پناهگاه وفا >> قصه ها >> صدا
صدا
اسم من صداست.خانم شرارهّ پورآرین ،رئیس هیئت مدیرۀ کانون دوستداران حیوانات ،مرا که تقریباً نیمه جان بودم پیدا کرد و این اسم را رویم گذاشت ...از بس که پارس می کردم.
در جوانی ،من یک سگ چوپان بودم و صاحبم مرا خیلی دوست داشت.امّا متأسفانه او مرد و پسرانش گوسفندها را فروختند و مرا بیرون کردند.در آن موقع من سگ پیری شده بودم و جایی برای ماندن سراغ نداشتم،بنابراین شروع به پرسه زدن در بیابانها کردم.
یک روز موقع رد شدن از جاده ،ماشینی با من برخورد کرد و من از حال رفتم.وقتی به هوش آمدم ،دیدم کنار شاهراه افتاده ام و سراپایم غرق در خاک است .فکر میکنم مدت زیادی آنجا افتاده بودم چون به شدّت تشنه بودم.امّا قادر به حرکت نبودم.ولی خدا کمکم کرد و معجزه ای اتفاق افتاد.خانم باریک اندامی با دو پسر به من نزدیک شدند و آن خانم از پسرها خواهش کرد که مرا توی ماشینش بگذارند.یادم هست وقتی آنها مرا توی ماشین میگذاشتند گفتند ،"خوش به حالت که سوار ماشین به این شیکی میشوی!"
او مرا به خانه اش برد.تنها چیزی که از آن شب به یاد دارم این است که مقدار زیادی آب خوردم.این خانم خیلی از من مراقبت کرد،اما من خیلی پارس میکردم و همه همسایه ها شاکی شده بودند.بنابراین او مجبور شد مرا به پناهگاه ببرد.من پیرترین سگ پناهگاه بودم و همه به من اخترام میگذاشتند،مخصوصأ سولماز،یکی دیگر از اعضای کانون دوستداران حیوانات که عاشق من بود، و همیشه برایم شیرینی و غذای مخصوص می اورد.
!من از بودن در اینجا خوشحالم.من سگ خوش شانسی هستم
صدا پس از دو سال زندگی در پناهگاه و پس از تجربه زندگی راحت و مهر و دوستی، در اثر کهولت، در مهر ماه سال 1385 در آرامش و سکوت درگذشت

نویسنده: خانم سولماز طراحی تبریزی  

 اسم من صداست.خانم شرارهّ پورآرین ،رئیس هیئت مدیرۀ کانون دوستداران حیوانات ،مرا که تقریباً نیمه جان بودم پیدا کرد و این اسم را رویم گذاشت ...از بس که پارس می کردم. در جوانی ،من یک سگ چوپان بودم و صاحبم مرا خیلی دوست داشت.امّا متأسفانه او مرد و پسرانش گوسفندها را فروختند و مرا بیرون کردند.

seda

 


 

در آن موقع من سگ پیری شده بودم و جایی برای ماندن سراغ نداشتم،بنابراین شروع به پرسه زدن در بیابانها کردم. یک روز موقع رد شدن از جاده ،ماشینی با من برخورد کرد و من از حال رفتم.وقتی به هوش آمدم ،دیدم کنار شاهراه افتاده ام و سراپایم غرق در خاک است .فکر میکنم مدت زیادی آنجا افتاده بودم چون به شدّت تشنه بودم.امّا قادر به حرکت نبودم.ولی خدا کمکم کرد و معجزه ای اتفاق افتاد.خانم باریک اندامی با دو پسر به من نزدیک شدند و آن خانم از پسرها خواهش کرد که مرا توی ماشینش بگذارند.یادم هست وقتی آنها مرا توی ماشین میگذاشتند گفتند ،"خوش به حالت که سوار ماشین به این شیکی میشوی!"
او مرا به خانه اش برد.تنها چیزی که از آن شب به یاد دارم این است که مقدار زیادی آب خوردم.این خانم خیلی از من مراقبت کرد،اما من خیلی پارس میکردم و همه همسایه ها شاکی شده بودند.بنابراین او مجبور شد مرا به پناهگاه ببرد.من پیرترین سگ پناهگاه بودم و همه به من اخترام میگذاشتند،مخصوصأ سولماز،یکی دیگر از اعضای کانون دوستداران حیوانات که عاشق من بود، و همیشه برایم شیرینی و غذای مخصوص می اورد.
!من از بودن در اینجا خوشحالم.من سگ خوش شانسی هستم صدا پس از دو سال زندگی در پناهگاه و پس از تجربه زندگی راحت و مهر و دوستی، در اثر کهولت، در مهر ماه سال 1385 در آرامش و سکوت درگذشت