پناهگاه وفا >> سگ‌‌های خوش سرانجام >> اميد
اميد

1

قسمت اول

داستان زندگي اميد

يادم مياد ان روزيك روز سرد و نزديك زمستان بود

در دفترم نشسته بودم كه يكمرتبه نميدانم چرا هوس كردم بجاي مدير كارخانه خودم به منازل كارگرها بروم و كارها را كنترل كنم. ازصندلي برخاستم و به طرف منطقه بومهن رفتم .وقتيكه درحال عبور از يكي ازكوچه هابودم ديدم يك سگ كنار كوچه نشسته و تا ماشين من را ديد با دوتادست خودش را كنار كشيد و چشمانش به چشمان من دوخته شد. من رفتم بطرف منزل ان خانم كارگرو سريع برگشتم و مقداري سوسيس گرفتم وجلوي اميد كذاشتم ولي اين حيوان سوسيس را نخورد و رفت زيريك ماشين پنهان شد . .بهرحال ان مكان را ترك كردم و به طرف كارخانه برگشتم ولي اي كاش اين حيوان را هم با خودم ميبردم چونكه ان روز حتي براي يك لخطه هم اين حيوان از جلوي چشمان من دور نميشد و عذاب وجدان من را رها نميكرد .تااينكه ان كارگري كه بامن بودرا صدا كردم و گفتم سريع راننده كارخانه را صدا كن و برو به جايي كه روز قبل بوديم و ان سگي كه فلج بود را پيدا كن و بدون ان حيوان به كارخانه بر نگرد .ان روز راننده كارخانه اقاي مهدي عبدالهي و كارگركارخانه رفتند و بعدازيك ساعت به كارخانه با اميد برگشتند . اورا به كلينك حيوانات بردم و به دكتر نشان دادم .وقتيكه حيوان معاينه شد به من گفت اين حيوان فلج شده و لي براي اينكه مطمن شويم حيوان را ببر و از ستون فقراتش عكس بگير كه همان شب من اين كاررا كردم و عكس ستون فقرات را به دكتر نشان دادم كه من را نا اميد كرد و گفت كه اين حيوان فلج شده .پرسيدم دكتر چكار كنم كه درجواب به من گفت سه راه داري 1-اين حيوان را امپول بزنيم و راحتش كنيم 2-اگر ميتواني خودت نگهداري كن كه اين كار خيلي سخت است چونكه حيوان فلج است3-مكاني به نام وفا هست كه ازاين حيوانات نگهداري ميكنند.من تلفن وفا را گرفتم و شماره را دادم به خانم سيمين و گفتم من بايد بروم دبي و شما پي گيرباش وسعي كن اين حيوان را به وفا بفرستي .تا اينكه خانم سيمين گفتند كه باوفا تماس گرفتم و گفتند قفس نداريم اگر ميتوانيد از اين حيوان نگهداري كنيد تا ده روز ديگر قفسها امده شود. از دبي كه برگشتم ديدم كه اميد غذا ميخورد و رو به بهبودي است تااينكه بعد از ده روز تحويل وفا دادم .

.باور كنيد هرروز منتظر اين بودم كه از وفا خبري مانند خوب شدن اميد از طرف خداوندويا معجزه ا ي بودم كه در عيد نوروز سال پيش به من تلفن زدنند و گفتند كه اميد را به امريكا بردند.باور كنيد تا نيم ساعت گريه ميكردم و باورم نميشد و رفتم سر به زمين گداشتم و از خداي خودم تشكر كردم .شايد فكر كنيد كه من ادم مذهبي هستم و اين حرفها را از خودم در اوردم ولي احساس ميكنم كه مورد لطف خداوند قرار گرفته ام و احساس سبكي ميكنم . خوشا به حال شما و بنفشه خانم وهمسرش كه در اين راه قدم برداشته ايد و من به شما وبنفشه خانم تبريك ميگويم و خودم را در مقابل شماها قطره اي در مقابل اقيانوس ميبينم .اميدوارم كه جواب اين همه خوبيها را از خدايي بگيريد كه اميد را سر راه من قرار داد.

قربان شما

محسن --

2

قسمت دوم

سلام

حوالی ظهر خانم سیمین با من تماس گرفت !گفت : سلام آقای ثانی و ......من یه سگ فلج پیدا کردم و بردم دکتر وعکس و .... گرفتم ولی دکتر گفت : فلج شده و نمیشه کاریش کرد ! منم نمیتونم نگه دارم و ... تو همین حین که خانم سیمین حرف میزد من تو این فکر بودم کجا بذاریم !!! کل پناهگاه تو سرم مرور شد ! جایی به ذهنم نرسید ، حرف خانم سیمین که تموم شد ، بدون اینکه جای مناسبی براش پیدا کرده باشم گفتم بیارید !!! بعد قطع کردن تلفن پیش خودم گفتم : آخه جایی نیست بذاریم ! اصلا قرار بود دیگه سگی قبول نکنیم ! من که با همه دعوا میکنم سگ قبول نکنید پس خودم چرا قبول کردم ! و... این افکار تو سرم میچرخید تا وقتی به خودم اومدم فهمیدم من اصلا زبونم نچرخید که بگم نه !2 روز بعد امید آمد ! پشت وانت داخل جعبه بود ، از تو کارتن سرشو آورد بیرون ، تو نگاهش خوندم که میگفت :سلام زندگی جدید من باز اومدم ! 1 ساعت بعد از مستقر شدن امید تو پناهگاه رفتم سراغش ! تازه فهمیدم چقدر داغونه ! ولی باور کنید خودش اصلا باور نداشت اوضاعش خرابه! اون واقعا خود امید بود

هربار میرفتم پیشش با نیش باز کشون کشون خودشو میرسوند و سرشو میزد به پام که یالا معطل چی هستی نازم کن !امید هم امید داشت هم دل مهربون و هیچوقت مشکلات جسمش روحش رو آزار نداد ! امید خوشبختیش رو خودش ساخت !! هیچوقت بین امید و خوشبختی فاصله نیست

علی ثانی--

3

قسمت سوم

همه میگن " خدا تو و شوهرتو حفظ کنه که این سگو نجات دادین" اما خیلی‌ از اونا نمی‌دونند که....اون منو نجات داده! امید ارزش خاصی‌ رو به زندگی‌ ما وارد کرد که قابل توصیف نیست. او مرتبه دیگری از عشق رو به من نشون داد که اصلا از وجودش بی‌ خبر بودم. هر چی‌ باشه، بعد از ۳۱ سال که همیشه سگ داشتم و با سگا بودم، فکر نمیکردم چیزی باقی‌ مونده باشه که من درباره یه سگ یا از یه سگ بتونم یاد بگیرم. اما یاد گرفتم: معنی واقعی‌ "قدردانی‌ "، " بردباری "، و " عشق بی‌ قید و شرط" را

وقتی‌ کسی‌ دائم شما رو بلند میکرد، زمین می‌ذاشت، رو پهلو میخوابوند، پاهاتونو حرکت میداد، نمی‌ذاشت قبل از تمیز شدن و عوض کردن پوشک از جاتون تکون بخورین، اینکارو باهاتون میکرد، اونکارو باهاتون میکرد،....هر روز، و چندین بار در روز؛ حتما عصبی میشدین! وقتی‌ سگی عصبی و ناراحت میشه چی‌ کار میکنه؟ غر میزنه و گازتون میگیره . اما نه امید. اون هر بار با قدردانی‌ دست منو می‌لیسه. و روزایی که حس میکنه من یه کم خسته هستم سرشو رو پام میذاره. به زحمت خودشو به سمت پاهای من میکشه و سرشو پایین می‌اندازه؛ درست مثل این که میخواد بگه،" متاسفم که اینقدر خسته ای، متشکرم که از من مراقبت میکنی‌. کاش می‌تونستم بهت نشون بدم که تا چه حد قدر کارایی‌ که برای من میکنی‌ میدونم. کاش می‌تونستم دممو تکون بدم تا میزان شادی و تشکرمو بهت نشون بدم." اما چیزی که امید نمیدونه اینه که با هر لیس محبّت آمیزی که به دستم میزنه و هر وقت صورتشو تو دامنم پنهان میکنه، من یه بار دیگه میفهمم که معنی واقعی‌ عشق بی‌ قید و شرط چیه. اون باعث میشه من بفهمم چیزهایی‌ به سادگی‌ خاروندن پشت گوشش چه کار غیر ممکنیه برای اون( چون از پاهای عقبش نمی‌تونه استفاده کنه) و وقتی‌ من اینکارو براش انجام میدم مثل اینه که دنیارو بهش دادم. امید به من یاد داده به چیزایی که تو زندگی‌ وجودشون خیلی‌ بدیهی‌ شده بیشتر توجه کنم و بهشون اهمیت بدم، او به من یاد داده زندگی‌ رو خیلی‌ جدی نگیرم. گاهی‌ دردشو حس می‌کنم. گاهی‌ تقلاهاشو برای اینور و اونور شدن میبینم، که بعد از نوشیدن آب، رو زمین آشپزخانه لیز می‌خوره، و به خودم میگم،' خسته نشده از همه اینا ' ؟ در همون لحظه، امید که می‌بینه در سکوت دارم تماشاش می‌کنم، یکباره پر از انرژی میشه و اولین اسباب بازی پر سر و صداشو برمیداره و با شادترین نگاه و لبخند به سراغم میاد و همیشه موفق میشه که منو به خنده بیندازه و از خلق خوشش به حیرت واداره. اون الهامبخش منه. روحیه خوبی‌ که علیرغم اونچه به سرش اومده داره منو در مقابل ضعف هام شرمنده میکنه، از فکر اینکه در وضعیت مشابه چی‌ می‌کردم معذب میشم....منظورم اینه که به این سگ نگا کنین، به این سگ فلج نگاه کنین و اراده زنده ماندن و شاد بودن رو یاد بگیرین! چطور میشه روحیه اونو دید و حیرت نکرد؟؟؟ اینجاست که میفهمم خدا چقدر دوستم داره؛ فقط خدا می‌دونست چقدر به این درس‌های زندگی‌ احتیاج داشتم؛ پس همه اونارو در قالب " امید " به زندگی‌ من وارد کرد. امید به من یاد داده همیشه ایمان داشته باشم. او من را بی‌ قید و شرط دوست دار ه و من مدیونش هستم... من برای همیشه به خاطر عشق بی‌ ریا و درس‌هایی‌ که از او گرفتم وامدارش خواهم بود. چه فرشته ای. او این همه راه از ایران آمد که زندگی‌ من را نجات بدهد. امید من

بنفشه --

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2012/06/120617_l93_iranian_dog.shtml

 
FacebookMySpaceTwitterReddit