پناهگاه وفا >> سگ‌‌های خوش سرانجام >> مكس
مكس

واگذاری در تاریخ مرداد ۸۸ ‌به شیدا اردلان، تیم کلرک و پسرشون بیژن کلرک

آقا كرم تلفن زد و گفت يك نفر اومده چند تا توله رو انداخته تو يك چاله نزديك پناهگاه و با غلام رفتيم و آورديمشون بيرون. هر كدوم به اندازه يك مشت بسته اند و تازه راه افتادن و مثل اينكه همين امروز آخرين شير رو از مادرشون خوردن،

 چكارشون كنم؟ يكي از اون روزهاي سرد بهاري بود و بارون تندي مي باريد خود من هم وضعيت خوبي نداشتم و درد شديدي داشتم از طرفي يك توله شيرخواره هم تو خونه داشتم و با اين شرايط جسماني قادر نبودم از اونا هم نگهداري كنم اين بود كه گفتم يك جاي گرم براشون درست كنيد و غذاي نرم كافي براشون بذارين تا ببينيم چكار كنيم؟ يك لونه چوبي بيرون در بود، داخل اونو با پتوي گرم پوشاندند و شيرو ماست و غذاي خيلي نرم براشون گذاشتند.

max1

 

خدايا ما اشرف مخلوقاتيم داريم با بقيه چه مي كنيم؟

 

توله هايي كه الان بايد از مادر شير بخورند و از گرماي بدنش در اين روز سرد استفاده كنند، چون دوست نداريم دور و برمون شلوغ باشه مي آريم تو بيابون زير بارون رهاشون مي كنيم تا بميرند. اين توله ها شدند توله هاي پناهگاه وفاو با  رسيدگي آقا كرم و غلام و بچه هايي كه داوطلبانه كار مي كردند كم كم بزرگ شدند و بسيار ترسو بودند، نمي دونم در همان دوران كوتاه چه به روزشون آورده بودند؟ گوش و دم يكيشون رو كه بريده بودند (كاش يكي از اين آدمايي كه اين كار و مي كنند پيدا مي كردم و مي تونستم يك گوششون رو ببرم تا ببينه چقدر اين كار وحشتناكه) اونا شش تا بودند وقتي مي رفتيم پناهگاه اصلا نمي تونستم بهشون نزديك بشم فقط يكيشون كه سياه بود مي اومد خوراكي مي گرفت و در مي رفت. وقتي بزرگتر شدند و واكسينه شدند و درمان انگلي گرفتند به توله سرا منتقل شدند ولي اونجا هم نمي شد بهشون نزديك شد.

حدود 2 ماه قبل يكي از دوستان ما، خانم دكتر شيدا اردلان كه هميشه حامي پناهگاه بوده اند از نيويورك به ايران آمده و از پناهگاه بازديد كردند و دو روز در كنار ما داوطلبانه كار كردند. روز اول با هم به توله سرا رفتيم و ايشان ضمن نوازش توله ها اون توله ترسوي گوش و دم بريده رو به سختي گرفتند و بغلش كردند، اول مقاومت كرد و بعد سرشو گذاشت  رو شونه شيدا و دلش نمي خواست بياد پايين. شيدا گفت من اينو با خودم مي برم امريكا و يك ماه ديگه ميرم. اگه ميشه كارهاشو انجام بدين كه بشه راحت بردش. اسمش رو هم گذاشتيم مكس، از اون به بعد توي پناهگاه بچه ها اونو آقا مكس يا توله امريكايي صدا مي كردند. همه كارهاش براي رفتن  انجام شد و شدا هم وسايل بردنش رو تهيه كرد و يك هفته قبل از اينكه بره از پناهگاه به خونه من منتقل شد. براي شستشوي كامل و آماده رفتن شدن. يك روز قبل از اينكه بياد با توله ها دعوا كرده بود و زير گردنش زخمي شده بود. شيدا براي درمان به مطب دكتر عابدي بردش و درمانهاي لازم انجام شد و كارهاي اداره دامپزشكي رو هم خود شيدا انجام داد و درست روز آخر متوجه شدند كه شناسنامه ميكرو چيپ مكس نيست. همه فكر مي كرديم با اين گره خوردن كارهاش نتونه بره ولي با پيگيري دكتر عابدي و خود شيدا رفتند و دو روز بعد مادر شيدا به من تلفني اطلاع دادند كه به راحتي به خونه رسيدند اونجا بود كه يك جيغ بلند و يك نفس راحت كشيدم و به هر كدوم از بچه ها گفتم همين واكنش رو نشون دادند. مكس رفت و شيدا عكسهاش رو مرتب برامون مي فرسته كه تو چه بهشتي زندگي مي كنه و كلي عشق مي گيره و از همه مهمتر داره انگليسي ياد ميگيره.

فكر مي كنم شانس و اقبال فقط مال آدمها نيست و در دنياي حيوانات هم وجود داره. يكي ميشه سگ ولگرد صادق هدايت و يكي هم مكس پناهگاه وفا.

ليدا اثني عشري

 

max2

max3

max4

max5

max6

max7

max8

max9

max10max11

max12

max13

max14

max15

max16

max17

 
FacebookMySpaceTwitterReddit