پناهگاه وفا >> قصه ها >> جيمبو
جيمبو

نویسنده: خانم ليدا اثني عشري

ساعت 7 صبح بود، شب دردناكي رو گذرونده بودم، از درد چند بار بيدار شدم و آخر سر دمدم هاي صبح دوباره مسكن خوردم و خوابيدم. ساعت 7 فاطي (خانمي كه بعد از تصادف با من زندگي مي كنه و از من مراقبت مي كنه) بيدارم كرد، اول كمي عصباني شدم و بهش گفتم تو كه مي دوني خيلي سخت خوابيدم ولي اون گفت رفتم تو حياط ديدم يك سبد جلوي در گذاشتن كه توش يك چيزي تكون مي خوره.

jimbo

 رفتم جلوي در، اول فكر كردم يك بچه هست ولي با تعجب ديدم يه توله سگ خيلي كثيفه كه تنش هم اصلا مو نداره. چكارش كنم؟ تا به ياد دارم هميشه مردم بچه هاي نا خواسته رو تو سبد در خونه مردم مي گذاشتند و هيچ وقت نشنيده بودم با سگ اين كمار رو كنند. البته بازم دستشون درد نكنه، كسي كه اين كار رو كرده مي تونست از كنارش به راحتي بگذره، كاري كه اكثر مردم مي كنند و البته بعضي اوقات يك لگد هم بهش مي زنندكه حيوون زودتر بميره و يا اگر خون انسانيتشون خيلي به غليان بياد شهرداري رو خبر مي كنند و اين وظيفه غير انساني (كشتن يك حيوون بي پناه) رو بعهده اونا مي گذارند.

 

 

 

به فاطي گفتم با سبد بذارش تو حمام و جلوش آب و غذا بذار تا كمي آروم بشه بعد بشورمش. وقتي رفتم سراغش قلبم فشرده شد، از لاغري مي شد دنده هاشو شمرد. موهاي تنش از جرب ريخته و بسيار ترسيده بود و كز كرده بود. گوشه سبد يك حوله هم گذاشته بودند (دستش درد نكنه) به هر زحمتي بود از جا بلندش كردم و علي رغم اينكه دوست نداشت، يك حمام گرم بهش دادم و بعد هم با شامپو ليندن شستمش، سبد رو هم شستم و يك حوله تميز زيرش انداختم و تو جاي گرمي قرارش دادم تا كاملاً خشك شه و بعد هم يك غذاي خوشمزه براش درست كردم. وقتي يك كم حالش جا اومد گذاشتم جلوش و با ولع خورد و با آرامش كامل و اعتماد به ما تو سبدش خوابيد. عصر كه بيدار شد دوباره غذا خورد. علائم سوء تغذيه رو كاملا ميشه در اين حيوون كه البته حالا اسمش شده جيمبو ديد. امروز صبح گذاشتمش تو آفتاب و ديدم چقدر دوست داره بازي كنه، شايد از وقتي از بغل مادرش برداشته شده اين اولين بازيه كه مي كنه. كاش همه ما آدمها با حيوونا مهربونتر بوديم و مي دونستيم اونا هم مثل ما دست و پا و قلب و ريه و احساس دارند و مي خوان در كنار مادرشون بزرگ شن.

ليدا اثني عشري