پناهگاه وفا >> سگ‌‌های خوش سرانجام >> بابی
بابی

واگذاری در تاریخ ۲ آذر ۱۳۸۹ ‌به خانوادهٔ سعیدی

1

بابی: غول مهربان

سگی را عضو خانواده کردن هم به نوبه خود تجربه جالبیست! ما همیشه میخواستیم این کار را بکنیم. راستش با آوردن دو سگ اصیل در جایی‌ که این همه حیوان بی‌ سر پناه نیاز به خانه و خانواده دارند احساس ناراحتی‌ وجدان میکردیم.  ما یک سگ دالماسیا (خال خال) داشتیم که پیر شد و مدتی‌ پیش مجبور شدیم با او خداحافظی کنیم و یک ویشلای جوان به اسم ویدا

 

فکر می‌کردم شاید وقتی‌ ویدا ۳ سال شود یه دوست ۴ پا برایش به خانه بیاوریم. وقتی‌ هنوز کاملا بزرگ نشده و هنوز کمی‌ بچه است - اما  همه میدانید، کارها همیشه همان طور که میخواهیم از آب در نمی‌‌آیند و البته در مورد ما هم این اتفاق افتاد

یک روز که همسرم سعید در حال گشت و گذار در اینترنت بود و طبق معمول سری به سایت وفا هم زد عاشق بابی شد. میگفت توی صورت او چیزی هست که نمیتواند فراموش کند. با خواندن قصهٔ زندگی‌ او  حس خواستن بابی در او قوی تر شد و به من گفت که صورت او از ذهنش بیرون نمی‌رود و من فهمیدم که موضوع دارد جدی میشود


دو سه روز بیشتر طول نکشید که ما آمادهٔ آوردن یک سگ و همدم خانگی دیگر شدیم. ما حاضر بودیم ولی‌ جریان واگذاری کار دشواری بود و اگر تلاش همه مخصوصاً فرانک عزیز نبود شاید ما مجبور میشدیم تا آخر زمستان صبر کنیم یا شاید بابی به کس دیگری در آمریکا واگذار میشد
.
حالا میفهمم چرا خیلی‌ از این سگ‌های بیچاره این قدر سریع به مقصد میرسند. همه اش به خاطر فرانک است. شما فوق العاده هستید دوست من، کلاهم را به احترامتان بر میدارم! شور و اشتیاق شما، شناخت و عشقی‌ که به این موجودات دارید به شما قدرت و بال و پری میدهد که به این زیبایی‌ ترتیب این واگذاری‌ها را بدهید. برخورد با این همه کاغذ بازی و مانع کافیست تا یک نفر دلسرد شود، اما شما از میدان به در نمیروید و تا همه چیز خوب و عالی‌ نباشد کار را رها نمیکنید و همیشه راحتی‌ دوستان ۴پا را در نظر میگیرید

یک سه شنبهٔ سرد زمستانی من و شوهرم به فرودگاه بین‌المللی ادمونتون رفتیم و با خوش شانسی و کمک فرانک در دادن سابقهٔ بابی به مامور گمرک خیلی‌ زود از گمرک خارج شدیم. در طول این مدت ماشین روشن بود تا بابی سردش نشود و دو پتو و یک جلیقه گرم هم در داخل ماشین برای او آماده کرده بودیم
بابی با احتیاط اما در حال تکان دادن دمب از قفسش خارج شد، که علامت خوبی‌ بود. او را توی پتو پیچیدیم و کف ماشین قرار دادیم، چون از قبل فرانک و خانوادهٔ موقتش با ما گفته بودند که او علاقه ای به نشستن روی صندلی‌ ماشین ندارد
!

ما کنجکاو بودیم ببینیم برخورد  دو سگ چگونه خواهد بود، اما فکر می‌کنم ما بیشتر از آنها نگران و هیجانزده بودیم.  آنها سلام کوچکی به هم کردند و کمی‌ همدیگر را بو کردند و ویدا اصرار داشت بابی را وادار به بازی کند، از سر و کولش بالا میرفت، گوشش را میجوید، به او پارس میکرد، اما بابی احتیاط میکرد و مراقب بود.  چون وقت خواب بود هر دو رضایت دادند که به رختخواب بروند

صبح روز بعد، ویدا بیصبرانه می‌خواست از قفس خارج شود و با بابی بازی کند. اما بابی هنوز محتاط بود و قلمروش را علامت گذاری میکرد. یک هفته طول کشید تا او بفهمد که همه چیز متعلق به اوست و نیازی به علامت گذاری ندارد. و روز به روز بیشتر و بیشتر به ویدا، ما و خانه ما علاقمند شد

در اوائل دسامبر ما برای ۱۰ روز به مسافرت رفتیم و سگ‌ها را به دخترمان رویا سپردیم ... کمی‌ نگران بودیم که شاید خوب از عهده بر نیاید. اما او به خوبی‌ از عهده این کار بر آمد. رویا و بابی به شدت همدیگر را دوست دارند. وقتی‌ رویا داخل اتاق میشود، لبخند بزرگی‌ همهٔ صورت بابی را میپوشاند. آنها رابطهٔ مخصوصی با هم دارند

بابی کم کم دارد خودش را پیدا می‌کند، با جرات تر میشود، و حتی گاهی‌ دست به خرابکاری میزند، مثلا از روی میز شیرینی‌ بر میدارد یا در زیرزمین به سراغ کیسهٔ غذایش میرود. اما همیشه بعدا میفهمد که کار خوبی‌ نکرده و عذر خواهی‌ می‌کند

او هنوز یاد نگرفته که موقع راه رفتن باید پا به پای ما حرکت کند. دو بار جرات کردیم او را بدون بند راه ببریم ولی‌ فعلا دیگر این کار را نمی‌کنیم چون او هر کجا می‌خواهد میرود و باید یاد بگیرد که بیشتر حرف گوش کند

خوشحالم که میبینم بدنش کمی‌ گوشت آورده و دیگر استخوانهایش پیدا نیست. او قویتر و سنگینتر شده اما با ما خیلی‌ با ملایمت و آرام برخورد می‌کند. او طبیعتاً آرام است و امیدوارم همینطور باقی‌ بماند


لقب غول مهربان را به این دلیل گرفته
:)


باید اقرار کنم که داشتن دو تا سگ معنایش کمی‌ کار بیشتر است، مخصوصاً برای من، اما احساسی‌ که وقت تماشای بازی آنها با همدیگر به من دست میدهد بی‌ همتاست و نمی‌شود قیمتی روی آن گذاشت. آنها خوشحالند که ما را خوشحال کنند. چه احساس فوق العاده ای
...
با مزه اینجاست که ما فقط دو ماه با هم بودیم اما به نظر می‌رسد که همیشه با هم بودیم
سوفیا سعیدی

2

3

4

5

6

 
FacebookMySpaceTwitterReddit