پناهگاه وفا >> سگ‌‌های خوش سرانجام >> شِرا (گیرا)
شِرا (گیرا)

نوشی‌ و ریتا اسانگرانی، ۲۶ آوت ۲۰۱۵، اتاوا، انتاریو، کاناداguira-he01

به محض رسیدن به تورنتو، مادر و خواهر جدید من، در فرودگاه با صورتی‌ پر از لبخند، به همراه گروه بزرگی‌ از استقبال کنندگان منتظر من بودند. همه از دیدن من خیلی‌ خوشحال شده بودند. من که خیلی‌ خجالتی هستم، بلافاصله با خواهر جدیدم اخت شدم و تمام مسیر ماشین سواری‌ از تورنتو تا خونه جدیدم در اتاوا رو به او پناه بردم. با نگاه کردن از پنجره، با دنیای جدیدی که سرسبز و پر از درخت بود مواجه شدم.

 

من خیلی‌ به دور و برام اطمینان نداشتم بنابرین همیشه به مامانم می‌چسبیدم. من  اصلا نمیخواستام که با آدمهای غریبه کوچکترین کاری داشته باشم ولی‌ کم کم با گذشت زمان، صبر و تعلیم، من شروع به علاقمند شدن به خونه‌ام و اطرافیان شدم.
مامان بزرگ من، هر وقت که به دیدنش میریم، به من میگه که من خیلی‌ سگ خوشگلی‌ هستم. من همیشه سعی‌ می‌کنم که وظیفمو به عنوان یک عضو خانواده به خوبی‌ انجام بدم و هر وقت خاله من توی آشپزخونه آشپزی میکنه، من از پیشش تکون نمیخورم که اگر احیانا چیزی از دستش افتاد، من سریع بتونم کفّ خونه رو تمیز کنم.
من قدم زدن با مامانمو دوست دارم و همیشه عروسک پر سر و صدای خودم، میمون رو با خودم می‌برم هواخوری. من دویدن توی علفهای بلند رو دوست دارم و وانمود می‌کنم که دارم قایم موشک بازی می‌کنم. من بازی کردن با سگ‌های دیگه رو دوست ندارم ولی‌ همیشه دوست دارم که اونها رو از دور تماشا کنم.البته من دو تا دوست سگ دارم که عاشق اینم که باهاشون بازی کنم. من همینطور با خواهرم کشتی‌ میگیرم و وقتی‌ هم که مامانم تلویزیون نگاه میکنه، من میرم بهش می‌چسبم که با هم نگاه کنیم. من بازی کردن با اسباب بزیهمو خیلی‌ دوست دارم.
من خیلی‌ مواظب خانوادم هستم چون خیلی‌ دوستشون دارم. من کارهای جدیدی رو یاد گرفتم که انجام بدم و وقتی‌ که خانوادم منو بغل میکنند، من هم متقابلاً بغلشون می‌کنم. من خیلی‌ هم دختر مودبی هستم. بعضی‌ از شیرین کاری هامو رو فقط اگر عازم رسما خواهش بشه انجام میدم! 
یک سنجاب در نزدیکی‌ خونه ما زندگی‌ میکنه که من همیشه بهش واق واق می‌کنم. اینجا دیگه خونه مانعه و من حسابی‌ مواظبشم. نگران نباشید من تا به حل به خوبی‌ تونستم جلوی سنجابو بگیرم که توی خونه نیاد!
حالا می‌خوام یک رازی‌ رو باهاتون در میون بگذارم و اون اینه که من عاشق برف هستم. وقتی‌ برف میاد، من توش می‌دوم، میپرم و تا می‌تونم برف میخورم. اینجا برف زیاد میاد و من از این بابت خیلی‌ خوشحالم.
مامانم به من میگه که من هنوز احتیاج به یاد گرفتن دارم ولی‌ من خیلی‌ نسبت به اولای ورودم فرق کردم و بهتر شدم و مامانم خیلی‌ به من افتخار میکنه. مامانم به من قول داده که وقتی‌ من یاد گرفتم که بیشتر با سگ‌های دیگه کنار بیام، برام یه خواهر از پناهگاه وفا میا‌‌‌ره.
من میدونم که در کنار مادر، خواهر و میمونم، آینده درخشانی در انتظارم هست و من برای یک آینده حتی بهتر در کانادا، کاملا آماده هستم. 

guira-he02

guira-he03

guira-he04

guira-he05

guira-he06

guira-he07

guira-he08

guira-he09

guira-he10

guira-he11

guira-he12

 
FacebookMySpaceTwitterReddit