توله بود که از مادر جدایش کردند. آنقدر کوچک بود که یک بند کفش می توانست قلاده و مهارش باشد. کمی که بزرگتر شد موها روی بند کفش را پوشاندند و آن بند روی گردنش ماندگار شد، اما آنهایی که او را پس از تولد و در دوره ی شیرخوارگی از مادر جدا کرده بودند پس از مدتی بازی کردن و سرگرم شدن با او رهایش کردند آن هم با بند کفشی که به یادگار دور گردنش بسته بودند و حالا دیگر از چشم ها پنهان شده بود.

با دربه دری و گرسنگی و شکنجه های دیگر یک جور کنار می آمد، اما مدتی بود که فشار بند کفش سخت آزارش می داد؛ حالا بند کفش به درون گوشت گردنش فرو رفته بود و در اثر عفونت صورتش به شدت ورم کرده بود.

با تب و درد گوشه ای دراز کشیده بود و دل به مرگ داده بود که خانمی از اهالی هیو در هشتگرد او را دید و وفا را باخبر کرد.

یارای مقاومت نداشت و انتقالش به پناهگاه به آسانی انجام شد. در آنجا دکتر و مدیر پناهگاه فوراً دست به کار شدند چرا که جانان تا مرگ فاصله ی کوتاهی داشت. پس از ضدعفونی و بیرون آوردن بند کفش، جانان تحت مراقبت ویژه قرار گرفت. چند روز بعد، اشتهایش برگشت و ورم صورتش کم شد و سپس از بین رفت.

همه خوشحال بودند که نجات او با موفقیت انجام شده غافل از این که ماجرا هنوز به پایان نرسیده است.

هنوز شادی بهبودی جانان در وجود همه بازتاب داشت که با حقیقت تلخی مواجه شدند. ورم صورت جانان برگشته و دوباره عوارض سابق در او عود کرده بود.

با عجله او را پیش جراح پناهگاه فرستادند و او تشخیص داد که بند کفش باعث بسته شدن عروق حیوان شده و باید فورا تحت عمل جراحی قرار گیرد.

عمل با موفقیت انجام شد و امروز جانان پس از طی دوره ی نقاهت و پرستاری جانانه ی کارکنان و داوطلبان وفا، یکی از سگ های سالم و خواستنی پناهگاه به شمار می رود.

انسان های شریف زیادی در این نجات سهم داشتند. قهرمانان گمنامی که در مقابل درد و رنج حیوانات بی تفاوت باقی نماندند و شجاعانه کمک کردند.

آیا شما هم می خواهید یکی از آنها باشید؟

فاطمه معتمدی

Related Posts

دلبر از وقتی یادش می آمد، جز دقایقی کوتاه، همیشه جایش توی قفس بود. صاحبش از بیچارگی و بی پناهی او نانش را درمی آورد. همیشه یا باردار بود، یا بچه شیر می داد...
شجاع اسم من شجاع است. من 11 ماهه هستم. مادر و همه خواهر برادرهایم به دست مأموران شهرداری کشته شدند، اما من زنده ماندم. خیلی ترسیده بودم، به همین علت سعی می...
رُزا رزا با بچه های شیرین و تپل اش کنار یک جاده زندگی می کرد. شاید به امید این که رهگذران غذایی به سویشان پرتاب کنند و شاید برای این که از اذیت و آزار مردم...
پولاد پولاد سگ نگهبان یک اصطبل اسب بود. کارش را دوست داشت و از زندگی اش راضی بود. گرچه کسی دست نوازشی به سرش نمی کشید و مراقب سلامتی اش نبود، اما دوستی با ا...
Share This