پناهگاه وفا >> قصه ها
آهو

1

هر توله اي داستان خاص خودش را داره، و بيشتر انها بسيار دلخراشند اين داستان آهو است : روز جمعه ١٥ ماه جون سال ٢٠١٢ بود. خانم و آقاي تهراني كه از داوطلبان دلسوز ما هستند، آن روز مشغول كار در پناهگاه بودند.

ادامه مطلب...
 
دینگو

1

دینگو را کسانی که به پناهگاه رفت و آمد دارند، خوب میشناسند. یک پسر درشت پشمالو، خوش خلق و مهربان و بازیگوش. ولی شاید همه ندانند که دینگو زمانی یک توله لاغر جربی بوده.

ادامه مطلب...
 
جيمبو

نویسنده: خانم ليدا اثني عشري

ساعت 7 صبح بود، شب دردناكي رو گذرونده بودم، از درد چند بار بيدار شدم و آخر سر دمدم هاي صبح دوباره مسكن خوردم و خوابيدم. ساعت 7 فاطي (خانمي كه بعد از تصادف با من زندگي مي كنه و از من مراقبت مي كنه) بيدارم كرد، اول كمي عصباني شدم و بهش گفتم تو كه مي دوني خيلي سخت خوابيدم ولي اون گفت رفتم تو حياط ديدم يك سبد جلوي در گذاشتن كه توش يك چيزي تكون مي خوره.

jimbo

ادامه مطلب...
 
صدا
اسم من صداست.خانم شرارهّ پورآرین ،رئیس هیئت مدیرۀ کانون دوستداران حیوانات ،مرا که تقریباً نیمه جان بودم پیدا کرد و این اسم را رویم گذاشت ...از بس که پارس می کردم.
در جوانی ،من یک سگ چوپان بودم و صاحبم مرا خیلی دوست داشت.امّا متأسفانه او مرد و پسرانش گوسفندها را فروختند و مرا بیرون کردند.در آن موقع من سگ پیری شده بودم و جایی برای ماندن سراغ نداشتم،بنابراین شروع به پرسه زدن در بیابانها کردم.
یک روز موقع رد شدن از جاده ،ماشینی با من برخورد کرد و من از حال رفتم.وقتی به هوش آمدم ،دیدم کنار شاهراه افتاده ام و سراپایم غرق در خاک است .فکر میکنم مدت زیادی آنجا افتاده بودم چون به شدّت تشنه بودم.امّا قادر به حرکت نبودم.ولی خدا کمکم کرد و معجزه ای اتفاق افتاد.خانم باریک اندامی با دو پسر به من نزدیک شدند و آن خانم از پسرها خواهش کرد که مرا توی ماشینش بگذارند.یادم هست وقتی آنها مرا توی ماشین میگذاشتند گفتند ،"خوش به حالت که سوار ماشین به این شیکی میشوی!"
او مرا به خانه اش برد.تنها چیزی که از آن شب به یاد دارم این است که مقدار زیادی آب خوردم.این خانم خیلی از من مراقبت کرد،اما من خیلی پارس میکردم و همه همسایه ها شاکی شده بودند.بنابراین او مجبور شد مرا به پناهگاه ببرد.من پیرترین سگ پناهگاه بودم و همه به من اخترام میگذاشتند،مخصوصأ سولماز،یکی دیگر از اعضای کانون دوستداران حیوانات که عاشق من بود، و همیشه برایم شیرینی و غذای مخصوص می اورد.
!من از بودن در اینجا خوشحالم.من سگ خوش شانسی هستم
صدا پس از دو سال زندگی در پناهگاه و پس از تجربه زندگی راحت و مهر و دوستی، در اثر کهولت، در مهر ماه سال 1385 در آرامش و سکوت درگذشت

نویسنده: خانم سولماز طراحی تبریزی  

 اسم من صداست.خانم شرارهّ پورآرین ،رئیس هیئت مدیرۀ کانون دوستداران حیوانات ،مرا که تقریباً نیمه جان بودم پیدا کرد و این اسم را رویم گذاشت ...از بس که پارس می کردم. در جوانی ،من یک سگ چوپان بودم و صاحبم مرا خیلی دوست داشت.امّا متأسفانه او مرد و پسرانش گوسفندها را فروختند و مرا بیرون کردند.

seda

 

ادامه مطلب...
 
شجاع
نویسنده: خانم فاطمه معتمدی

یک شب مرد جوانی مرا پیدا کرد و سعی کرد مرا با سگ خودش که سگی بزرگ و قوی بود جنگ بیندازد.من ترسیدم و شروع به فریاد زدن کردم،اما هیچ کس به کمکم نیامد.حتی یک بار کم مانده بود از دستشان فرار کنم ولی آن مرد با لگدی که به پایم زد مرا مجبور کرد که برگردم.حالا پایم آن قدر درد گرفته بود که دیگر نمی توانستم بدوم.بنابراین آن سگ بزرگ تا جایی که میتوانست گازم می گرفت و گلویم را فشار می داد و من هیچ کاری نمی توانستم بکنم. اما ناگهان معجزه ای اتفاق افتاد.خانم سمیرا مقدم و همسرش آقای کامیار کاشانی که هر دو از گردانندگان کانون دوستداران حیوانات و پناهگاه وفا هستند،موقع بازگشت از پناهگاه مرا دیدند.آنها از ماشین پیاده شدند و پس از یک بگو مگو و دعوای مفصل مرا گرفتند و توی ماشین خودشان گذاشتند.
پای من شکسته بود،بنابراین من مدتی در منزل خانم لیدا اثنی عشری،از فعالان و گردانندگان کانون و مدیر پناهگاه وفا تحت مراقبت قرار گرفتم و پس از خوب شدن به پناهگاه منتقل منتقل شدم.
با این که آن شب صدای جیغ و داد من همه جا را پر کرده بود،اما حالا من یکی از آرام ترین و مهربانترین سگهای پناهگاه هستم

اسم من شجاع است.من 11 ماهه هستم.مادر و همه خواهر برادرهایم به دست مأموران شهرداری کشته شدند.اما من زنده ماندم.خیلی ترسیده بودم،به همین علت سعی می کردم در مکانهای دور افتاده و خلوت مخفی شوم.

shoja

اما گرسنگی وادارم کرد برای یافتن غذا از مخفی گاه بیرون بیایم و به همه جا سر بکشم. یک شب مرد جوانی مرا پیدا کرد و سعی کرد مرا با سگ خودش که سگی بزرگ و قوی بود جنگ بیندازد.من ترسیدم و شروع به فریاد زدن کردم،اما هیچ کس به کمکم نیامد.حتی یک بار کم مانده بود از دستشان فرار کنم ولی آن مرد با لگدی که

ادامه مطلب...
 
طلا
نویسنده: خانم فاطمه معتمدی

اسم من طلاست . چون من از یک نژاد خالص بودم ،صاحب طمعکار و ظالم من از من همانند ماشین تولید مثل استفاده می کرد تا جایی که من آنقدر ضعیف شدم که در آخرین دور بارداری ،پس از به دنیا آوردن نه توله ،قادر به شیر دادن و مراقبت از توله هایم نبودم.او ما را بیرون انداخت .

tala

ادامه مطلب...