دختر – متولد 1392
داستان من هم داستانی است که ابتدایش را شما نمی دانید اما پایان بسیار زیبایی داشته است. من سگی هستم که از کانال آبی در محدوده اتوبان باقری در تهران نجات یافته ام. خانم مهربانی روزی که مثل همیشه در راه منزلش بوده است متوجه حضور من در کانال آبی که خوشبختانه خشک بوده است می شود و متوجه میشود که من آنجا گیر افتاده ام و راه فراری ندارم. با شهرداری و آتش نشانی تماس میگیرد، اما متاسفانه جز جواب منفی چیز دیگری نمی شنود. من همیشه با چشمانی نگران و ملتمس از او می خواستم که من را نجات دهد و برای همین از همان روزها نام چشمان را بر من نهاد. برای من غذا می ریخت و همیشه می گفت قول می دهد که من را نجات خواهد داد. بالاخره بعد از دو روز آن خانم موفق می شود تا پناهگاه وفا را پیدا کند و از آنها برای نجات من کمک بخواهد. ایلیا و داود به کمک من آمدند و من هم نهایت همکاری را با آنها کردم و در نهایت نجات یافتم . در حال حاضر از ساکنان پناهگاه وفا هستم اینکه چطور از آن کانال آب سر در آوردم رازی است که برای خودم می ماند اما این کانال من را به پناهگاه وفا رساند.
من از اینکه “سرکار خانم مونا. الف” پشتیبان مهربانم هستند بسیار شادم، سپاس.