پناهگاه وفا >> قصه ها >> طلا
طلا
نویسنده: خانم فاطمه معتمدی

اسم من طلاست . چون من از یک نژاد خالص بودم ،صاحب طمعکار و ظالم من از من همانند ماشین تولید مثل استفاده می کرد تا جایی که من آنقدر ضعیف شدم که در آخرین دور بارداری ،پس از به دنیا آوردن نه توله ،قادر به شیر دادن و مراقبت از توله هایم نبودم.او ما را بیرون انداخت .

tala

من جایی را نداشتم که بروم و چیزی برای خوردن نداشتم.همۀ توله هایم به جز یکی ازآنها مردند و من به شدت غمگین شدم. خوشبختانه، کسی داستان مرا برای خانم لیدا اثنی عشری مدیر پناهگاه وفا تعریف کرد و او مرا به پناهگاه برد و در اتاقی گرم و تمیز گذاشت .از آن به بعد من در پناهگاه زندگی راحت و خوبی داشته ام.توله ام را خانواده خوبی به خانه شان بردند . همه اینجا آنقدر خوب و مهربان هستند که من تصمیم گرفته ام گذشته را فراموش کنم و از وضع موجود لذّت ببرم