پناهگاه وفا >> سگ‌‌های خوش سرانجام >> امیلی ( لیلی )
امیلی ( لیلی )

سیلیا پلیستر - ۲۸ مهر ۱۳۹۰ - ونکوور کانادا

EmiliHE1

در ٢٠اكتبر ٢٠١١ من اولين قدمم را در سفر به خانه هميشگيم گذاشتم و به همراه برادرم بيلى از ايران راهى ونكوور شدم. چند هفته اول را در جاى خيلى دورى با خانواده موقتيم زند گى كردم. بعد مادر دائميم اومد دنبالم و من خيلى هيجان زده بودم.

EmiliHE2

خانواده جديدم و هركس كه شانس ديدن منو داشت ميگفت من موجود خيلى زيبا و شيرينى هستم.تو خونه من دوست دارم تو تختم بخوابم و شيكممو نوازش كنن و بغلم كنن. منو هميشه در حالى پيدا ميكنين كه دارم دنبال دوست گربه پشمالوم نيكو ميگردم. اون يكى پرسى هم داره سعى ميكنه توجه منو به خودش جلب كنه. ديلان ، كوچولوى مورد علاقه من يه همبازى مهربون و كنجكاوه كه من خيلى باهاش با صبورى و اروم رفتار ميكنم.

EmiliHE3

يك حياط بزرگ دارم كه توش بازى ميكنم و يه عالمه از استخونامو اونجا قايم ميكنم. خارج از خونه يه پارك مخصوص بازى سگهاست كه من عاشق اونجام. من خيلى اجتماعيم و عاشق اينم كه با همه هاپوها اشنا بشم وباهاشون بازى كنم خصوصاً كوچولوهاشون. من تو دويدن استعدادم فوق العاده هست، من از اسبهاى مسابقه هم سريعترم.

EmiliHE4

علاقه ديگه من راه باريك به سمت رودخونس، كه معمولاً با دوستم بيلى ميريم، ميغلتيم و حتى ميپريم روى علفهاى بلند كنار رودخونه. عادت بد من رفتن سراغ ماهيهاى كنار روده كه هميشه مامانم بعدش بايد حمومم كنه. اون نميهمه چه چيز اون ماهيهاى بو گندو براى من جالبه!

EmiliHE5

من دارم در كلاسهاى اموزشى با خانواده ام شركت ميكنم، هرچند مامانم عقيده داره كه من خيلى راحت ياد ميگيرم چون هميشه همه ازم راضين. از همين يه جلسه اول كلى چيز ياد گرفتم، خصوصاً دستشويى رفتن تو لگن. اوايل دوست نداشتم تو قفسم تنها باشم وقتى مامانم ميرفت سر كار ولى الان راحتم. كارهايى مثل "بيا"، "بشين" و "دست بده" را هم ياد گرفتم!

EmiliHE6

"وفا" از شما متشكريم، بخاطر تلاش زيادتون در اوردن اميلى(لى لى) به زندگى ما.اون سراسر درخشندگى ، عشق و شيرينيه.ما همراه هميشگى بهتر از اون نميتونستيم بخواهيم.

EmiliHE7

EmiliHE8

emilih9

emilih10

emilih11

EmiliHE12

emilihe13

 

 

 

 

 

 

 

 
FacebookMySpaceTwitterReddit