

لی و جاکوب

 

Related Posts

مگی (مارجی) لیندا و برد پاتر -  ۱ مرداد۱۳۹۲ ،سالت لیک سیتی، یوتا ما در سکوت در اتاق نشیمن نشستیم و تنها صدایی که به گوش می‌خوره، صدای جویدن اسباب بازی‌های جوید...
شيما کتی ویلسون - ۲ فروردین ۱۳۹۰ - آمریکا از همون موقع که به Sonoma County  نقل مکان کردیم، همیشه تو این فکر بودم که یه سگ دیگه هم بگیریم. وقتی یکی ا...
مارلی خانواده کانیرز -  ۸ تیر ۱۳۹۰- سن حوزه ، کالیفرنیا     وقتى نلى اومد پیش ما، مثل یه هاپوى كوچولوى اسباب بازى بود. اون خیلى خودسر و داراى...
شوکو   واگذاری در آمریکا   شوکو وقتی‌ به پناهگاه اومد یک توله خیلی‌ کوچک و مامانی بود و بعد هم تبدیل به یک سگ بزرگ و خیلی‌ زیبا شد دختر نا...
Share This