آخرین اخبار >> خاطره خانم افسانه زرین از یک روز گاری در پناهگاه
خاطره خانم افسانه زرین از یک روز گاری در پناهگاه

کار در پناهگاه گذشته از احساس خوبی‌ که به انسان میدهد خالی‌ از لحظات شیرین و طنز‌های دوستانه نیست... به نوشته زیر که خاطره خانم افسانه زرین (مؤید)، داوطلب و حامی‌ خوب پناهگاه وفا از شرکت در آخرین نشست مدیران و داوطلبان فداکار وفاست توجه فرمائید. البته قسمت‌هایی‌ که مربوط به تصمیم‌گیری‌ها بوده حذف شده تا از طولانی شدن مطلب جلوگیری شود:

 

409768_10151199340324783_80788056_n

گرما، شربت و جلسه ...

جمعه دو هفته پیش بود که هنگام رانندگی در راه بازگشت از وفا به خانه، به خانم آذری که داشت با گله ای از توله ها از چشمه بازمیگشت نزدیک شدم، تا با او چند کلمه ای صحبت کنم، و در کمال بهت دیدم که دردانه خانم آذری (مرسده) پرید روی درپوش موتور ماشین و از آنجا روی سقف و سپس قدم زنان پرید روی صندوق عقب، و من در حیرت از اینکه خانم آذری با تحسین، به این هنرنمایی دخترش زل زده بود و عکس العملی نشان نمیداد و هنگامیکه من از او خواستم سگش را بیاورد پایین، با بیخیالی لبهایش را غنچه کرد و گفت: "مــــــرســـــده؟!!!!"، فقط همین. یعنی با مهربانی به او گفته بود "آفرین، کارت خیلی جالب بود :))" منهم بلافاصله پیاده شدم و با احتیاط و کمی ملاحظه کاری، سگش را دعوا کردم. در پناهگاه به راحتی نمیتوان بر سر سگهایی که پدر یا مادر دارند فریاد کشید چون بلافاصله با برخورد والدین مواجه میشویم. یکی از کسانیکه به هیچ وجه اجازه دعوا کردن که سهل است، اجازه چپ نگاه کردن به فرزندانش را نمیدهد خود من هستم.

وقتی که به خانه بازگشتم، پارسا (همسرم) ماشین خاک گرفته ای را دید که بر رویش اثر پنجه های خاکی و خراشهایی هنرمندانه نمایان بود و همان موقع از من خواست که از این پس با سالار جاده (لقبی که پارسا به ماشین دیگرمان که کهنه تر است و تنها برای به گردش بردن سگهای خودم استفاده میشود داده است) به پناهگاه بروم.

از این رو بود که این بار با سالار جاده (که مصرف بنزینش بالاست) به پناهگاه رفتم و برای صرفه جویی در مصرف بنزین از روشن کردن کولر خودداری کردم و همچنانکه عرق از سرو رویم جاری بود به این می اندیشیدم که این شرایط حق من نیست. آخر من چه گناهی دارم که سگها از سرو کول همه چیز بالا میروند؟

با نزدیک شدنم به پناهگاه، تعدادی از بچه ها را دیدم که سربرگرداندند و خنده هایی بس شیرین تحویلم دادند و من دیدم که بعد از پیاده شدنم از ماشین چشمها از روی صورتم لغزیدند و بر روی دستان خالیم ثابت ماندند و همان موقع فهمیدم شیرینی لبخندهاشان که نه برای آمدن من، بلکه برای کلمن پر از شربتی خنک بود که هربار با خود از خانه مِی آوردم و این بار به همراه نداشتم. همه تک تک ازمن سراغ شربت را میگرفتند و من هم که رفتن و دوباره بازگشتن به خانه برایم دشوار بود جوری که پاسخش از قبل روشن باشد میپرسیدم "میخواهید برگردم و برایتان شربت بیاورم؟" سرانجام از دیدن آنهمه نا امیدی و گلوهای تشنه، دلم نرم شد و از ایلیا خواستم تا با ماشین او برویم و با شربت خنک بگردیم، او هم قبول کرد و با هم زدیم بیرون از اتاق و به طرف ماشین هایمان. هنوز به محل پارک ماشینها نرسیده بودیم که ایلیا گفت: "خانم زرین من یک طرف ماشین را زده ام به جایی و درهایش باز نمیشود" و من دیدم که یکطرف ماشینش مثل لیموی خشک، چروک خورده و به داخل جمع شده. ناچار با سالار جاده به خانه رفتیم و با کلمن لبریز از شربت آبلیموی خنک به وفا بازگشتیم.

پس از سیراب شدن تشنگان، آماده بودیم تا جلسه ای را که برای برنامه ریزی و رسیدگی به کارهای اجرایی پیشبینی شده بود را در اتاق فرمان آغاز کنیم ولی مادر پناهگاه (خانم آذری) برای سرکشی به محوطه رفته بود و هنوز باز نگشته بود. فرزین در پی او رفت و خودش هم دیر کرد. ایلیا که میخواست به دنبال هر دو برود با فریاد بقیه روبرو شد که سرجایش بایستد و او از لای در پی در پی گزارش میداد: "خانم آذری الان نزدیک در محوطه است، ... حالا به ما نزدیکتر شد، ... و بالاخره با آمدن هر دو (فرزین و خانم آذری)، جلسه در ساغت 16:00 آغاز شد.

شرکت کنندگان جلسه را خانمها: آذری، خاچاطوریان، صفورا و خودم (زرین) و آقایان: علی و حبیب ثانی، سلجوقیان، ایلیا، فرزین ، محمد و پیروز بخت. و اما غایب جلسه آقای محمدی بود که ترجیح داده بود به جای گذراندن وقت با ما، در کنار سگ زیبایش "گری" باشد و من عکسی از او گرفته ام که نشان میدهد او گری را بالش خود کرده بود و سرش را روی شکم نرم "گری" گذاشته بود و به خواب رفته بود.

در جلسه راجع به مسائل گوناگونی بحث و گفتگو شد که مهمترین آنها دسته بندی کارها و تقسیم مسئولیتها، بهبود روش درمان، تغذیه و رسیدگی به توله های بیمار، گسترش تبلیغات و آگاهی رسانی فعالیتهای پناهگاه و همچنین ساماندهی روش واگذاری سگها بود و تصمیمات خوبی درباره همه آن مطالب گرفته شد. البته موارد بسیار مهم و حیاتی از جمله "شربت رسانی" به داوطلبان و کارکنان هم از قلم نیفتاد. تنها چیزی که فراموش شد تنظیم صورتجلسه و امضای آن بود که من اینکار را خواهم کرد و در جلسه آینده امضایش را ازهمه دوستان خواهم گرفت و این اولین قدم دررسمیت بخشیدن به تصمیمات خواهد بود. جلسه در ساعت 18:30 به پایان رسید و من به خانه بازگشتم.

در آخر:

من حدود ساعت 9/30 دقیقه با آقای ثانی تماس داشتم و من هنوز صدای پارس کردن سگها را میشنیدم. آنها هنوز پناهگاه بودند و به وضعیت سگها رسیدگی میکردند.

با آرزوی تندرستی برای تمام ساکنان وفا و دوستدارانشان.

بدرود

افسانه زرین

- ۲۸ مرداد ۱۳۹۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
FacebookMySpaceTwitterReddit