پناهگاه وفا >> سگ‌‌های خوش سرانجام
سگ‌‌های خوش سرانجام
ریپلی (ویولت)

دنی جانسون و بن سارب - ۲۵ مهر ۱۳۹۴ - سیاتل واشنگتنripley-he01

ریپلی که قبلا اسمش ویولت بود از اکتبر ۲۰۱۵ به خانواده ما پیوست.ما همیشه دلمان می خواست سگ داشته باشیم اما از آنجایی که هر دوی ما تمام وقت ش کارمی کردیم و ۸-۱۰ ساعت سر کار بودیم به این جهت فکر می کردیم انصاف نیست که سگی را در خانه نگه داریم. تا این که همه چیز عوض شد و بن شغل راعوض کرد و ساعات کاری اش به گونه ای شد که توانستیم زمانی برای نگهداری از یک سگ داشته باشیم.در کمال خوش شانسی در همان زمان که ما شروع به گشتن برای یافتن سگ مناسبمان کردیم ریپلی هم سر از سیاتل در آورد.

ادامه مطلب...
 
مکس ول

پذیرفته شده توسط لارا و جیم مک لنتیر -
بهمن ۱۳۹۴


bruno-he01


نزدیک به یک سال است که مکس ول به جمع خانواده ما در شیکاگو پیوسته است. او یک سگ نوجوان پر انرژی است که رابطه بسیار خوبی با سگ دیگرمان تاز که نا بینا و از نژاد گله استرالیایی است برقرار کرده است.

ادامه مطلب...
 
نوا

مری کو-۲ خرداد ۱۳۹۴ - کنزینگتن، کالیفرنیا

nava-he01

باور کردن اینکه نزدیک به یک سال است که نوا با ما زندگی می کند مشکل است. در طی این مدت او زمان های خوشی را همراه با ما در مسافرت به کارمل ؛ کالیستوگا ؛ سونوما و هیلدزبرگ سپری کرده است.

ادامه مطلب...
 
شِرا (گیرا)

نوشی‌ و ریتا اسانگرانی، ۲۶ آوت ۲۰۱۵، اتاوا، انتاریو، کاناداguira-he01

به محض رسیدن به تورنتو، مادر و خواهر جدید من، در فرودگاه با صورتی‌ پر از لبخند، به همراه گروه بزرگی‌ از استقبال کنندگان منتظر من بودند. همه از دیدن من خیلی‌ خوشحال شده بودند. من که خیلی‌ خجالتی هستم، بلافاصله با خواهر جدیدم اخت شدم و تمام مسیر ماشین سواری‌ از تورنتو تا خونه جدیدم در اتاوا رو به او پناه بردم. با نگاه کردن از پنجره، با دنیای جدیدی که سرسبز و پر از درخت بود مواجه شدم.
ادامه مطلب...
 
نادر

کارینا و داوید درتی - آبان ۱۳۹۳ - اطراف سیاتل، واشینگن، آمریکا

nader-he01

 

مدتی بود که من پست های مربوط به وفا که توسط خانم فرح روان گذاشته می شد را دنبال می کردم در همین اثنا عکسی از نادر را دیدم که در زمان ورودش به سیاتل احتیاج فوری به یک محل اقامت موقت داشت. ما خودمان دو تا سگ مسن داشتیم و تازه از یک خانه دو اتاق خوابه به یک خانه رویایی چند هزار متری نقل مکان کرده بودیم. اصلا نمی توانستم تحمل کنم که نادر تنها به خاطر نداشتن جایی موقت، از آمدن به آمریکا محروم شود.

ادامه مطلب...
 
تارا

لیان و جًک سمیلسن - تیر ۱۳۹۴ - بلرستان، نیو جرسیtara-he01

تارا در جولاي سال ٢٠١٥ به خانواده ما پيوست . در أصل قرار بود ما خانواده موقت وًميزبان او باشيم اما يك نگاه به چشمان زيبا وًعميق او كافي بود تا عاشق و شيفته اين دختر زيبا شويم . وقتي تارا به خانواده ما ملحق شد ما دو سگ ديگر هم داشتيم ، چيكا ١٤ ساله بود وًاسكارلت ٦ ساله . متاسفانهً چيكا در ماه سپتامبر درگذشت و روحش به بهشت پرواز كرد. تارا ارتباط عميق و نزديكي با خواهر بزرگش اسكارلت و با دختر عموها وًپسر عموهايش مكس و مالي و تاكس وً دلايلا و روبي در نيوجرسي و فلوريدا دَارد.

ادامه مطلب...
 
سیبی

خانواده مکرمیک - دلتا، بیسی، کانادا - ۱۴ شهریور ۱۳۹۴

sibby-he01

سیبی خیلی‌ اوضاعش رو براست و به خوبی‌ در خانواده ما داره جا میفته. ما تصمیم گرفتیم که اسمشو نگاه داریم چون به نظر میاد که در اکثر مواقع بهش عکس‌العمل نشون میده (به غیر از مواقعی که حواسش با دونه‌های بارون که خیلی‌ دوسشون داره پرت می‌شه!)

ادامه مطلب...
 
ایکو (هایکو)

پریسا صالحی و برک فینلی - مهر ۱۳۹۳- واشنگتن دیسیiko-he1

هایکو که الان اسمش شده ایکو، اول بصورت موقت قرار بود که پیش ما بمونه. او همه سفر هوایی‌ طولانیش رو با اشتیاق زیادی به پایان رسوند و وقتی‌ که ما در فرودگاه در قفسشو باز کردیم، با لبخندی بر لب و پر از آرامش از قفس اومد بیرون، انگار که میدونست چه آدم‌هایی براش چقدر زحمت کشیدند که به سر و سامان برسه.

ادامه مطلب...
 
کاوکاپ (آبتین)

نوآم و ایتای - مرداد ۱۳۹۴ - شیکاگو، ایلینی آمریکا

abtin-he0

 کاوکاپ (آبتین سابق) در همان نطر اول مهرش به دل افتاد. چند ماه پیش ، قبل از اینکه ما او را ببینیم، یکی از پاهایش را از دست داد اما همیشه با روی باز و رفتاری پر از عشق با همه رفتار می کرد. در مدت زمانی کوتاه نه تنها در بین اعضای خانواده گل سر سبد و مرکز توجه شد بلکه محبوب همسایه ها و اهل محل نیز شد و همه دلشان می خواست او را ناز و نوازش کنند.

ادامه مطلب...
 
صورا (خاله ریزه)

گلوریا دگاستن - امریویل، کالیفرنیا - بهمن ۱۳۹۳

 khaleh rizeh-he1

من از تیم‌ وفا بابت همه زحمت‌هایی که برای صورا (خاله ریزه) کشیدند بی‌ نهایت سپاسگزارم. در مدت زمان کوتاهی‌ که صورا با من هست، بسیار شیرین، دوست داشتنی، بازیگوش (مخصوصا وقتهایی که لیش رو می‌بینه و میفهمه که وقت قدم زدن هست) و یک همدم واقعی‌ بوده. با توجه به گذشته صورا که قبل از وارد شدن به پناهگاه خودش باید از خودش مواظبت میکرد و بعد که در پناهگاه با سگهای زیادی باید کنار میومد و برای اینکه مورد توجه قرار بگیره، می‌بایستی دائم رقابت میکرد میتونست خیلی‌ سگ گوشه گیر و تنهائی بشه ولی‌ اینطور نشد. علتش هم آدمهای نازنینی هستند که در وفا بصورت داوطلبانه و عاشقانه از سگ‌ها مراقب میکنند و به صورا کمک کردند که سگ خوشحالی‌ که هست بشه.

ادامه مطلب...
 
تدی (سینامون)

دبورا و پیترو - بهمن ۱۳۹۳ - هیلزبرو، کالیفرنیا

teddy-cinnamon-he01

تدي يا سينامون (دارچين) چند روز بعد از ورود به كاليفرنيا در ماه فوريه وارد زندگي ما شد. از اون موقع او خودشو با چيزهاي زيادي در زندگي جديدش تطبيق داده. او مثل يك جنتلمن ، خواهر ٤ و نيم كيلوييش، كاتن رو مثل يك برادر خوب در كنارش پذيرفته. او بدون احتياج به هيچ مراقبت خاصي، از سواري در ماشين لذت ميبره و مثل يك إستاد روي ليش رأه ميره و مهمتر از همه، وقتي كه ازش خواسته ميشه، سريع خودشو براي بوسيدن بما ميرسونه.

ادامه مطلب...
 
بلو (Bello)

استیسی و جیمز حالی‌ - اردیبهشت ۱۳۹۳ - سکرامنتو، کالیفرنیا

bello-he1

قبل از هرچیزی من باید سپاس صمیمانه خودم را نسبت به تمام کسانی‌ که من را در این راه یاری کردند بیان کنم
اگر چه به نظر میرسید که یک من توله سگ بی‌ انضباط یی‌ هستم اما مامان و بابا با صبر و حوصله تلاش کردند که این خلق و خوی من را تغییر بدهند .

ادامه مطلب...
 
شالیزار

خانواده محمدی، ۴ تیر ۱۳۹۳، یوتبری - سوئد

dsc 0304

الان هشت ماهه که دخترمون شالیزار، اینجا پیش ما در سوئد زندگی‌ میکنه. اصلا کار راحتی‌ نیست که عشقی‌ رو که آدم به اولین حیوان خونگیش داره رو بشه توصیف کرد ولی‌ ما سعیمون رو می‌کنیم. قصه ما از روزی شروع شد که پدر و مادر من در سپتامبر ۲۰۱۳ از پناهگاه وفا بازدید کردند. به محض باز شدن در، سگی‌ به سرعت برق و باد به سمتشون دوید. واقعا شالیزار چابکترین سگی‌ هست که ما تا بحال دیدیم. خلاصه عشق در اولین نگاه کار خودشو کرد و پدر و مادر من تصمیم گرفتند که شالیزار رو با خودشون به سوئد بیارن.

ادامه مطلب...
 
پتو

بهمن ۱۳۹۱ - خانواده روانبخش - سن حوزه، کالیفرنیا

patoo2

سلام من پتو هستم ،یک سگ استثنائی ! ، زیبا و انقدر باهوش که از فرصتهای زندگی بهترین بهره رو ببرم. راستش تمام اتفاقاتی که افتادو خودم برنامه ریزی کردم. پس از اینکه بخت و اقبال فرصت ترک سرزمین مادری ، پناهگاه وفا و داشتن اینده ای بهتر در امریکارو نصیبم کرد. بهترین خونه ای که یه سگ می تونست داشته باشه رو انتخاب کردم. منزل فرح روان خانمی که قرار بود ازم مراقبت کنه، به محض دیدنش فهمیدم که می خوام زندگیمو در کنارش بگذرونم.

ادامه مطلب...
 
لیدی - توتک

خانواده لوستلت و بیگلی، ۱۷ مهر ۱۳۹۳، بکرسفیلد، کالیفرنیا

img 3310

روزی که قرار بود با لیدی -توتک- آشنا بشویم سگ دیگرمان بلیز را هم با خودمان بردیم تا آنها هم با هم آشنا شوند. بلیز چندان به سگهای دیگر روی خوش نشان نمی دهد به این جهت می خواستم مطمئن شوم که او آمادگی پذیرفتن یک سگ دیگر که قرار بود همبازی و خواهرش بشود را دارد.آن روز ما با هم به پیاده روی رفتیم .از همان جا آنها با هم اخت شدند و این دوستی بعدا در خانه هم ادامه یافت ، خیلی طبیعی آنها با هم در حیاط می دویدند و بازی می کردند.

ادامه مطلب...
 
هولی

دان و مارگاریدا - ۲۴ تیر ۱۳۹۳ - سن حوزه ، کالیفرنیا

holly-he1

سلام ، من و نامزدم مارگاریدا سه سال پیش یک سگ به اسم دراگون را از پناهگاه حیوانات به خانه آوردیم. به تازگی هم ما یک سگ زیبا از نژاد هاسکی که نابینا می باشد را از پناهگاه وفا به خانه آوردیم .دراگون تصمیم گرفت که ماجرای سگ جدیدمان ، هاله را برای شما تعریف کند:

ادامه مطلب...
 
پولک

مارشا و استان لفتر - الدزمار، فلوریدا - ۲۰ فروردین ۱۳۹۳

poolak - he1

من و همسرم به همراه دو سگ و دو گربمون، در مریلند، حوالی دیسی زندگی‌ میکردیم و داشتیم برای انتقال به فلوریدا آماده میشدیم. من از طریق فیسبوک با پناهگاه وفا آشنا شده بودم و به گرامیداشت مادرم که ایرانی‌ بود، هزینه دو تا از سگ‌های پناهگاه رو به عهده گرفته بودم. من با فرح روان و تیم‌ وفا و تلاشهای قهرمانانه ایشان برای نجات سگهای سرزمینم آشنا شدم و تصمیم گرفتم که سگ بعدی‌ام رو از وفا بگیرم.

ادامه مطلب...
 
چوپان

ایوان فرمل - ۱۴ مهر ۱۳۹۲ - گلن ایری، ایلینیز

choupan-he1

یک سال پیش بود که من در فرودگاه او هیر شیکاگو، در پارکینگ قسمت بار با سگ "جوبی" خودم برای اولین بار ملاقات کردم و او داشت خودشو در یک تیکه چمن خیلی‌ کوچولو تخلیه میکرد. باد سرد پائیزی داشت می‌وزید و من در فکر این بودم که او چطوری خودشو با زندگی‌ در خونه جدیدش در حومه شیکاگو تطبیق خواهد داد. احساس می‌کردم که باید از چوپان به خاطر نداشتن کوهستان و زمستان سختی که در راه بود عذرخواهی کنم.
تا به خونه رسیدیم، چوپان مورد استقبال بچه هام و رزی، سگ پیر من از نژاد بیگل قرار گرفت.

ادامه مطلب...
 
پرنسس

ریچارد دل پزو - ۱۷ فروردین ۱۳۹۳ - ساحل دیتونا، فلوریدا

princess-he0

پرنسس یک عضو فوق‌العاده خونه ما از تاریخ ۶ آوریل ۲۰۱۴ شده. دار یک فاصله کوتاه، او حسابی‌ خودشو دار محله و همچنین پارک سگ‌ها معروف کرده. به نظر میرسه که اینجا همه از قصه زندگیش خبر دارند و از اینکه چقدر زیبا و خوش رفتار هست شگفت زده هستند. همه از اینکه او برای خودش یک پاسپورت داره متعجبند!‌ها ها ها

ادامه مطلب...
 
شیبا

- مَدلن و کلاد بُرگت.
۱۶
تیر ۱۳۹۲ - تورنتو، کانادا
1

شیبا درست پس از اینکه سگ اشنازر ده سالمونو از دست دادیم وارد زندگی ما شد. نمی دونم ما اونو نجات دادیم یا اون مارو!، ولی زندگی با اون تجربۀ شیرین و غیرقابل وصفیه ، اون با تمام توان از خونۀ تازه و مادر پدرش مراقبت می کنه، در ضمن دوست داره لباسهای خوشگلشو بپوشه و تو محلۀ تازَش پُز بده.

ادامه مطلب...
 
ژنرال

خانواده ایوازیان - ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ - لا کرسنتا، کالیفرنیا
generalHE1

از زمانی‌ که چشم باز کردم ما تو خونمون سگ داشتیم آخرین سگی‌ که داشتیم هشت سال پیش بود که متاسفانه از دستش دادیم . بعد از اون خیلی‌ برام سخت بود که باز مهمان نواز سگی‌ باشم تا اینکه با وفا آشنا شدم و فعالیتشون برام خیلی‌ زیبا بود و آرزو داشتم قسمتی‌ از این آدمهای مهربون باشم. بالاخره تصمیممو گرفتم که دنبال یه سگ باشم از فرانک جون در مورد سباستین پرسیدم که متوجه شدم دنبال یک خانهٔ موقت برای یک سگی‌ هستن .

ادامه مطلب...
 
مگی (مارجی)

maggie - he0

لیندا و برد پاتر - سالت لیک سیتی، یوتا - ۱ مرداد ۱۳۹۲

ما در سکوت در اتاق نشیمن نشستیم و تنها صدایی که بگوش می‌خوره، صدای جویدن اسباب بازی‌های جویدنی توسط سه‌ سگ من هست. ما اسم این زمان را جویدن شامگاهی گذاشتیم! برای من این صدا، صدای سه‌ سگ نجات یافته هست که با لذت تمام در یک فعالیت اجتماعی مشغول هستند و هر کدام برای خود در جایی از مبل بسیار بزرگ ما پهن شده اند. به نظر من این کار شبیه سیگار کشیدن در اتاقی‌ است که فقط برای سیگاریها ساخته شده، حتی سگهای من به نظر میاد که لباس مخصوص این فعالیتشون رو هم پوشیدن.

ادامه مطلب...
 
زیبا

خانواده غفوری - ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ - هارلینگن تگساس

Ziba-HE0

 
اسم من " زیبا" ست . من یه ایرانی-آمریکایی (اهل تگزاس) هستم.
در ایران به دنیا اومدم و همونطور که از اسمم پیداست، دختر خیلی قشنگی بودم. متاسفانه وقتی خیلی کوچولو بودم، یه  آدم بدجنس منو بدجوری کتک زد و لگنم شکست. اما" هنگامه" که یه فرشته دوست داشتنیه و از بچه های پناهگاه "وفا" ست منو پیدا کرد و نجات داد
ادامه مطلب...
 
ملوس

انا و اندرو - ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ - بتسدا، مریلند

Maloos

ملوس تابستان دوهزارو سیزده به خونۀ ما اومد، بهمون گفته بودن  از مردها می ترسه اما خیلی زود با اندرو دوست شد ، به طوریکه اندرو به فرد مورد علاقۀ ملوس تبدیل شده، اون با تمام وجود به اندرو و انا وفاداره و عاشق مهمونهائیه که به خونه میان،ملوس چند بار در روز برای پیاده روی به پارک میره و از بازی با سگهای دیگه و ناز شدن توسط همسایه ها  و تعقیب سنجابها لذت می بره .اون سگی زیبا با چشمانی گیراست  که رو مردم تاثیر می ذاره، اونقدر که همسایه ها پیشنهاد کردن اونو برای پیاده روی ببرن و وقتی نیستیم ازش نگهداری کنن، یک روز که دنبال سنجابا می کرد رهگذری که از پارک رد میشد گفت اگه سنجابه زیبائی اونو درک می کرد حتما سر جاش خشک می شد و دیگه فرار نمی کرد،یکی از کارهای مورد علاقۀ ملوس سفر به بالتیموره تا تو حیاط بزرگ بدوئه و از بازی با پسرعمه اش ماکسی که خودشم از پناهگاه اومده لذت ببره.ملوس عاشق ماشین سواریه و بعضی وقتا وقتی اندرو انا رو به ایستگاه مترو می بره باهاشون میره ، اون  ازمسیرهای طولانی هم لذت می بره ،مثل سفر به پنسیلوانیا هنگام جشن شکرگذاری یا سفری که  به درۀ شنندوا برای کوه پیمائی و لذت بردن از مناظر اکتبر داشتیم.اون همیشه برای ماشین سواری اماده ست و ما هم از داشتن سگی که مسافرت دوست داره خوشحالیم.

ادامه مطلب...
 
میلو ( لاکی )

آقای رامتین مینویی، ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲، بریجواتر، نیو جرزی

Milo

قصه میلو ( لاکی ) وقتی‌ شروع شد که برای دیدن مادرم به ایران رفته بودم. به یکی‌ از دوستانم قول داده بودم کمی‌ خرت و پرت و وسائل را به پناهگاه وفا برسانم. وقتی‌ برای هماهنگی با خانم زرین تماس گرفتم برایم بازدید یک روزه‌ای از وفا ترتیب داد. در طول این دیدار موفق به دیدن چند تریر کوچک شدم که از موقعیت بسیار بدی نجات داده شده بودند و من تصمیم گرفتم میلو را به آمریکا ببرم

ادامه مطلب...
 
کاپیتان جک

رضا و شریل صفاریان - ساگینا میشیگان آمریکا - ۵ بهمن ۱۳۹۲

Nakhoda

دوستان عزیزاسم من کاپیتان جک است و قبلا به ناخدا شهرت داشتم؛ و این قصه "خوش سرانجام" زندگی‌ من است.من ابتدا سگ بی‌ سرپناهی در شمال تهران بودم. نمی‌‌دانم چطور شد که پای چپم را از دست دادم، اما بالاخره زمانی‌ که فقط شش ماه از عمرم می‌‌گذشت از پناهگاه وفا سر درآوردم.مادامی که در پناهگاه زندگی‌ می‌کردم،  رضا صفاریان و همسرش شریل که در میشیگان زندگی‌ می‌‌کنند بیوگرافی من را روی وب سایت وفا دیدند و سرپرستی من را قبول کردند.

ادامه مطلب...
 
سرف

پریسا صالحی و برک فینلی - ۱۸ بهمن ۱۳۹۲ - واشنگتن دیسی 

SurfHE1

آمدن سرف از وفا فقط برای این نبود که سگی داشته باشیم که مصاحب و همراه ما در زندگی‌ باشد بلکه برای این هم بود که من تکه‌ای از سرزمینی که روزی خانه من بود در کنار داشته باشم. در ضمن، این نوعی مشارکت در تلاش‌های خستگی‌ ناپذیر مادرم بود که سعی‌ دارد زندگی‌ سخت تعدادی از حیوانات را در ایران کمی‌ آسانتر کنداو در شرایطی به دست ما رسید که از زندگی‌ شهری می‌ترسید، مخصوصا از ماشین‌های آتش نشانی‌ و مردان. آن موقع او ۶ ماهه بود و حالا که در حال نوشتن این سطور هستم او ۱۱ ماه دارد. او قدم‌های بلندی برداشته و هنوز هم در حال یادگیری اعتماد به ما و همه آن چیزهایی‌ است که در دنیای اطرافش وجود دارداو با سگ‌های زیادی دوست شده، چند دوست مرد هم دارد ( از جمله کسی‌ که او را راه میبرد) و زندگی‌ شهری با آنکه هنوز طبیعت دومش نشده اما برایش قابل تحمل است.

ادامه مطلب...
 
مهتاب

Mahtab

بیش از دو ماه از امدن دبی (مهتاب) به خونۀ ما می گذره، در این دو ماه انقدر به  این دختر شیرین وابسته شدیم که نمی تونیم ازش جدا شیم، اون و جوردی برادرو دوست تازه اش همبازی های خوبی هستن و از فرصتهائی که برای پارس کردن به سگهای همسایه بدست می ارن  لذت می برن.وقتی دبی به خونۀ ما اومد سگ ترسوئی بود ،از جاروبرقی ، عینک افتابی، زمین شور و این جور چیزا می ترسید و  عاشق این بود که به پشت دراز بکشه تا شکمشو ناز کنیم.اون یه سگ خوب با شخصیتی خاصه وقتی اشپزی می کنم میاد تو اشپزخونه و کنار پام دراز می کشه، بعضی وقتها هم یه دفعه می پره تو اتاق  تا ادمو غافلگیر کنه ،کلا دوست داره همیشه  و همه جا در کنارتون باشه ، فکر نکنم کسی پیدا بشه که دوستش نداشته باشه،  خوشبختانه این روزا ارومتره و کمتر به سگهائی که از کنار خونه رد میشن پارس می کنه.دبی عاشق دویدن و بازی کردنه ، و تو هر هوائی از بیرون بودن لذت می بره ، روزهای بارونی و برفی ساعتها زیر بارون این طرف اون طرف می دوئه که البته برای خشک کردنش  سه تا حولۀ بزرگ احتیاج داریم. مطمئنم به زودی داستانهای تازه ای از زندگی با دبی  تعریف می کنم، اون زندگی مارو زیباتر کرده ، امیدوارم ما هم به زندگی اون رنگ تازه ای بخشیده باشیم.

ادامه مطلب...
 
چشمک

کاترین و کن‌  و بچه‌ها - میسیساگا، کانادا - ۳۰ مهر ۱۳۹۱

Cheshmak

چشمک یکی‌ از چهار توله ماده‌ای بود که که در اوایل تابستان ۱۳۹۰ در حالی‌ که فقط یک ماه از تولدشان می‌گذ شت به پناهگاه آورده شدند. به مسٔولان پناهگاه گفته شد که مادرشان کشته شده ولی‌ معلوم نیست این حرف تا چه حد واقعیت داشته باشد. به هر حال چون آنها خیلی‌ کوچک بودند و محیط پناهگاه برایشان مناسب نبود، خانواده زرین سرپرستی آنها را به عهده گرفتند . چشمک به همراه سایر خواهرانش چند ماهی‌ آنجا بودند و پس از آنکه کمی‌ بزرگ شدند و واکسن خوردند به پناهگاه منتقل شدند و طولی نکشید که در لیست سگ‌های آماده واگذاری قرار گرفتند . چشمک ۱۱ شهریور ۲۰۱۲ به تورنتو وارد شد و پس از چند ماه زندگی‌ در یک خانواده موقت، خانواده دائم خود را یافت و اکنون از زندگی‌ خوبی‌ برخوردار است

ادامه مطلب...
 
شبنم

سوزان آرنت ،  شهریور ۱۳۹۱ ، سیاتل واشنگتن

Shabnam

سپتامبر ۲۰۱۲، من داوطلبانه در پناهگاه حیوانات پاز  در راه بردن سگ‌ها کمک می‌کردم. یه روز یکشنبه عصر، وقتی‌ داشتم سگی رو که راه برده بودم به لونش برمیگردوندم شنیدم یه همکار داوطلب دیگه داره سگی رو که در لونه پهلویی بود با مهربونی تشویق میکنه که بیرون بیاد که کمی‌ راه بره. اما بخت باهاش زیاد یار نبود و سگ رضایت نمی‌داد . برا همین من تصمیم گرفتم یه امتحانی بکنم. دزدکی نگاهی‌ به داخل قفس انداختم و یه سگ شلتی میکس خیلی‌ عصبی با گوشای دراز و چشمای قهوه‌ای تیره رو دیدم. رفتم تو و و مدتی‌ کنارش نشستم و در حالی‌ که بهش‌هات داگ تعارف می‌کردم کم کم بهش نزدیک شدم. می‌تونستم تشخیص بدم که اون هم خیلی‌ ترسیده و هم در عین حال میخواد مورد محبت قرار بگیره چون گذاشت پاهاشو ناز کنم، بعد هم شکم و سرشو و بالاخره یکی‌ از‌هات داگارو از رو زانوم برداشت.

ادامه مطلب...
 
پرنسس پرشیا

فرید و سیندی یقینی، ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ - اتاوا، کانادا

در یک صبح زیبای بهاری، پدرم با من تماس گرفت و گفت صدای ضجه توله کوچکی، در اطراف خانه شان، حسابی آرامش آنها را برهم زده است. او هر چه به دنبال صاحب آن صدا گشته او را نیافته است، چون او با دیدن آدمها ساکت میشده. از آنجاییکه منزل ما نزدیک منزل پدری ام است بلافاصله به تراس طبقه بالا رفتم و هر چه از آن بالا، اطراف را نگاه کردم چیزی ندیدم. بعد از ظهر صدا کاملا قطع شده بود و همه ما فکر کردیم شاید مادرش او را پیدا کرده و با خود برده است. داستان ظاهرا به پایان رسیده بود. همان شب، فریبا (خواهرم) موقع بالا آمدن از پله های محوطه نزدیک خانه شان، توده سیاه رنگی را در گوشه یکی از پله ها میبیند، او فکر میکند یک کلاه پشمی سیاه رنگ که احتمالا دورش انداخته اند را دیده.

ادامه مطلب...
 
رویا و اُسکار

پذیرندگان: نیکول و کارلهاینتز پیلگریم - شهریور ۱۳۹۱ - فریدریکشافن، آلمان

royaoscarhe0

قصه آشنایی ما با رویا و اسکار برمی گرده به یکسال قبل از زمانی که به آلمان اومدن تا برای همیشه با ما زندگی کنن. یعنی وقتی که همسرم برای کار به ایران رفت. یه روز تلفنی برام از یه سگ زیبای سرگردان صحبت کرد که اغلب میومد پشت دروازه کارخونه و کلی از دیدن همسرم ذوق می کرد.

ادامه مطلب...
 
لیلا

گزینش شده توسط: لیندا کی‌ -  اکلند، کالیفرنیا    - آگوست  ۲۰۱۲

Leila

هر دفعه که صفحه پت فایندر رو پایین می‌‌بردم صورتش میومد جلوی چشمم. اسمش لاکی بود و همراه بیوگرافیش یه ویدئوی یوو تیوب هم بود. بالاخره اون ویدئو رو بارها تماشا کردم. داستان زندگی‌ اون یکی‌ از اون داستانهای حیرت انگیز بود؛ قصه یه سگ خیابانی در ایران که با وجود همه حوادث عجیب و غریبی که براش اتفاق افتاده بود زنده مونده بود، از تیراندازی به پاهای عقبش گرفته ( و از دست دادن دو تا از دوستاش در این تیراندازی) تا فرستادنش به آمریکا برای واگذاری

ادامه مطلب...
 
ريکا

انی آلتمن - - ٢ مهر ١٣٩١ - سانفرانسیسکو

1

چند خط از فرشته نجات آقا ریکا

ريکا وقتي که 2 ماه بيشتر نداشت توي يک روز سرد آمد خونه من. اوايل اسفند بود که يک نفر بامن تماس گرفت که توي يکي از شهرکهاي فريدون کنار توله سگي حدود 2 ماهه در اثر کتکي که خورده بيهوش افتاده و داره ميميره. سريع خودمو به آدرسي که داه بودند رسوندم و ديدم يه توله سگ سفيد کوچولو در حالت شوک وبيهوشي مرتب داره از دهنش آب ميريزه وبي نهايت ترسيده و ناله ميکنه. بيدرنگ گذاشتمش توي ماشين و به سمت کلينيک دامپزشکي حرکت کردم. متاسفانه هيچ کدوم از آقايون دامپزشکي که هميشه سگهامو پيششون ميبردم نبودن و اين بچه لحظه به لحظه داشت حالش بدتر ميشد.

ادامه مطلب...
 
آذرخش

خانواده ستاین - ١ مهر ١٣٩١ - دنبری - کانتیکات آمریکا

Azarakhsh with her new family

تابستان که در پناهگاه وفا کار میکردم فکر کردم که چه خوب میشود اگر هر داوطلب که از خارج میاید به ایران یک سگ با خودش ببرد و برایش یک فامیل خوب پیدا کند. این شد که تصمیم گرفتم یکی از توله های سالم را با خودم به آمریکا بیاورم. با آقای علی ثانی، مدیر پناهگاه، صحبت کردم و او با عقیده من موافقت کرد و رفتیم به دیدار از توله های سالم. دو تا از آنها را که به نظر سالم بودند انتخاب کردیم و بعد از انجام آزمایش خون  و بازدید از طرف دامپزشک پناهگاه معلوم شد هر دو سلامت بودند.

ادامه مطلب...
 
اميد

1

قسمت اول

داستان زندگي اميد

يادم مياد ان روزيك روز سرد و نزديك زمستان بود

در دفترم نشسته بودم كه يكمرتبه نميدانم چرا هوس كردم بجاي مدير كارخانه خودم به منازل كارگرها بروم و كارها را كنترل كنم. ازصندلي برخاستم و به طرف منطقه بومهن رفتم .وقتيكه درحال عبور از يكي ازكوچه هابودم ديدم يك سگ كنار كوچه نشسته و تا ماشين من را ديد با دوتادست خودش را كنار كشيد و چشمانش به چشمان من دوخته شد. من رفتم بطرف منزل ان خانم كارگرو سريع برگشتم و مقداري سوسيس

ادامه مطلب...
 
دلبند

خانواده فراتیچلی - سونل کالیفرنیا - اردیبهشت ۱۳۹۱

از همان لحظه ای که عکس "دلبند" را در تارنمای "گروه نجات ژرمن شپرد های شمال کالیفرنیا" دیدم می دانستم که قسمت این است که "دلبند" دختر من بشود. من از قبلاً تصمیم گرفته بودم که یک سگ بالغ می خواهم،

ادامه مطلب...
 
دلناز

خانواده کولدیکات - کسترو ولی - کالیفرنیا - فروردین ۱۳۹۱

ما عاشق "دلناز" هستیم!

"دلناز" برای اولین باربه پارک سگ ها رفت و همه چیز به خوبی پیش رفت. ما تا الآن برای بردن او به پارک صبر کرده بودیم، چون "دلناز" در کنار سگ های دیگر خجالتی است و ما نمی خواستیم که بترسد.

ادامه مطلب...
 
ناناز

برایان و تریش شمیت - بارینگتون ، نیو جرزی، آمریکا - ۴ تیر ۱۳۹۱

روز روز ۱۷ شهریور ۱۳۹۰ ، هارلی دوستی که تقریبا پانزده سال همراه ما بود ، تو خونه و جلوی چشمان ما فوت کرد. اولین باری که دیدمش، اونقدر کوچیک بود که تو کلاه کاسکت من جا می شد. اما اون موجود کوچولو تبدیل به یه شپرد میکس فوق العاده دوست داشتنی شد . وقتی مرد ، قسم خوردم که هرگز سگ دیگه ای رو نیارم.

ادامه مطلب...
 
فالون (یاکوزا)

1

YAKUZA, Yalissa- به افتخار فرح روان (Farah Ravon ) و با اضافه کردن LL به وسط اسم ، فالون (Fallon ) نامیده شد.
" فالون " ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ایران رو ترک کرد و در فرودگاه JFK نیویورک پا به خاک آمریکا گذاشت.

ادامه مطلب...
 
تنگو

مارک و ناتالی - ۲۹ دی‌ ۱۳۹۲ - تریسی، کالیفرنیا
1

در یکی از روزهای زیبای بهاری (بیستم فروردین) پیامی از خانم آذری دریافت کردم: "7 توله بی پناه و شیرخواره را نیمه شب و بدون هماهنگی به درب پناهگاه آورده ان را میشناسید برای نگهداری آنها یاریمان کند؟"

ادامه مطلب...
 
خانومچه ( کیا )

خانواده تالی - ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ - شهر الامیدا، کالیفرنیا

kiahe1

من عاشق این برچسب های پشت ماشین ها هستم . باید به کسی که می تونه توی 1 تا 6 کلمه یک پیغام کامل و پرمعنی رو منتقل کنه ، آفرین گفت . شاید اتفاقی نبود که چند هفته قبل ، برای اولین بار ، چشمم به یکی از این برچسب ها افتاده که نوشته بود " کی ، چه کسی رو نجات داده ؟ "

ادامه مطلب...
 
کرا

بریتانی و الی - فروردین ۲۳

۱۳۹۱

سلام بچه ها. اسم من کرا، قبلا آیدا بود.

. الان دارم از اولین سفری که با خونواده رفتم ، براتون می نویسم. داریم می ریم ایالت کلرادو که خونواده الی و دختر خاله جدیدمو ببینیم . درسته که گاهی بی تابی میکنم ولی همیشه آماده ماجراجویی هستم.

ادامه مطلب...
 
لاست ( لوسی )

کریستین و دان آذر ۱۳۹۰ انتاریو، کانادا

lostlucyhe1

پدر و مادر لوسی طی‌ چند ماه گذشته خیلی‌ خوب باهاش کار کردند. لوسی خیلی‌ اعتماد به نفس پیدا کرده و مثل اوایل ورودش که از خیلی‌ چیزا می‌‌ترسید نیست.

ادامه مطلب...
 
اشلی ( سترایدر )

ماریان و خانواده - مهر ۱۳۹۰ - انتاریو، کانادا

AshleyHE1

در یکی از آخرین روزهای ماه اکتبر ۲۰۱۱، من عکس یکی از قشنگترین سگ هایی که در عمرم بهشون برخوردم رو دیدم. با در نظر گرفتن اینکه من تعدادی از کمیاب ترین سگ های عظیم الجثه رو نگهداری کردم میشه فهمید که من با سگ های زیبا غریبه نیستم. 

 

ادامه مطلب...
 
کپل ( پولو )

آماندا و جیسون ریناارت ، ۲۳ آبان ۱۳۹۰ -  انتاریو ، کانادا

سلام دوستان من کُپُلم؛

من خیلی خوشحالم که اینجا پیش خانواده جدیدم در کانادا زندگی میکنم. اونها اسم منو عوض کردند و صدام میکنند "پولو" ، چون توی یک سفر به ونیز با زندگی "مارکوپلو"  آشنا شدند و فکر میکنند که من هم مثل "مارکوپلو" دنیا را گشته ام. من در نوامبر به پدر، مادر و برادر بزرگم که اسمش  "خرسی" هست پیوستم.

ادامه مطلب...
 
اپرا ( اوپال )

خانم و آقای آرچر-19  دی‌ ۱۳۹۰

وقتی اُپال 8  ژانویه 2012  اومد پیشمون  تا با ما زندگی کنه ، دختر خیلی خجالتی بود. بعد از یکماه اون خیلی خوب خودشو با برنامه های ما و کارهای روزانه  وفق داد. هیچی بهتر از زندگی با دو تا رفیق پیر بازنشسته نیست اپال روزش رو با یه کش و قوس حسابی به بدنش شروع می کنه و میرهتا یه دوری اطراف بزنه.

ادامه مطلب...
 
ياشا

دوم آذر ۱۳۹۰

- خانم استفنی جیمز

والهو، کالیفرنیا

1

در٢٣ نوامبر٢٠١١، من ياشا رو آوردم تا در دوره تعطيلات عيد شكرگزارى ازش نگهدارى كنم. در ٢٤ نوامبر (روز عيد) تصميم گرفتم براى هميشه نگهش دارم. اون توله سگ گرد و قلمبه و بامزه ايه.

ادامه مطلب...
 
فاکسی

خانم و آقای کیهانی - ۲۱ دی‌ ۱۳۹۰ - تهران، ایران

1

فاکسی، پسر سیاه رنگ 6 ساله، یکی دیگر از مهمانهای کوچک وفاست، که مدتیست با کمک خانم گندم تدریسی صاحب خانه و زندگی شده و خداروشکر که خوشبخت شده است.

خانم بهاره پور احمد درباره آشنایی با او میگویند

ادامه مطلب...
 
توبی ( اپتیموس )

خانواده مظلومی  - 11 دی 1390 - ونکوور کانادا 

OptimusHE0

من نزدیک ۱ ماهم بود که به پناهگاه آوردنم و یه خانواده مهربون (خاچاطوریان) تصمیم گرفتن که منو برای مدتی‌ توی خونشون نگهدارن.چندروز از حضورم در خانواده اونها نگذشته بود که خیلی‌ مریض شدم و امیدی به زنده بودنم نبود.

ادامه مطلب...
 
نازگل

خانواده اسکات - بسانس فرانسه - ۱۲ مرداد ۱۳۹۰

Nazgol19HE.jpg

نازگل خانم که عزیز دل‌ همه ماست خوشبخت شد.

ادامه مطلب...
 
چارلی ( نیرو )

کلی و بابی درافشار ، ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ - لوس آنجلس، کالیفرنیا

niruhe1

بالاخره نزدیکای اولین سالگرد تولد"نیرو" یا همون " چارلی، نشستم و شروع کردم به نوشتن داستان اون . به عنوان موسسان New Leash on Life Animal Rescue (پناهگاه سگها تو کالیفرنیا ) ، نامه ها و عکسهایی که خانواده ها برامون می فرستن ، خیلی مهمن (حتی اگه بعد از 8 ماه به دستمون برسن) !

ادامه مطلب...
 
امیلی ( لیلی )

سیلیا پلیستر - ۲۸ مهر ۱۳۹۰ - ونکوور کانادا

EmiliHE1

در ٢٠اكتبر ٢٠١١ من اولين قدمم را در سفر به خانه هميشگيم گذاشتم و به همراه برادرم بيلى از ايران راهى ونكوور شدم. چند هفته اول را در جاى خيلى دورى با خانواده موقتيم زند گى كردم. بعد مادر دائميم اومد دنبالم و من خيلى هيجان زده بودم.

ادامه مطلب...
 
جنی ( جونی)

زوبین موبدشاهی- مورگان هیل - کالیفرنیا - ۲۷ شهریور ۱۳۹۰

JennyHE1

ما تابستان پارسال یک عکس و چند خط در مورد جنی در فیسبوک گذاشتیم:جنی یک ساگ ماده خیلی‌ مهربون و نگهبان عالی‌. اونو با جرب وحشت ناک آوردن قرنطینه. اولش خیلی‌ می‌ترسید . یک خانم چند روزی تو حمام خونش نگاه داشته بود ولی‌ دیگه نتونست و دادش به ما .

ادامه مطلب...
 
مارلی

خانواده کانیرز - سن حوزه ، کالیفرنیا -   ۸ تیر ۱۳۹۰

MarleeHE1

وقتى نلى اومد پيش ما، مثل يه هاپوى كوچولوى اسباب بازى بود. اون خيلى خودسر و داراى شخصيت خاصى بود! همه رو دوست داشت و دوست داشت باهاشون بازى كنه. اون خيلى خوشگل بود و همه عاشقش بودن. اون از جمله توله سگ هاى خوشبختى بود كه مورد حمايت وفا و حاميانش قرار گرفته بود و ما هم واقعاً از مدتى كه اون باهامون زندگى ميكرد لذت برديم. 

ادامه مطلب...
 
بیلی

billy-1

خانواده دانهام - ۲۸ مهر ۱۳۸۹، شهر ونکوور کانادا

سلام، من بیلی هستم و خانواده دانهام سرپرستی منو قبول کردنددر ۲۰ اکتبر، ۲۰۱۱ من از ایران به ونکوور کانادا پرواز کردم تا با اونا ملاقات کنم. اولش خیلی‌ از همه چی‌ می‌ترسیدم...! دلم نمی‌‌خواست از توی قفسم بیام بیرون و وقتی‌ هم که اینکارو کردم با یه عالمه پله رو به رو شدم!

ادامه مطلب...
 
لیو

خانواده دارتنل

۵ شهریور ۱۳۹۰

بلماانت، کالیفرنیا

1

دوستان ، داستان مادر و توله هاش را كه در آمل بوسيله يك مرد مهربان آلماني نجات داده

شده بودند ، يادتون هست ؟

ادامه مطلب...
 
هاپو

باربارا و مت - ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ - شهر پسکادرو

hapoohe1

ماه ها بود كه دنبال يك سگ مي گشتيم تا زماني كه همسرم " مت " اعلاميه اي رو مربوط به نمايشگاه سرپرستي در " Half Moon Bay" ديد .

ادامه مطلب...
 
برنا ( بولت )

فرح و مت (CA) درمرداد ۱۳۹۰ سرپرستی دائم بولیت را قبول کردند:

bornahe1

پناهگاه وفا ،  بولیت Bulleit و برادراش رو وقتی که توله سگهای کوچولوئی بودن ، نجات داد.  از شانس خوب ما بود که اون خیلی زود به آمریکا اومد و ما تونستیم اونو ببینیم.

ادامه مطلب...
 
لوسی

خانواده دورقی - مرداد ۱۳۹۰

lucyhe2

ما یه سگ داشتیم که متاسفانه سرطان گرفت. این برای همه ما خیلی ناراحت کننده بود چون دامپزشک گفت که بهترین راه اینه که باهاش  خداحافظی کنیم و اجازه بدیم که بخوابوننش.

ادامه مطلب...
 
بامبی ( بنی )

خانوم گرتا - لندن، انتاریو، کانادا -  ۲۴ مهر ۱۳۹۰

بامبی سابق/ بنی فعلی‌

bennie9

باعث و بانی‌ آشنایی ما با ویکی و گروه نجاتش سهیلا بود که از سالها پیش در حمل و نقل، سرپرستی موقت، و یافتن خانه دائم برای سگ‌هایی‌ که از کشورهای دیگر به کانادا می‌‌آیند با این گروه همکاری داشته و دارد.

ادامه مطلب...
 
پتی

خانواده ایرانی در واشنگتون دی سی - ۸ اسفند ۱۳۸۹

Patti11

اگه یه نفر ساعت ۱۰ صبح از جلوی پنجره ما رد بشه یه پسر سه ساله رو می‌‌بینه که یه ساندویچ کره بادوم زمینی‌ رو سرش گذاشته و داره رو انگشتای پاش آهسته قدم برمی‌ داره و یه سگ‌ بزرگ سیاه و سفید هم داره با اشتها دنبالش میره. همین سگ‌ بعد از ظهر به آرامی دختر و پسر کوچیک منو دنبال میکنه و با هم گرگم به هوا بازی می‌‌کنند. اون سگ‌ دوشیزه پتیه.

ادامه مطلب...
 
ركسانا ( ليلي )

کیتی و مت  آلن- گوبل - ۲ خرداد۱۳۹۰

roxana5

الان تقریباً سه ماه میشه که لیلی اومده پیش ما. روزای اول همش سعی می کرد اسکوتر(داداش بزرگشو) سر جاش بنشونه ؛ خوراکیهاشو قاپ می زد و نمی ذاشت اسکوتر  تو جای خودش بخوابه.

ادامه مطلب...
 
كارامل

سیامک و نسرین یگانه -۹ فروردین ۱۳۹۰

caramel 15

ما خیلی خوش شانسیم که سرپرستی یه توله سگ رو از پناهگاه وفا قبول کردیم. خیلی سخته لذتی رو که این کوچولو به زندگی ما داد ،

ادامه مطلب...
 
نينا

لی و جاکوب کروپ  -   ۲۸ خرداد۱۳۹۰

nina 4

ما مدتهاست كه پناهگاه وفا و تعداد زيادي از گروه هاي حمايت از سگها را در فيس بوك دنبال مي كنيم

بعد از يك اسباب كشي ، بالاخره آماده شديم تا يك عضو جديد را در خانواده مان بپذيريم .

ادامه مطلب...
 
شيما

۲ فروردین ۱۳۹۰, کتی ویلسون

sheema 11

از همون موقع که به Sonoma County  نقل مکان کردیم ، همیشه تو این فکر بودم که یه سگ دیگه هم بگیریم.

ادامه مطلب...
 
پونك

۲۶ فروردین ۱۳۹۰, مری لستر

poonak-1

 

چند خطی از  خانم مری لستر  :
پونک دوست داشتنی ترین سگیه که تا حالا دیدم. خیلی با ادب و خوش ذاته  و دل هر کسی رو که بهش نزدیک میشه به دست میاره .
بی نهایت از خانم مریم بابت همکاری ایشان سپاسگزارم .
ادامه مطلب...
 
مينا

30 فروردين 1390  ،كارن منتگمري

سرانجام خوش مينا

بعضی از شما عزیزان ممکنه بیاد بیارین داستان مینا را که ما چند ماه پیش منتشر کردیم و در ان درخواست کمک برای نجات او را داشتیم.  این باقی داستان نجات این سگ زیباست

ادامه مطلب...
 
لاکی

۲۰ اسفند ۱۳۸۹
خانم نغمه امینی -
استان مازندران/ شهر فریدون کنار

1

سلام، اسم من لاکیه این اسمو مامان نغمه وقتی رفتم خونشون برام انتخاب کرد.تا همیشه شاد و خوش‌شانس باشم.

من تو یکی از روزای گرم تابستون خودمو رسوندم پشت در خونه مامانم. گرسنه و خسته با تنی پر از گاز سگهای دیگه، خلاصه چی براتون بگم که از گرسنگیو ودرد داشتم می‌مردم. چند وقتی بود که شبا یواشکی می‌رفتم پس‌مونده غذای مرغای مامانمو می‌خوردم یه جوری خودمو زنده نگه داشته بودم تا این‌که یه روز که گرسنگی و تشنگی به من فشار زیادی آورده بود رفتم سراغ غذای مرغا ، چشمتون روز بد نبینه که چه سر و صدایی بلند شد و این مرغا چی‌کار کردن .

ادامه مطلب...
 
پروبی

۱۶ بهمن ۱۳۸۸ - علی، ایدن، ایلا امیری در شهر لوسآنجلس کالیفرنیا

2

من همیشه دلم می خواست یه سگ داشته باشم، عاشق سگهای نژاد بوردرکالی بودم چون به باهوشی معروفن .از صمیم قلب دلم می خواست یه سگ داشته باشم،اونم یه سگ سیاه. از پدرم راجع به این گروه حمایت از حیوانات توایران شنیده بودم و می دونستم که یه سگ بوردر کالی داره از ایران میاد اینجا. خیلی هیجان انگیز بود.

ادامه مطلب...
 
هادوک

۱دی ۱۳۸۸ ، خانواده راموس در شهر هیوارد ، کالیفرنیا

5

خانم آذری راجع به هادوک اینطور می گوید:

هادوک را یک روز گرم تابستانی مرداد ماه در لواسان پیدا کردیم؛ در حالیکه پاهایش شکسته بود، یکی از چشمانش باد کرده و قرمز شده بود و گوشش هم زخم بود. هادوک از از درد ناشی از جراحات قادرنبود از جلوی خانه ای که چند روز گذشته نشسته بود، حرکت کند. خوشبختانه دختر جوانی که در خانه زندگی می کرد، با پناهگاه وفا تماس گرفت.

ادامه مطلب...
 
دریا

۹ شهریور ۱۳۸۹- دکتر شبنم بلالی ادین و آقای مارک ادین

1

امسال تابستان وقتی‌ برای دیدن مادرم به ایران رفته بودم،مسئولین پناهگاه وفا از من پرسیدند آیا می‌‌توانم توله‌ای به نام دریا را که خانمی به اسم شبنم انتخاب کرده بود همراه خودم به آمریکا ببرم یا نه. من موافقت کردم. در ضمن آنها میخواستند که من چند هفته‌ای هم از او نگهداری کنم چون شبنم نمیتوانست بلافاصله او را پیش خودش ببرد.

ادامه مطلب...
 
ساچی

ساچی خانم ۲۱ آذر ۱۳۸۹

به دکتر شیدا اردلان، تیم کلرک و پسرشون بیژن کلرک واگذار شد

1

ساچی سگی‌ است با رگه‌ای از نژاد سگ‌ چوپان آلمانی‌ ( ژرمن شپرد ) سفید. او در بچگی‌ باید توله زیبایی‌ می‌‌بوده و با خانواده‌ای زندگی‌ می‌‌کرده است. در نه‌ ماهگی و زمانی‌ که هنوز در حال رشد بوده، آنها دیگر او را نخواسته و به خیابان انداخته اند

در اوایل سپتامبر ۲۰۱۰ به مدت دو هفته ساچی در شهرک غرب دیده شد که آواره و سرگردان اینطرف و آنطرف می‌‌رفت.

ادامه مطلب...
 
بیژن

واگذاری در تاریخ ۹ دی‌ ۱۳۸۹ ‌به آقای علیرضا شفایی و جولی

5

بعد از خونه ندا اینا و مامان مریم اینا ، رسیدیم به خونه جولی اینا

پیش مریم اینا اینقدر لوس شده بودم که خب اینجا یکم سخت بود اولش


این صاحابم یکم وسواس داره ، منم تاجایی که تونستم به همه جای خونش یه حال حسابی دادم ، روش کم شد ، خلاصه ما اینیم...

ادامه مطلب...
 
بابی

واگذاری در تاریخ ۲ آذر ۱۳۸۹ ‌به خانوادهٔ سعیدی

1

بابی: غول مهربان

سگی را عضو خانواده کردن هم به نوبه خود تجربه جالبیست! ما همیشه میخواستیم این کار را بکنیم. راستش با آوردن دو سگ اصیل در جایی‌ که این همه حیوان بی‌ سر پناه نیاز به خانه و خانواده دارند احساس ناراحتی‌ وجدان میکردیم.  ما یک سگ دالماسیا (خال خال) داشتیم که پیر شد و مدتی‌ پیش مجبور شدیم با او خداحافظی کنیم و یک ویشلای جوان به اسم ویدا

ادامه مطلب...
 
چنس - لنگون سابق

واگذاری در تاریخ ۲۶مهر ۱۳۸۹ ‌به خانوادهٔ سباستیان

2

روز هیجدهم اکتبر سال ۲۰۱۰ و در فرودگاه لوگان بوستون بود که برای اولین بار چنس را دیدم. خیلی‌ مشتاق دیدنش بودم اما وقتی‌ طرز راه رفتنش را دیدم خیلی‌ تعجب کردم. او نمی‌‌توانست مستقیم و روی یک خط راست حرکت کند و با سماجت خودش را به سمت چپ می‌کشید.

ادامه مطلب...
 
هانی

واگذاری در تاریخ ۳ آذر ۱۳۸۹ ‌به خانوادهٔ زند
1

فرانک عزیز

میخواستم از شما و گروهتان برای آوردن هانی به آمریکا تشکر کنم. ما از داشتن او خیلی‌ خوشحالیم. او تولهٔ پر جنب و جوش، قوی و رویهم رفته شادی است. در حال حاضر داریم دستشویی‌ رفتن را به او یاد میدهیم. با این که هنوز گاهی‌ اینجا و آنجا کارهایی از او سر میزند اما هر روز بهتر میشود. او دارد به زبان انگلیسی هم عادت می‌کند و روز به روز بهتر حرفهای ما را میفهمد

ادامه مطلب...
 
فلفل ( بنی )

واگذاری در تاریخ  ۲۰ آبان ۱۳۸۹ به خانم گلاره حجتی

1

عشق واقعی‌

یه شب که خیلی‌ حالم گرفته بود و حوصلهٔ هیچکس و هیچ کاری رو نداشتم گفتم خوبه سری به فیس بوک بزنم. ساعت ۴ صبح بود که صفحهٔ وفا رو باز کردم و انگاری کار خدا بود که اولین چیزی که دیدم عکس فلفل بود.

ادامه مطلب...
 
رتسی

واگذاری در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ به خانم ندا عبدو

1

یک خانم دوست داشتنی از پاریس با من تماس گرفت و در حالی‌ که گوشه چشمی به سلینا (  رتسی فعلی ) داشت از روند گرفتن سگ‌ از پناهگاه وفا پرسید . تا نحوه کار را برای او توضیح بدهم و بالاخره مسافری پیدا کنیم که از تهران به پاریس برود و مایل به کمک باشد دو سه ماهی‌ طول کشید.

ادامه مطلب...
 
موری
عزیزان، عکس موری اولین بار در یک عکس دستجمعی از عکس‌های قرنطینه به چاپ رسید...که در آن دریا، راکی ( وفای کنونی ) و نانی هم حضور داشتند. یکی‌ از حامیان خوب ما از دریا خوشش آمد و او را برای خودش انتخاب کرد. وقتی‌ موضوع را به خانم محمودی گفتم او ضمن این که خیلی‌ خوشحال شد، غمگین هم شد. چون می‌‌گفت دریا و رکسی خیلی‌ دوست هستند و با رفتن دریا رکسی خیلی‌ تنها می‌‌شود. موضوع را با کسی‌ که خواهان دریا بود در میان گذاشتم وبه اشتباه عکس راکی را نشانش دادم. او قبول کرد که سرپرست هر دو باشد اما گفت پول کافی‌ برای انتقال رکسی ندارد. من هم دست به کار شدم و با مدد جویی‌ از حامیان وفا و دوستانم شروع به جمع آوری پول کردم و به شکرانه کمک : سارا نلین، شیرین افشار، سونیا واحدیان، آتوسا صالحی، و شیرین تهرانی‌ این پول تهیه شد. تازه این موقع بود که فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام وخواستگار دریا خواهان راکی ( وفای کنونی ) است و نه رکسی. اما ما حالا دیگر پول را برای رکسی جمع کرده بودیم، بنابر این من تصمیم گرفتم او را به اینجا بیاورم. به دوستانم متوسل شدم و یکی‌ از آنها حاضر شد بطور موقت از او نگهداری کند. او و دخترش " روح بزرگی‌" در این توله دوست داشتنی دیدند و اسم او را بودا گذاشتند. بودا ۴ هفته پیش خانواده موقتش ماند تا او را به عنوان سگ‌ آماده واگذاری به چند خانواده خوب نشان دادیم. هرکس او را میدید عاشقش می‌‌شد. انتخاب خانواده" درست" برای بودا...موری کنونی کار سختی نبود. موری به خوبی‌ در این خانواده جأ افتاده و از زندگیش لذت میبرد. از خانواده موری یاداشت زیبایی‌ به دستم رسیده است... و من مایلم آن را با شما در میان بگذارم
فرانک
چه ماه خوبی‌ بود این ماه. موری رکسی پیلو بودا گیلام روز یکشنبه سوم اکتبر عضو رسمی‌ خانواده ما شد، و هنوز چیزی نشده تصور زندگی‌ بدون او سخت است. قسمتی‌ از نژاد او که بردر کلی ( سگ‌ چوپان ) است، هر روز صبح ما را به بیرون از خانه هدایت می‌‌کند تا هم راه برویم و هم صبحانه را با هم بخوریم. تا به حال نشده او از آدمی‌، سگی‌،گربه ای، دانه بلوطی، یا اسباب بازی بدش بیاید. او به قدری دوست داشتنی است که پدر شوهرم او را " موری، نوه جدید من" صدا می‌‌زند. موری  همه جأ همراه ماست و تا به حال، به ساحل و کمپ و راهپیمایی  رفته و کدوی هالوین را انتخاب کرده است.او بدون شک ستاره کارت کریسمس امسال ما خواهد بود و با ما و دوستانمان در مراسم انتخاب درخت کریسمس شرکت خواهد کرد. موری دوست دارد کارهای تازه یاد بگیرد و تا به حال دست دادن، صبر کردن، نشستن،ول کردن، و غیره را یاد گرفته است. این هفته دیدن بچه‌هایی‌ که به خاطر هالوین لباس‌های جورواجور پوشیده بودند و برای گرفتن آبنبات و شکلات از این در به آن در می‌‌رفتند برایش خیلی‌ جالب بود.یک دختر کوچولو که ما را موقع راه بردن موری دیده بود اما نمیدانست کجا زندگی‌ می‌‌کنیم فریاد زد،" هی‌ این موری است، من عاشقش هستم." و این همان احساسیست که ما هم داریم. وفا، از شما و همه حامیانتان سپاسگزاریم. موری واقعا خانواده ما را تکمیل کرد و ما برای همیشه قدردان شما خواهیم بود که این امکان را فراهم کردید
مارتی و تینا گیلام

واگذاری در تاریخ ۱۱ مهر ۱۳۸۹ ‌به تینا & مرتی گیللوم

1

عزیزان، عکس موری اولین بار در یک عکس دستجمعی از عکس‌های قرنطینه به چاپ رسید...

ادامه مطلب...
 
وفا - راکی سابق
وقتی‌ من راکی رو پیدا کردم از شدت درد و کتکی که خورده بود، داشت زوزه می‌کشید. ۷-۸ نفرم بالا سرش جمع شده بودند و نگاهش میکردند. چند تا بچه هم بهش گوشت خام داده بودند که طفلک شکمش کاملا ورم داشت و حتا نمیتونست بشینه. بعد بردمش دامپزشکی و با وکسان و قرص و پماد زخمش و دلدردش بهتر شد و آوردمش خونه خودم.
اونجا حسابی‌ با شامپو‌های مخصوصی که دکتر داده بود، شستمش و به جای زخمش که بخاطر کتک‌هایی‌ که بهش زده بودن بود پماد مالیدم و خوابید.
پماد را هر روز باید میزدم و قرصی هم که دکتر تجویز کرده بود، روزی یه نصفه باید میخورد.
صبح که پاشد خیلی‌ سر حل بود و همش از سرو کلم بالا میرفت- نمیگذاشت برم سر کار.
من مرخصی گرفتم دیروز زود رفتم پیشش دیدم که خدا رو شکر ورمش خوابیده و حالش خیلی‌ بهتره. بعد با سگ خودم که اسمش پرنسسه بردمشون پارک با کمک یکی‌ از دوستانم اونجا هم خیلی‌ بهشون خوش گذشت. بعدشم که به لطف خانم اثناعشری و خانم رضایی و دوستان. خانه وفا قرار شده امروز بیارمش میدون حسن آباد تحویلش بدم به خانم محمودی.
می‌دونم خیلی‌ مواظبش خواهند بود. هر کمکی‌ هم از دست من بر میاد لطفا بگویید.
(راستی‌ اسمشم برای این گذشتم راکی چون دستش خیلی‌ بزرگه!)
دلم کلی‌ براش تنگ می‌شه ولی‌ خوشحالم که به شماها میسپارمش.
کاش روزی بشه که ماهم مثل سگها با نگاهمون بدون ریا حرف بزنیم و با حرف نزدن و بدون دروغ همه را شیفتهٔ مهربونی پاک خودمون کنیم

واگذاری در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ ‌به مهرنوش نایاک

1

وقتی‌ من راکی رو پیدا کردم از شدت درد و کتکی که خورده بود، داشت زوزه می‌کشید. ۷-۸ نفرم بالا سرش جمع شده بودند و نگاهش میکردند. چند تا بچه هم بهش گوشت خام داده بودند که طفلک شکمش کاملا ورم داشت و حتا نمیتونست بشینه. بعد بردمش دامپزشکی و با وکسان و قرص و پماد زخمش و دلدردش بهتر شد و آوردمش خونه خودم.

ادامه مطلب...
 
دیزی

واگذاری در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۹ ‌به کتی & دون ستروب

1

دیزی هم عاقبت به خیر شد!
خانواده آمریکایی‌ که به دیزی خانه همیشگیش را دادند، این چند خط را برای ما فرستادند:
از قضای روزگار ، پسر من و همسرش لوری در همسایگی فرانک که خانمی
فوق‌العاده مهربان و فعال بود زندگی‌ می‌‌کردند. لوری ماه‌ها بود تار نمای (
وب سایت ) وفا را بازدید می‌‌کرد و من را در جریان اتفاقات جالب آن قرار
می‌‌داد. در اواسط آگوست بود که ما عکس یک توله زیبا و دوست داشتنی به اسم
دیزی را در آنجا دیدیم و قصه غم‌انگیز زندگیش را خواندیم. من ماه‌ها بود به
فکر نجات و پناه دادن به یک توله بودم ولی‌ با هیچ کدام از توله هایی که
می‌‌دیدم رابطه خوب و تنگاتنگی را که منتظرش بودم برقرار نمی‌‌کردم تا این
که روزی لوری گفت: راجع به دیزی چی‌ فکر میکنی‌؟
من به سرعت با فرانک قرار گذاشتم تا درباره جزئیات با هم صحبت کنیم و
نتیجه صحبت هامان این شد که ابتدا دیزی را به طور موقت نگه دارم تا ببینم
با سگ‌ دو ساله‌ای که در خانه داشتم چطور کنار می‌‌آید. روز یکشنبه ۵ سپتامبر
به فرودگاه رفتیم و برای اولین بار دیزی را ملاقات کردیم، با
تشکر مخصوص از خانمی که لطف کرده و هزینه سفر او را تقبل کرده بودند (خانم
راحله تبریزی ). به محض گذاشتن قفس در ماشین در قفس را باز کردیم که هم با
او آشنا شویم و هم کمی‌ آب به او بدهیم. وقتی‌ نگاهمان به هم افتاد محبّتی
دوجانبه در دل ما نشست و برای من تردی باقی‌ نماند که این همان توله ایست
که خواستار ش بودم. پس از دو سه روز کشمکش اوضاع بین دیزی و سگ‌ دو ساله‌ای
که داشتم رو به خوبی‌ گذاشت و من فورا به فرانک اطلاع دادم که اینجا خانه
همیشگی‌ دیزی خواهد بود. من برای همیشه سپاسگزار پناهگاه وفا و کسانی‌ هستم
که از دیزی مراقبت کردند و یا در فیس بوک در مورد او به من اطلاعات لازم
را دادند. همه این اطلاعات درست بود. او مهربان و دوست داشتنی، بسیار مطیع،
و بی‌ اندازه با هوش است. این یک تجربه فراموش نشدنی برای من وخانواده‌ام
بوده و ما از افزودن دیزی به جمع خانواده مان بی‌ نهایت خوش حالیم.
من همه عمر در حال نجات سگ‌‌ها بوده‌ام اما دیزی و وفا مفهوم تازه‌ای از
معنای عشق به حیوانات را به من آموختند. به خاطر همه کارهایی که می‌‌کنید
از شما متشکرم
دیزی هم عاقبت به خیر شد!
خانواده آمریکایی‌ که به دیزی خانه همیشگیش را دادند، این چند خط را برای ما فرستادند:
ادامه مطلب...
 
لاکی
نوروز امسال (۱۳۸۹ ) که پس از ۱۸ سال برای دیدن خانواده‌ام به ایران رفته بودم ، دوست داشتم به گوشه کنار محله مان سرک بکشم و به یاد دوران کودکی در آنجا قدم بزنم. در یکی‌ از این پیاده روی‌ها در گوشه پیاده روی یکی‌ از خیابان‌های فرعی میر داماد چشمم به توده پشالوی کوچکی افتاد که فکر کردم یک گربه مرده است. اما همین که از جلویش ردّ شدم، ناگهان او سرش را بالا گرفت و به من نگاه کرد و من فهمیدم که او یک توله سگ‌ است. کثیف بود و گرسنه . سؤ تغذیه داشت و و درمانده و مأیوس در آن گوشه نشسته بود. سر جایم میخکوب شدم و در حالی‌ که به او نگاه می‌‌کردم پیش خودم فکر می‌‌کردم که چه باید بکنم. کاملا معلوم بود که او مریض است و در آن شرایط بیشتر از یکی‌ دو روز دوام نخواهد آورد. به برادرم تلفن کردم و موضوع را با او در میان گذاشتم. او پس از این که قانعم کرد که به علت تعطیلات عید دامپزشکی‌ها تعطیلند، پیشنهاد کرد که فعلا او را با خودم به خانه ببرم. وقتی‌ به او نزدیک شدم  آهسته از جایش بلند شد و دنبالم راه افتاد.
او خیلی‌ ضعیف بود اما با همان مهر و محبتی که فقط در توله سگ‌‌ها میشود پیدا کرد سعی‌ داشت من را دنبال کند. لحظه‌ای فکر کردم و تصمیمم را گرفتم. کتم را بیرون آوردم و دور توله پیچیدم و به سمت خانه حرکت کردم. راننده تاکسی‌‌ای که من را به خانه می‌‌برد می‌خواست به خاطر آن توله از من پول نگیرد و من که خیلی‌ تحت تاثیر مهربانی او قرار گرفته بودم خیلی‌ سخت توانستم او را قانع کنم که پول را قبول کند.
در خانه، پیش از هر چیز او را شستم و پس از خشک کردن به او غذا دادم. اسمش را لاکی گذاشتم و نگهبان ساختمان به من قول داد که در نگهداری از او به من کمک کند. روز بعد وقتی‌ او را به بیمارستان بردم، به او سرم و واکسن‌های لازم زده شد و پس انجام این کارها دیگر وقت کمی‌ برایم باقی‌ مانده بود که به عروسی برادرم برسم.
فردای عروسی‌ دوباره او را حمام کردم و سپس به پناهگاه وفا و خانم اثنی عشری عزیز تلفن کردم. چند روز بعد، من و پدر و مادرم، در حالی‌ که در تمام مدت لاکی توی بغلم نشسته بود به  پناهگاه وفا رفتیم و لاکی را آنجا گذاشتیم. من هنوز هم نمی‌‌دانم چطور دلم آمد که چنین کاری را با لاکی بکنم! باید او را با خودم به آمریکا می‌آوردم.
خانم اثنی عشری قول دادند او را به طور امانت نگه دارند و به قولشان هم عمل کردند و چند ماه بعد، وقتی‌ لاکی بهتر شد او را به آمریکا فرستادند.

واگذاری در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۹

4
نوروز امسال (۱۳۸۹ ) که پس از ۱۸ سال برای دیدن خانواده‌ام به ایران رفته بودم ، دوست داشتم به گوشه کنار محله مان سرک بکشم و به یاد دوران کودکی در آنجا قدم بزنم. در یکی‌ از این پیاده روی‌ها در گوشه پیاده روی یکی‌ از خیابان‌های فرعی میر داماد چشمم به توده پشالوی کوچکی افتاد که فکر کردم یک گربه مرده است.

 

ادامه مطلب...
 
شوکو
شوکو وقتی‌ به پناهگاه اومد یک توله خیلی‌ کوچک و مامانی بود و بعد هم تبدیل به یک سگ بزرگ و خیلی‌ زیبا شد دختر نازی که خیلی‌ مهربون بود و هیچوقت با سگ‌های دیگه سر شاخ نمی‌شد. بدلیل رنگ شیری شکلاتی که داشت اسمشو شوکو (شکلات) گذاشتیم. از اون سگا بود که به دلیل شخصیت مظلومی که داشت هیچوقت به عنوان یک سگ نگهبان پر سر و صدا مورد توجه قرار نگرفت و از اونجایی که اینجا سگ بزرگ را فقط برای ترسوندن دیگران نگهداری میکنند همیشه وکر میکردیم این دختر رو دستمون میمونه و آخرش میترشه چون خواستگار نداره .. ولی‌ از اونجا که بخت و بالین مختص انسانها نیست و شامل حیوونها هم می‌شه وقتی‌ عکسهای سقای وفا پخش شد اونور دنیای بزرگ، در آمریکا دختر ناز ما بهترین خواستگار را پیدا کرد و وقتی‌ خانم روان به من  گفت که اونو توی ۴۰۰ سگ شناسایی کنم باورم نشد که سیندرلای خوشگل ما داره میره خونه بخت.
کارهای سفرش با کمک تیم وفا خیلی‌ سریع انجام شد و بعد از ۲ هفته عازم آمریکا شد. الان هم پیش یک فرشته که زندگی‌ شوکو را زیر و رو کرد در شمال کالیفرنیا مثل شاهزاده خانوما زندگی‌ میکنه
چند هفته بعد از ورود شوکو به خونه همیشگیش، این چند خط را از خانواده ش دریافت کردیم
:
او سگ‌ با هوشی است و شمی بسیار قوی دارد! بسیار با استعداد و چالاک است و در جست و خیز کردن همتا ندارد. سگ‌ نگهبان خوبی‌ است و ( در بین سگ‌‌هایی‌ که مربی‌ نداشته و تربیت نشده‌اند ) بهترین رفتار را دارد. از روز اول تا به حال حتی یک مورد هم خرابکاری و بی‌ نزاکتی نداشته است! مهربان و اجتماعی است و با سایر سگ‌‌ها ، ضمن ایجاد یک محدوده سالم ، رفتاری دوستانه دارد.
من او را چاکلت وسپر استریت صدا می‌‌زنم ( وسپر اسم دوست دختر جیمز باند و استریت برای آن که این خصوصیتی است او همیشه در خودش خواهد داشت ترکیبی‌ از یک بانوی اصیل و یک زن هرزه

1

شوکو وقتی‌ به پناهگاه اومد یک توله خیلی‌ کوچک و مامانی بود و بعد هم تبدیل به یک سگ بزرگ و خیلی‌ زیبا شد دختر نازی که خیلی‌ مهربون بود و هیچوقت با سگ‌های دیگه سر شاخ نمی‌شد. بدلیل رنگ شیری شکلاتی که داشت اسمشو شوکو (شکلات) گذاشتیم.

ادامه مطلب...
 
مكس

واگذاری در تاریخ مرداد ۸۸ ‌به شیدا اردلان، تیم کلرک و پسرشون بیژن کلرک

آقا كرم تلفن زد و گفت يك نفر اومده چند تا توله رو انداخته تو يك چاله نزديك پناهگاه و با غلام رفتيم و آورديمشون بيرون. هر كدوم به اندازه يك مشت بسته اند و تازه راه افتادن و مثل اينكه همين امروز آخرين شير رو از مادرشون خوردن،

 چكارشون كنم؟ يكي از اون روزهاي سرد بهاري بود و بارون تندي مي باريد خود من هم وضعيت خوبي نداشتم و درد شديدي داشتم از طرفي يك توله شيرخواره هم تو خونه داشتم و با اين شرايط جسماني قادر نبودم از اونا هم نگهداري كنم اين بود كه گفتم يك جاي گرم براشون درست كنيد و غذاي نرم كافي براشون بذارين تا ببينيم چكار كنيم؟ يك لونه چوبي بيرون در بود، داخل اونو با پتوي گرم پوشاندند و شيرو ماست و غذاي خيلي نرم براشون گذاشتند.

max1

 

ادامه مطلب...
 


FacebookMySpaceTwitterReddit