پناهگاه وفا >> قصه ها >> آهو
آهو

1

هر توله اي داستان خاص خودش را داره، و بيشتر انها بسيار دلخراشند اين داستان آهو است : روز جمعه ١٥ ماه جون سال ٢٠١٢ بود. خانم و آقاي تهراني كه از داوطلبان دلسوز ما هستند، آن روز مشغول كار در پناهگاه بودند.

2

بعد از تمام كردن كارهايشان و خداحافظي كردن، سوار بر ماشين شدند و راه افتادن در حالي كه احساس خوبي داشتند براي تمام كارهايي كه انجام داده بودند. در چند كيلومتري پناهگاه بود كه به گروهي از آدمها برخوردند كه مشغول لگد زدن به يك توله سگ كوچك بودند. ماشين را كنار زدند، پياده شدند و در حالي كه به آدمها ميگفتند كه دور شوند، توله سگ زخمي و ترسيده را بر داشتند. چرا اين انسانها يك توله سگ بي گناه را ميزدند؟

3

چون در مغز هاي پيچيده و ديوانه آنها، آزار يك حيوان كاري لذت بخش به نظر ميرسيد.آنها حتي كوچكترين نشاني از پشيماني از كارشان را نداشتند وقتي داشتند براي آن سرزنش ميشدند آقا و خانم تهراني توله سگ را به پناهگاه بردند، جايي كه همه تلاش ميكردند كه زخمهاي او را مداوا كنند و از ترسش بكاهند.

4

آنها اسم او را آهو گذاشتند به خاطر شباهتش به اين حيوان بيچاره آهو، نميدانست كه بايد از آدم ها بترسد يا آن ها را دوست داشته باشد و به آنها اعتماد كند يك زوج داوطلب دلسوز ديگر ، آقا و خانم نصرتي، آهو را به مدت دو هفته به خانه خودشان بردند، جايي كه با عشق و آرامش و دلسوزي از او پرستاري كردند و او دوباره نيروي خود را باز گرفت.

5

خدا رو شكر، هيچكدام از استخوان هاي آهو دچار شكستگي نشده بودند. وقتي حالش بهتر شد ، آهو را به پناهگاه برگرداندند و بعد از يك دوره مريضي در حال بهبودي است و كم كم داردبه آدمها اعتماد ميكند اين داستان پايان خوبي داشت اگر چه با بالا و پائيني هايي همراه بود.

6

بيشتر داستانها اينگونه تمام نميشوند اين خيلي مهم است كه آدمها شروع به كمك كردن در حد امكانشان بكنند. بدون وجود انسانهايي مانند تهراني ها و نصرتي ها، زجر كشيدن حيواناتي مانند آهو در دستان انسانها ادامه پيدا خواهد كرد و پايان ناخوشايندي خواهد داشت -

شیدا

7

8