خانواده ایوازیان – ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ – لا کرسنتا، کالیفرنیا

از زمانی‌ که چشم باز کردم ما تو خونمون سگ داشتیم آخرین سگی‌ که داشتیم هشت سال پیش بود که متاسفانه از دستش دادیم . بعد از اون خیلی‌ برام سخت بود که باز مهمان نواز سگی‌ باشم تا اینکه با وفا آشنا شدم و فعالیتشون برام خیلی‌ زیبا بود و آرزو داشتم قسمتی‌ از این آدم های مهربون باشم. بالاخره تصمیممو گرفتم که دنبال یه سگ باشم از فرانک جون در مورد سباستین پرسیدم که متوجه شدم دنبال یک خانهٔ موقت برای یک سگی‌ هستن .با اینکه نمیدونستم چه سگی‌ هست یا اینکه چه اندازه هست قبول کردم . یه حس خیلی‌ خوبی داشتم ، زمانی‌ که به خونه ویکی مهربون رفتم دیدم یه پشمک دم در منتظر نشسته. زمانی‌ که بهش نزدیک شدم شروع کرد دم تکون دادن. تا قلاده به دستم گرفتم دوید به طرف ماشین و منتظر که سوار بشه خیلی‌ جالب بود. خلاصه بعد از این که راه افتادم کله شو از پنجره بیرون کرد و اون گوش های پشمالوش تو باد پرواز میکردن . آنقدر خوشحال بود که دلم نیومد پنجره را تو بزرگراه ببندم. خلاصه بعد از این که وارد خونه شد همه جارو بررسی کرد. خدای من خیلی‌ بامزه بود. باید اعتراف کنم اصلا از اسمش خوشحال نبودم خیلی‌ سخت بود برام ولی‌ هر روزی که گذشت بیشتر متوجه شدم که چرا این اسمو براش گذاشتن. واقعاً یه ژنرال واقعی‌ هست، همه چیز باید تحت کنترلش باشه.

سه روز بود که پیشم بود هنوز نگرانی تو چشمش میدیدم . ژنرال یه سگ خیلی‌ باهوش، مهربون،مقرور ،عاشق ماساژ گردن، قلدر، خوشگل ,از همه زیباتر چشماش مثل دکمه میمونه. هر چی‌ بگم کم گفتم، وقتی‌ در موردش حرف میزنم تپش قلب می گیرم، این یکی‌ از بهترین اتفاق و تصمیمات خوبی بود که در زندگیم افتاد.

امروز ژنرال یه خاله داره که جونش واسش میره, یه مامان بزرگ مهربون که عاشقشه, یه دایی که روز اول انقدر سر من قر زد که سگ کوچیک دوست نداره! ولی‌ امروز حرفای عاشقانه‌ای می‌شنوم ازش که هیچوقت نشنیده بودم. حتی مادر بزرگم که از سگ میترسه و سگ گازش گرفته عاشق ژنرال هست و کسی‌ نیست که این پسر خوشکل را ببینه و ابراز علاقه نکنه. اگه بخوام از تجربه هام بگم باید یه کتاب بنویسم چون لحظه به لحظش تجربه هست. واقعاً خوشا به سعادت بچه های وفا که این همه عشق میدن و ۲ برابر از این موجودات مهربون میگیرن.

به نوبه خودم از بچه های وفا و فرانک جون، و همینطور ویکی عزیز، مریم جون و شوهرشون متهیو و مامان الیزابت مهربون و صبور,فریبا جون که تمام تجربیاتشون، وقتشون و انرژی رو در اختیار من گذاشتن متشکرمآرلت -از زمانی‌ که به خانه ما آمد، مرا متعجب کرد. آنچه را که می‌‌دیدم انتظارش را نداشتم. چشمان نجیب در عین حال، ترسو، بینی‌ گرد، با هم یک مثلث تشکیل داده بودند که او را به مرکز توجه تبدیل کرده بود. چقدر زیبا و دوست داشتنی بودبه زودی فهمیدم که گم شده بوده و در ایران نجات داده شده. این با کمک پناه گاه وفا و دختر عزیزم بوده که او را قبول کردهفتهٔ اول، پس از ۱۶ ساعت پرواز، او خسته بود و گیج. به نظر نمی‌‌آمد که به کسی‌ اعتماد می‌کند ولی‌ چاره ای‌‌ نداشت، اینجا خانه جدید او بود. او در اینجا عشق، توجه، مراقبت، و اعتماد را حسّ کرد، از همان لحظهٔ ورود. به همین دلیل رفتارش دوستانه تر شد و مغشوش بودنش هم کم کم از بین رفت. در گذشته، من هم سگ داشتم که هیچگاه حق نداشت به داخل خانه بیاید، ولی‌ این چیز دیگری است. بسیار شیطون، شیرین، و خیلی‌ مهربان. به زودی به داخل خانه راه پیدا کرد و حتی به روی تخت خواب، بعضی‌ اوقات! اول فکر می‌کردم، “هیچ وقت اجازه نخواهم داد که به اتاق خوابم بیاید”، ولی‌ بعد از هفتهٔ سوم، به روی تختم می‌پرید و صورتم را می‌بوسید و پاهایم را لیس میزد که از خواب بیدار شوم. حالا بدون بوس شب به خیر او به خواب نمی‌روم.

خود او هم خیلی‌ عوض شده. مطمئن، با اعتماد بیشتر، با تربیت تر، و خوش هیکل تر و حال روانی‌‌اش هم بهتر شده. رژیم غذایی جدیدی داره و جای خوب و گرم برای خواب. از همه مهمتر یک خانواده مهربان که صلح برای او مهیا کرده. او خیلی‌ خوشحال است چون میداند که کسی‌ دیگر تنهایش نمی‌گذارد، حتی برای یک لحظه. او دیگر رفتار بد نخواهد دید یا بی‌ محلی نخواهد دید. او با ماست، هر جا که برویم، یکی‌ از افراد خانواده ماست.

هر فرد خانواده عشق اوست. او روان و زندگی‌ خانواده مرا عوض کرده. من با ژنرال، روزی دو بار راه پیمایی می‌کنم. وقتی‌ می بینم چقدر خوشحال است وقتی‌ بیرون می رود، من هم خوشحال می شوم. فکر نمی کنم بدون او بتوان زندگی‌ کرد. او فقط مرکز توجه در این خانه نیست، بلکه برای هر شخصی‌ که از بغل او رد می شود. نگاه مهربانی دریافت می‌کند و کلمهٔ تشویقی. او سگ یکی‌ یدونه ماست.

در اینجا دوست داریم از پناه گاه وفا تشکر کنیم برای هدیه به این قشنگی‌ و کمکی‌ که به سگها بی‌ پناه میکنند که خانهٔ گرمی‌ پیدا کنند.

مادر بزرگ ژنرال

 

Related Posts

امیلی ( لیلی ) سیلیا پلیستر - ۲۸ مهر ۱۳۹۰ - ونکوور کانادا در ٢٠اكتبر ٢٠١١ من اولین قدم را در سفر به خانه همیشگیم گذاشتم و به همراه برادرم بیلى از ایران راهى ونكوو...
ريکا انی آلتمن - ٢ مهر ١٣٩١ - سانفرانسیسکو چند خط از فرشته نجات آقا ریکا ریکا وقتی که 2 ماه بیشتر نداشت توی یک روز سرد آمد خونه من. اوایل اسفند بود ک...
نينا لی و جاکوب کروپ  -   ۲۸ خرداد۱۳۹۰ - ونکوور، کانادا ما مدتهاست كه پناهگاه وفا و تعداد زیادی از گروه های حمایت از سگها را در فیس بوك دنبال می كنیم. ...
بیلی خانواده دانهام - ۲۸ مهر ۱۳۸۹ – ونکوور، کانادا سلام، من بیلی هستم و خانواده دانهام سرپرستی منو قبول کردند. در ۲۰ اکتبر، ۲۰۱۱ من از ایران به ونکوور ک...
Share This