کریستین و دان،  آذر ۱۳۹۰ انتاریو، کانادا

 

پدر و مادر لوسی طی‌ چند ماه گذشته خیلی‌ خوب باهاش کار کردند. لوسی خیلی‌ اعتماد به نفس پیدا کرده و مثل اوایل ورودش که از خیلی‌ چیزا می‌‌ترسید نیست.

شاید اونا زیاد اهل نوشتن نباشند، اما از رو صحبتای تلفنی که باهاشون داشتم میشه تشخیص داد که لوسی رو خیلی‌ دوست دارند و خودشونو متعهد میدونند که اونو همیشه شاد و راضی‌ نگه دارند و زندگی‌ خوبی‌ براش فراهم کنند. این یاداشت کوتاهی از  مادر مهربان و همیشگی‌ لوسی است.

لوسی خیلی‌ دوست داشتنی و زیباست و مطمئنا یکی‌ از چیزایی که همیشه دلخواهم بوده. وفا، از همه کارایی‌ که برای لوسی انجام دادی ممنونم، همین طور از همه کارایی‌ که داری برای کمک به سگای نیازمند ایرونی‌ انجام میدی! لوسی به خوبی‌ توی خانواده کوچیک ما جا افتاده و ما از رفتارهای عجیب و غریب و فضولی‌های خنده دارش کلی‌ لذت می‌‌بریم. اون عاشق ماشین سواری و مسافرته و پیاده روی‌های طولانی و ماجراجویی رو دوست داره.”

لورین مارشاانت

حمایت حیوانات بلو مون – کانادا

چند خط هم از میثم، دوست و حامی پناهگاه که لاست را نجات داد، و نهایتن با  اشلی که سگ پناهگاه بود فرستادش به کانادا :

از زمانی که یادم میاد عاشق حیوانات بودم، به خصوص سگها و همیشه دلم می خواست که یه سگ داشته باشم. اواخر سال 1389 بود که نمی دونم چرا دائم به این مسئله فکر می کردم و بلاخره تصمیم گرفتم که یه سگ بخرم. نژادی که همیشه عاشقش بودم، یه جرمن شپرد اصیل.

خلاصه شروع کردم به جستجو و با دوستم پیش پرورش دهنده های مختلف می رفتیم. یه روز تو راه برگشت بودیم که یکی از دوستام بهم تلفن کرد و گفت که بیا یه سگ اومده توی کوچه. وقتی رسیدم دیدم یه سگ سیاه خوشگله که از ترسش بین ماشین و دیوار پنهان شده. سعی کردیم به یه نحوی بیاریمش بیرون. یه تیکه گوشت آوردیم اما علاقه ای نشون نمی داد. بعد یه زنجیر انداختیم دور گردنش و سعی کردیم با اون بکشیمش بیرون اما مقاومت می کرد و ما هم برای اینکه اذیتش نکنیم اونو به حال خودش رها کردیم و رفتیم خونه. بعد از نیمه شب بود که صدای پارسشو از توی کوچه شنیدم. طوری پارس می کرد که انگار داشت درخواست کمک می کرد.

رفتم بیرون و دیدم باز هم پشت ماشین پنهان شده. سعی کردم با نوازش و حرف زدن باهاش اعتمادشو نسبت به خودم جمع کنم. کمی این کارو کردم و بعد برگشتم خونه تا یه چیزی براش بیارم که بخوره و درو پشت سرم باز گذاشتم. وقتی برگشتم دیدم با تردید به در نزدیک شده و دائما ً این پا اون پا می کنه. بلاخره دلشو به دریا زدو اومد تو منم به محض اینکه پاشو گذاشت تو درو بستم.

فردای اون روز به شهرداری زنگ زدم و ازشون پرسیدم که با این سگا چی کار می کنن؟ اونا هم گفتن که می کشنشون!! روزهای بعد در این فکر بودم که چی کار کنم که همسایه ی عزیزمون، خانم معماریان، بهم گفت که تو می خواستی سگ بگیری و حالا این موجود با پای خودش اومده پیش تو و در واقع به تو پناه آورده. این سگ نیاز به خونه داره و تو باید به جای خریدن یه سگ اینو نگهش داری. خوب منم تصمیم گرفتم نگهش دارم و اسمشو هم گذاشتم “لاست”.

لاست سگ مهربونی بود که عاشق آدما، بازی و تفریح بود مخصوصا ً تعقیب و گزیر. اون تقریبا ً 8 ماه با ما بود. من تصمیم داشتم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم. برای همین تصمیم گرفتم قبل از رفتنم مطمئن بشم که بعد از من زندگی خوبی خواهد داشت. این شد که با کمک وفا او و خواهرش اشلی راهی کانادا شدن تا اونجا زندگی ای که لیاقتشو داشتن و تو ایران نمی تونستن داشته باشن رو به دست بیارن.

حالا که می دونم اون به چیزی که استحقاقشو داشت رسیده خیلی خوشحالم و خوشحالم که تونستم وظیفه و مسئولیتی که در قبالش داشتم رو به خوبی انجام بدم. از تیم وفا و تمام کسانی که در این راه کمک کردن بی اندازه سپاسگزارم. برای لاست و خانواده ی عزیزش آرزوی زندگی طولانی و سرشار از شادی دارم و امیدوارم که یه روز دوباره ببینمش.

میثم

Related Posts

رویا و اُسکار پذیرندگان: نیکول و کارلهاینتز پیلگریم - شهریور ۱۳۹۱ - فریدریکشافن، آلمان قصه آشنایی ما با رویا و اسکار برمی گرده به یکسال قبل از زمانی که به آلمان ...
اپرا ( اوپال ) خانم و آقای آرچر-19  دی‌ ۱۳۹۰- آمریکا وقتی اُپال 8  ژانویه 2012  اومد پیشمون  تا با ما زندگی کنه، دختر خیلی خجالتی بود. بعد از یکماه اون خیلی خوب خ...
نازگل خانواده اسکات - ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ - بسانس فرانسه نازگل خانم که عزیز دل‌ همه ماست خوشبخت شد. داستان از یک شب وحشتناک شروع شد که ساعت ۲ نیمه شب یک تفنگ؛...
مارلو زمستا ن2019 ـ تورنتو، کانادا، شقایق و امیر  بعضی داستان‌ها به قصه‌های شاه و پریون می‌مانند! وقتی در جعبه‌ی چسب‌خورده را باز کردیم، نمیشد حدس زد ...
Share This